کاکتوس

کاکتوس
امروز آخرین جلسه کلاسم با نهم‌ها بود. یک گروه مربی از آبادان آمده بودند برای دیدن کلاس‌ها و اجراهایمان. دو تا از کلاس‌های من را میهمان بودند. وقتی یکی از کلاس‌های نهمم که خیلی دوستشان دارم تمام شد یک به یک در آغوش‌شان گرفتم و برایشان آروزهای خوب کردم. اما دوباره نتوانستم بغضم را نگه دارم. صدایم نتوانست لرزش را تاب بیاورد و اشک‌هایم جاری شد. بچه‌ها باورشان نمیشد. می‌خواستند من را آرام کنند اما اشک‌های خودشان هم جاری شده بود. پشتم را کرده بودم به مهمان‌ها که اشک‌هایم را نبینند.  می‌گفتم «بچه‌ها تو رو خدا گریه نکنید. شما گریه می‌کنید من بیشتر گریم میگیره. من بیشتر گریم میگیره، شما بیشتر گریه میکنید. بیایید شما این دور را بشکنید و تمامش کنیم.» بین اشک‌ها خنده‌مان گرفته بود. مهمان‌ها از قبل گفته‌بودند می‌خواهند با ما عکس یادگاری بگیرند. یکی‌شان گفت دیگر مزاحمتان نمی‌شویم. دوباره بین اشک‌ها خنده‌ام گرفت و رو به شاگردهایم گفتم، مزاحم گریه کردنمان؟! دوباره بین اشک‌هایشان خنده‌شان گرفت. مهمان‌هایمان بودند که ما را دلداری می‌دادند و آرام‌مان می‌کردند و به رابطه‌مان حسرت می‌خورد و می‌گفتند چه رابطه احساسی قوی‌ای پیدا کردید. و بنده خدا مهمان آقایمان که مانده بود بین این همه اشک و بغل دختر‌ها و معلم‌شان چه باید کند. نمی‎دانم با این صحنه‌ها چه تصوری از دبیرستان دخترانه پیدا کرد؟!
بالاخره اشک‌هایمان بند آمد و عکس گرفتیم. و در آخر سخت دل کندیم...

این کلاس نهمم با کلاس‌های دیگرم خیلی فرق داشتند.
قوی‌ترین دوره دانش‌آموزانی بودند که در برنامه ما آموزش دیدند. حتی باهاشون رسالۀ افلاطون خوانده‌بودم و بحث کرده‌بودیم. سه سال این برنامه را داشتند. حلقه‌هایشان در همایش‌های پژوهشگاه علوم و فرهنگ انسانی افراد زیادی را شگفت‌زده کرده بود. همینطور خیلی بهم نزدیک بودیم. هیچوقت احساس نکردم خیلی از من کوچکتر هستند و دور. آن‌ها هم احساس دوری و اختلاف سنی با من نداشتند. جالب بود که اولین جلسات نمی‌توانستیم با هم کنار بیاییم. روش من را نمی‌توانستند بپذیرند. من هم مدل بحث کردن آن‌ها را نمی‌توانستم بپذیرم. جلسات اول یا من در حال نقد کردن آن‌ها بودم یا آن‌ها من را نقد می‌کردند. بحثی شکل نمی‌گرفت. فقط داشتیم خیلی سخت با هم کنار می‌آمدیم و سعی می‌کردیم همدیگر را فهم کنیم. حتی از من به مسئول گروه شکایت برده بودند که نمی‌توانند با من کنار بیایند. که روشم فلان است و فلان. و من هم قبل‌تر از آن‌ها شکایت برده بودم که این‌ها چرا اینگونه بحث می‌کنند و کار برایم سخت است. بالاخره توانسته بودیم هم را فهم کنیم و هر کدام‌مان کمی تغییر کنیم. به هم نزدیک شده بودیم و برای هم بسیار دوست‌داشتنی؛ آنقدر نزدیک و دوست‌داشتنی که امروز در آغوش هم اشک می‌ریختیم و دل کندن برایمان سخت بود...

*عنوان از قیصر امین‌پور

نظرات  (۴)

واقعا زیبا بود این مطلبتون +

احتمالا روش تدریستون هم مثل خطتون منحصر به فرده:)
پاسخ:
متشکر.

فقط سعی می‌کنم بچه‌ها رو بفهمم و بهشون حق بدم. همین! امروز که داشتند از کلاس‎ها می‌گفتند، یکی از نظراتشون برام دوست‌داشتنی بود و اون اینکه اینجا کسی به ما برچسب‌های مختلف به خاطر دوره نوجوونی و بلوغ نزد. نظراتمونو خوب گوش کردید و برامون مثل همۀ ادم بزرگ‌ها ارزش قائل شدید.
یاد دوران مربی گری م افتادم 
بعد یه هفته انقدر وابسته میشدیم حد نداشت
توی هر سنی که باشه فرق نداره ، دختر یا پسر ، اشک ها و لبخندها
یادم نمیره توی یه روستایی کار می کردیم ، بعد تموم شدن کلاس دخترا توی کوچه پس کوچه های روستا دست میزدن و اسم مربی شون رو فریاد میزدن ، فلانی ، فلانی ....
و صدها تصویری که الان داره با سرعت از توی ذهنم میگذره
حالا تعجبی نداره که یه رابطه سه ساله به اینجا برسه
هم به بچه ها تبربک میگم هم به شما خسته نباشید
جالبه برام ده سال بعد این بچه ها چطور این خاطرات رو مرور میکنن
خوش بحالشون که چراغی از نور و امید در مسیر زندگی شون روشن شده
یه سری نگاه ها ، کلمه ها و صداها تا ابد در فضای ذهن انسان ها جاودانه میشن
به نظرم خوشبختی یه انسان ، جاودانه شدن نگاه و صداش در قلب های انسانی دیگره
و من این جاودانگی رو بهتون تبریک میگم
پاسخ:
یکی از کارهایی که من دوست دارم قبل از مرگم انجام بدم مربی‌گری و زندگی تو روستاست :)

من فقط یک ماه با یک مدرسه ابتدایی پسرانه کار کردم. در آن مدرسه، پسرها با معلم ورزش‌شان خیلی رابطه خوبی داشتند. اما خب مدل رابطشونم واقعا فرق داشت. برای همین من یک تصور دیگه از مدارس پسرانه و مدل روابطشون با معلمشان پیدا کردم.

برای خودم جالبه بدونم اصلا ده سال دیگه منو یادشون هست؟! اگر آره، چجوری ازم یاد میکنن؟!

ممنون:)

+االبته من سه سال مربیشون نبودم. من یک سال مربی این دانش‌آموزها بودم، سالی که گذشت(فقط دو نفرشان را دو سال مربی‌شان بودم). برای همین جلسات ابتدایی با هم مشکل داشتیم.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • چه قدر عالی.حظ وافر بردم.لبخند. خداوند همیشه توفیق معلمی خوب و پر از موفقیت رو براتون مستدام نگه داره.
    پاسخ:
    چه خوب:)  ان‌شاالله...
  • حسین علی اکبر
  • به نام یکی، ان یکی هم خدا!
    با سلام!
    خیلی وقته که به کاکتوس سر نزده بودم! دلیلش اون مشکل عمومی بود که برای بلاگها پیش امد! بعد از ان دیگر گمتان کردم و اکنون بازیافتمتان. الحمد.
    خوبید خانم نظریان؟ سمینارهای شریف ادامه یافتند؟(من فقط توفیق حضور در جلسه اول با دکتر ناجی رو داشتم که بسیار هم عالی بود.)
    راستی تا اونجایی که یادم میاد دکتری تو آی پی ام پذیرفته شده بودید، البته کمرنگ نیز بخاطر دارم که مشکلاتی که به شما نیز مرتبط نبود این قبولی و شایستگی-یتان را در ابهام فرو میبرد!! حال اگر فضولی و لغو نباشد میخواستم ببینم چه شد قصه ی دکتری؟
    .
    .
    .
    خوش بحالتان که مربی فلسفه برای کودکان هستید. ما که احتمالا این مربی فلسفه برای کودکان بودن را به گور خواهیم برد...!!!
    یاحق
    پاسخ:
    سلام
    متشکر. نه! فقط همون دوره بود.
    نه! من آی پی ام قبول نشده بودم، پژوهشکده علوم شناختی قبول شده بودم که با آی پی ام متفاوت است. قصۀ دکترا چیزی نشد، فعلا که با دکترا نسبتی ندارم.

    متشکر. اگر که خیر باشد، شما هم مربی میشوید.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی