کاکتوس

گندم‌زار

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ق.ظ

خوابت را دیدم. وسط یک گندم‌زار. کنارِ یک جادۀ دور. روی یک تابِ قدیمیِ دو نفره. من بودم و تو و یک عالم گندم؛ اما نه آنقدر که چشم کار می‌کرد. چشم‌هایمان جاده را می‌دید. تردد ماشین‌ها را.

نسیم بود و سکوت. نه نسیم با گندم‌ها به حرف بود و نه ماشین‌های جادۀ دور چیزی می‌گفتند. نه حتی من و تو! اینبار صدا بود که ایستاده بود و زمان با بی‌صدایی در حرکت.

من بودم و تو. روی یک تاب قدیمی. سرت روی پاهایم. انگشتانم در نوازش موهایت. وسط یک گندم‌زار. 

هر بار که تاب بالا می‌رفت و جاده هویدا می‌شد و با پایین آمدن، خودش را لا به لای گندم‌ها پنهان می‌کرد، دیگر دل من مثل بچگی‌ها هوری نمی‌ریخت. همه چیز خوب بود و آرام. من بودم و تو! همه چیز خوب بود.

این خوابِ خوب را کم داشتم. همین امروز. قبل از آغاز شدنش.


  • ۹۵/۱۰/۱۱
  • فاطمه نظریان

تمرین‌نوشت عاشقانه

حالِ خوب

نازکی

نظرات  (۱)

  • دچــ ــــار
  • من بودم و تو! همه چیز خوب بود.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی