کاکتوس

دکتر ژیواگو

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۰ ق.ظ

«دکتر ژیواگو» باید می‌خواندیم و می‌دیدیم. خواندم. دیدم. اشک ریختم و چندین روز در فضای داستان غصه‌دار بودم و ذهن‌مشغول. نوبت تمرین‌ها بود. «فرض کنید جای پاشا هستید. قبل از مرگ‌تان قرار است برای لارا نامه‌ای بنویسید. عشقتان را به لارا در نامۀ کوتاهی ابراز کنید و دلیل اینکه دیگر برنمی‌گردید را توضیح دهید.». «لارا و تونیا همدیگر را به طور تصادفی ملاقات می‌کنند. چه مکالمه‌ای به نظر شما بین آن‌ها رد و بدل می‌شود؟». «یوری با دو زن زندگی کرد و از هرکدام دارای فرزند شد. آیا او را سرزنش می‌کنید؟ از کار یوری دفاع کنید یا آن را زیر سوال ببرید». ... باید می‌نوشتم. برای چنین سوال‌هایی باید کلمات را روی کاغذ می‌آوردم. در واقع باید خودم را روی کاغذ می‌آوردم. و این کار را دوست نداشتم. باید لایه‌های خصوصی ذهنم را به طور نا‌محسوسی برای دیگران آشکار می‌کردم. اذیت بودم. دوست نداشتم استاد و بچه‌های کلاس وارد لایه‌های مخفیِ ذهن من بشوند؛ همانجایی که خصوصیِ خصوصی است. همانجایی که اصول و چارچوب و احساسات رابطۀ خصوصی من را می‌سازد.

برای رفع تکلیف کلاسی چند جملۀ کلیشه‌ای و کوتاه را کنار هم قطار کردم. متن مزخرفی شده بود. اما اشکال نداشت. خصوصی‌هایم خصوصی مانده بودند. سر کلاس باید پاسخگوی سوال استاد می‌بودم که چقدر با فیلم ارتباط برقرار کردم؛ نظرم چیست. باز هم چیز خاصی نگفتم. جمله‌ای کلیشه‌ای تحویل دادم و خودم را کودن‌تر و سطحی‌تر کردم. اما اشکال نداشت. خصوصی‌هایم خصوصی مانده بودند...

  • ۹۵/۱۰/۰۸
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۱)

خصوصی‌ها بهتر که خصوصی بمانند حتی با هزینه. تا باد چنین بادا!
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی