کاکتوس

آرام‌دل

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ

دختر خواسته بود حرفی بزند. رو به رویش نشسته بودم. ماجرایی را تعریف کرده بود. باورم نمیشد. بدنم یخ کرده بود. فقط دوازده سالش بود. از یازده سالگی درگیر آن ماجرا بود. نمی‌دانستم چه باید بگویم. هول کرده بودم. مثل احمق‌ها فقط می‌گفتم «لطفا، دیگه این کار رو نکن! قول بده که نمیکنی! لطفا قول بده!». تمام طول صحبت سعی کرده بودم خودم را عادی نشان بدهم. دستانم می‌لرزید و دختر نباید می‌فهمید. نباید از گفتن آن ماجرا پشیمانش می‌کردم. باید خودم را عادی نشان می‌دادم. صحبت‌هایش تمام شد. خودم را به سختی به دفتر معلم‌ها رساندم. دیگر نتوانستم سرپا بایستم. پاهایم جون نداشت. روی صندلی نشستم. همکارها دورم جمع شده بودند. رنگ از صورتم پریده بود. یکی بهم شیرینی میداد. دیگری دستانم را گرفته بود. یکی دیگر چای داغ برایم ریخته بود. شوکه شده بودم. نمی‌دانستم چه باید کنم. ازم می‌پرسیدند چه شده و نمی‌توانستم چیزی بگویم. نمی‌دانستم از کجا بگویم. اصلا بگویم یا نگویم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بعضی چیز‌ها اینقدر به من نزدیک شود. همیشه فکر می‌کردم گزارش‌ها و آمار‌ها و ماجراهایی برای غریبه‌ها است. آن چیزها برای آدم‌های دنیای من نیستند. اما ناگهان آدم‌های دنیای من شبیه همان غریبه‌ها شده بودند. و من فرو ریخته بودم.

تمام دیروز درگیر ماجرایی بودم که از دختر شنیده بودم. تا آخر شب درونم نا‌آرام بود. حالم خوب نبود. امروز نیز نمی‎توانستم کار‌هایم را درست انجام دهم. تمرکز نداشتم. ذهنم پر می‌کشید سمت دختر. با کلی کار عقب‌مانده، تصمیم گرفتم بروم خانۀ عزیز. دلم می‌خواست ببینمش. خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم. همۀ کارها را رها کردم و رفتم.

همۀ دایی‌ها آنجا بودند. زندایی‌ها بودند. دختر دایی بود. شوخی‌ها و مسخره‌بازی‌ها آنجا بود. شلوغ‌کردن‌ها آنجا بود. همۀ این‌ها تمام شده بود و رفته بودند. یکی یکی همه رفته بودند. من مانده بودم و عزیز. خواسته بودم که من هم بروم اما نگذاشته بود. گفته بود لا به لای شلوغی‌های‌مان رفته آشپزخانه و غذایی که دوست دارم را برایم بار کرده. خواسته بود بمانم. اصرار کرده بود. ماندم. با کلی کار عقب‌مانده ماندم. از زندگی‌ام پرسید. از این که اوضاعیم رو به راه است یا نه. گفته بودم اوضاعیم رو به راه نیست. دیروزِ مدرسه را برایش گفته بودم. فقط شنید. مثل من بهم نریخت. نه یک نسل که دو نسل با من اختلاف داشت، اما از ماجرا هول نکرده بود. شروع کرده بود دعا کردن. تسبیح شاه‌مرادیش را به انگشتانش آویزان کرده بود و دستانش را بلند کرده بود به دعا کردن. بهش زل زده بودم و با خودم فکر می‌کردم چرا هیچوقت یادم نبود برای دخترها دعا کنم؟ چرا؟ چرا به قول عزیز یادم نبود که از خدا بخواهم دستشان را ول نکند؟ آرام گرفته بودم. بین دعاهایش من را هم دلداری میداد. برای بقیه هم دعا می‌کرد. برای من هم.

کمی بعد تلفنش زنگ خورده بود. همسایۀ محلۀ قدیمی‌شان بود. می‌خواست به کربلا برود. زنگ زده بود برای خداحافظی. صدایش را از پشت گوشی می‌شنیدم. با دستانم به عزیز اشاره کردم که حواسش باشد بگوید فاطمه هم اینجاست و سلام می‌رساند. گفت. صدای همسایۀ محلۀ قدیمی را میشنیدم که از بچگی‌هایم یاد می‌کرد برای عزیز. برده بودم به کودکی. پیش الهام و مهدی و عباس و محمد. برده بودم به خانۀ قدیمی‌شان و بازی‌ها و حرف‌هایمان. حالم باز هم بهتر شده بود. آرام‌تر بودم.

بالاخره شام خورده بودیم. من و عزیز. دو تایی. کمی بعد بابا آمده بود دنبالم. هنگام خداحافظی عزیز یک شیشه مربای سیب گذاشته بود در دستانم. میداند مربا دوست دارم. سفت در آغوشش گرفته بودم و بوسیده بودمش. دوباره خواستم برایم دعا کند. برای خودم. برای دخترها. با دعا‌هایش بدرقه‌ام کرد.

در ماشین بابا نشسته بودم و حالم خوب بود. دیگر هول نبودم. می‌دانستم کنار تمام کارهایی که باید کنم و راه سختی که در پیش دارم باید یادم باشد که از خدا بخواهم دست دختر را سفت بچسبد که مبادا گم شود. باید یادم باشد برای دختر دعا کنم. برای خودم.

  • ۹۵/۱۰/۱۷
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۲)

سلام علیکم
آرام و بی‌سروصدا حواسشان هست چه باید بکنند، بدون آن که بخواهند کسی غیر از آن همان یکی که باید، بداند و ببیند. با یاد همان یکی هم دلشان آرام‌تر، خاطرشان جمع‌تر و پریشانیشان کم‌تر است.
خداوند حافظشان!
پاسخ:
سلام علیکم
:)
ممنون.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • چه احساس خوبی داشت این حرف ها!
    خداوند عزیزو دیگر عزیزانتان را برایتان حفظ کند.
    یاد حرف استادمان افتادم.
    همیشه تکرار می کنند برایمان که چون هدایت با امام عصر است از ایشان بخواهید حرف ها و صحبت هایتان در بچه ها موثر افتد. سر سجاده دعایشان کنید. 
    :) ممنون از ذکر این نکته های خوب. 
    پاسخ:
    خوشحالم به خاطر حس خوبت:)
    ممنونم. خدا عزیزان شما رو هم حفظ کند.
    خواهش میکنم:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی