کاکتوس

کاکتوس

نوبت عاشقی ست یک چندی*

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۸ ق.ظ

خیلی وقت بود کلاس آواز تهِ دلم را قلقلک می‌داد. اما هیچ‌ وقت به خودم اجازه نمی‌دادم درست و حسابی به‌ش فکر کنم. به خاطر محذوریت‌های خانوادگی. با معلم آواز مدرسه دوست شدم. بعد از یک سال. او سر صحبت را باز کرده بود و بعد من کمی از کارش پرسیده بودم. گفته بود  آواز می‌خواند. کنسرت اجرا می‌کند. اپرا. دیگر نتوانسته بودم شوقِ به آواز خواندن را همان  تهِ تهِ دلم پنهان نگه دارم. ذوق و شوقم را پاشیدم به ادراکش. جدی‌ام گرفت. تشویقم کرد. استاد و آموزشگاه معرفی کرد. استادی به‌نام. خندیدم. «من و فلان استاد؟! او خیلی بزرگ است. بعدش هم اصلا صدای من معلوم نیست کشش آواز داشته باشد یا نه؟! صدایم خیلی ضعیف است.» جدی بود. گفته بود: «اتفاقا یک سری از اساتید به‌نام ترجیح می‌دهند با یک مبتدیِ هیچ‌نیاموخته کار کنند تا یک شاگرد غلط‌آموخته که کلی زمان لازم است برای پاک کردن غلط‌های آوازیَش. کار با یک مبتدی راحت‌تر است. بعدش هم اینکه صدا را تربیت می‌کنند. نمی‌شود اصلا اینطور گفت.»

با کلی ذوق ماجرا را برای «او» تعریف کرده بودم. نگاه عاقل‌اندر سفیهی کرده بود و گفته بود: «تهِ فلسفه خواندن این است؟ خوانندگی؟ خوب است! دخترهای فلسفه‌خوانده بروند خوانندگی و پسرهایش هم مسافر‌کشی. هان؟» خندیده بودم و گفته بودم: «بعد هم یک خوانندۀ فلسفه‌خوانده به رسم روزگار با یک رانندۀ فلسفه‌خوانده ازدواج کند. زن کنسرت بگذارد و مرد مسافر‌کشی کند. مرد بعد از کنسرتِ زن با همان ماشین مسافر‌کشی برود دنبال زن. بیایند خانه. مرد دخلش را بریزد روی زمین و با زن شروع کنند به شمردن پول‌ها. همانطور هم که پول‌ها را می‌شمارند زن برای مرد بخواند. مرد هم با کش پول‌ها را دسته کند و بشمارد و حظ ببرد از صدای زن و دوباره بشمارد و...» که گفت: «تازگی‌ها فیلمی با این صحنه‌ها ندیدی؟ کش و پول دسته کردن و...» گفتم: «آره! راستی «نوبت عاشقی» مخبلباف را هم تازه خوانده‌ام.» که گفت: «خب بهتر است دیگر ادامه ندهی.»

فردایش به دوست هم گفتم که قصد سفر به دیار آواز‌خوان‌ها را کرده‌ام. ذوق کرده بود. زیاد. بغلم کرده بود و تکرار‌کنان می‌گفت: «آفرین چه کار خوبی می‌کنی. اتفاقا همیشه می‌خواستم بهت بگم صدات طنین خاصی داره. دوست نداری کار رادیو یا دوبله کنی؟ اما به آواز فکرم نرسیده بود. خیلی خوبه.» با تعجب نگاهش کرده بودم و گفته بودم: «یعنی واقعا تهِ فلسفه‌خوانی خوانندگی است؟ یعنی واقعا «او» راست می‌گفت؟» اما دوست هیجان‌زده‌تر از آن بود که به جمله‌هایم دل بدهد. آرام که شد داستان خوانندۀ فلسفه‌خوانده و رانندۀ فلسفه‌خوانده و «دوران عاشقی» مخلباف را برایش گفتم. دوست هم گفته بود بهتر است ادامه ندهم. ادامه ندادم.

دوباره معلمِ آواز را دیده بودم. یک استاد خوب دیگر هم برایم پیدا کرده بود. گفته بود بهتر است استادم خانم باشد. نمی‌گفت هم مثلا من می‌رفتم با مرد جماعت کلاس آواز بگیرم؟! در دلم گفتم خوانندۀ فلسفه‌خوانده فقط برای رانندۀ فلسفه‌خوانده می‌خواند. رانندۀ فلسفه‌خوانده هم تنها مردِ زندگیِ زن است. در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که  جمله‌های در دل را برای معلم آواز مدرسه عیان کنم یا نکنم؟! که تردید به یقین بدل شد و پاسخ آمد که «ولش کن! با «او» و دوست می‌شود از کشِ پول و دخل روی زمین و فیلم نامۀ مخلباف گفت اما با معلمِ آواز مدرسه که دیگر نمی‌شود!» گفته بود: «آواز خیلی احساسی است. بهتر است با کسی کار کنی که از نظر احساسی راحت بتوانی بهش نزدیک بشوی و خوب درکت کند. خب با یک خانم راحت‌تر میشه نزدیک بود. یا یک خانم صدای تو را بهتر می‌شناسد برای آموزش چون خودش هم خانم است.» از تجربۀ استادهای آواز زن و مردش گفته بوده و نتیجه گرفته بود استاد خانم خیلی بهتر است. و خب اگر این همه صغری و کبری هم نمی‌چید، خوانندۀ فلسفه‌خوانده فقط برای رانندۀ فلسفه‌خوانده می‌خواند و رانندۀ فلسفه‌خوانده تنها مردِ زندگیِ زن بود.


پی نوشت: و باز هم فیلِ من هوای سفر به جاهایی را کرد. می‌دانم قدم بر نداشته، دوباره می‌نشیند بر جایش.


*مصرعی از سعدی. اینجا.


#راست و خیال(ما از اون فلسفه‌خوانده هاش هستیم که اینجا، خیال را داخل در واقع نمی بینند.)

  • ۹۵/۱۲/۰۲
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۹)

:))))))))
عاااالیییی :))))
چقد خندیدم به این خواننده ی فلسفه خوانده و راننده ی فلسفه خوانده! :)))
مدرسه مگه کلاس آواز داره؟
جل الخالق! :/
پاسخ:
:))

اسم کلاسشون هنر۲ هست. بیشتر به ساختن ریتم و آهنگ برای شعرهایی که معلمشون مشخص میکنه، میره با سازها و سبک‌های مختلف. بعد روی خواندن این ریتم‌ها کار میکنند کمی البته.
  • دچــ ــــار
  • «یعنی واقعا تهِ فلسفه‌خوانی خوانندگی است؟

    :)
    پاسخ:
    :)
    فاطمه برای توجیه ارتباط فلسفه با موسیقی میتونی کتاب موسیقی علامه جعفری رو بخری و بزاری تو کتاب خونت :)
    و به همه بگی من از منظر فلسفی میخوام آواز بخونم و شما چه میدانید این که میگم چیه؟! :)
    منم دنبالشم البته نه آواز!!! و معتقدم کسایی که کار فلسفی و عقلی میکنن حتما باید به یه هنر هم بپردازن و قوه خیال خودشون رو تقویت کنن تا تعادل وجودشون برقرار بشه.

    پاسخ:
    واااای! خیلی خوب بود هانیه! کلی خندیدم... 
    من سه تار و دف هم دوست داشتم یک زمانی. اما فکر میکنم پیر شدم برای ساز یاد گرفتن:)

    اوهوم! هنر خوبه!
  • آب‌گینه موسوی
  • من هم خیلی خوانندگی را دوست می‌دارم.  ولی مرجعم اجازه نمی‌دهد!
    خیلی این مدرسهٔ شما آپشن داردها! :) 
    پاسخ:
    برای چی اجازه نمیدن؟ حتی واسه دل خودتون؟
    البته یک چیزی هم هست، به نظر من مراجع در همه چیز صلاحیت نظر ندارن. البته شاید این مورد جزو آن بعضی‌ها نباشد. نمیدونم.

    بله، با توجه به شهریه‌ای که می‌گیرد، آپشن ارائه می‌دهد. تازه سالن پاتیناژ و استخر و باشگاهم داره. :)) ، عدالت آموزشی است دیگر...
  • آب‌گینه موسوی
  • برای خودمان که اشکالی ندارد و نیازی به اجازه نیست! :)
    مرجع به کمکِ کارشناس می‌تواند و باید در همه‌چیز صلاحیّت و اجازهٔ ورود داشته باشد.

    پاسخ:
    :)
  • آب‌گینه موسوی
  • عجب!
    آفرین! عدالتِ آموزشی...
    شخریّه چهقدر است، فاطمه جان؟
    پاسخ:
    واقعا آفرین! خیلی وقت است که‌ میخواهم درباره عدالت آموزشی بنویسم، اما نمی‌شود :(

    برایت خصوصی مینویسم.
    پاتیناژ؟واقعاً؟
    کدوم مدرسه است اون موقع؟
    پاسخ:
    بله، واقعا!
    یک مدرسه ای تو تهران :)
  • سائلِ معنا
  • سلام

    از فلسفه به موسیقی...

    برای من این روند وارونه بود... از موسیقی به فلسفه...
    یاد چه دورانهایی افتادم...

    من خیلی بی رحمم... هیچ اثری از خودم به جا نذاشتم... از خود اهل موسیقی ام... سالیانی در پی اساتید موسیقی ام دویدم... تهران و اصفهان و قم و ...
    و چقدر در این سالها کارها کردم...
    اما خودم هم نمی دونم چطور حتی یک اثر برای خودم باقی نمونده... حتی یک اثر...

    پشیمون نیستم... اما مرور تاریخِ خودم، همیشه منقلبم میکنه... و نوشته شما منو به اون روزها برد...
    پاسخ:
    سلام
    خب نمیشود بین این دو در آمد و رفت، بود؟ با موسیقی همراه باشید همچنان خب....

    :)
  • سائلِ معنا
  • میشه با هم پیش برد...

    اما شرایط آدما با هم متفاوته... شاید شما بتونید اما امکانش برای من نباشه...
    من بعد از چهار پنج سال که به صورت جدی موسیقی کلاسیک غرب رو کار میکردم وارد موسیقی ایرانی شدم و با ساز سه تار هم شروعش کردم... به همون اندازه که در نوازندگی کار میکردم در تحقیقات نظری و علمی هم در موسیقی ایرانی کار کردم... در موسیقی غرب هم واقعا هم کاز نوازندگی میکردم هم کار علمی...
    توی موسیقی ایرانی به شخصی رسیده بودم به نام مرتضی حنانه...
    همون که موسیقی سریال هزاردستان رو آهنگسازی کرد
    موسیقی تیتراژش معروفه...
    حنانه سال67 از دنیا رفت... از سال 57 تا 67 به صورت خیلی جدی وارد موسیقی ایرانی میشه... قبل از سال 57 موسیقی سریالیسم رو در غرب تحصیل کرده بود موسیقی سریالیسم موسیقی فیلم نیست بلکه یکی از پیچیده ترین سبک های موسیقی غرب هست که هر کسی قدرت فهم پیچیدگی هاش رو نداره...
    از سال 57 تا 67 حنانه وارد کتب موسیقی قدیمی ایرانی شد... اون کتبی که نت های موسیقی اش با حروف ابجد نوشته میشد... بنده خدا ده سال در اقیانوس موسیقی ایرانی غرق شد... و محصول این ده سال تلاش علمی اش کتابی به نام "هارمونی زوج" در موسیقی ایرانی شد...
    داستان زندگی و تحقیقات مرتضی حنانه من رو نسبت به موسیقی ایرانی حساس تر کرد...
    برای اینکه به خیلی از سوالاتم در موسیقی پاسخ بدم رفتم موسیقی نواحی اکثر مناطق ایران رو جمع کردم... از کردستان گرفته تا خراسان شمالی و آذربایجان و لرستان و مازندران و ... آرشیو های فراوانی دارم از موسیقی نواحی...
    ناگهان این سوال برام پیش اومد که ایرانی ها در علم ریاضیات بسیار از غربی ها قوی تر بودن چرا برای موسیقی خودشون علم هارمونی تعریف نکردن؟ (هارمونی علمیست برای حجم دادن و چند صدایی کردن موسیقی و این غیر از چند نوازی هست) و چرا حنانه بدون توجه به این موضوع که چرا خود گذشتگان با وجود اینکه علمش رو داشتن هرگز موسیقی ایرانی رو از تک خطی به سمت چند خطی نبردن ، توجه نکرده... و نشسته هارمونی برای موسیقی ایرانی تعریف کرده... و جالبه بدونید بزرگترین اساتید موسیقی ایرانی امروز میگن ما از کتاب هارمونی زوج حنانه سر در نمی آریم... و کاش در زمان حیاتش شرحش کرده بود...


    خلاصه سوالاتم من رو به جاهای حساسی کشوند طوری که ...
    ولش کنید... نمیدونم چرا این حرفا رو دارم اینجا مینویسم...

    شاید همونطور که رویکرد من به فلسفه ممکنه با شما متفاوت باشه رویکرد من به موسیقی هم با شما متفاوت بوده... 

    اما به این معنا نیست که نشه این دو رو در کنار هم پیش برد..


    پاسخ:
    درست است.

    خیلی خوب بود چیزهایی که نوشتید. هیچ کدام را نمی دانستم. خیلی خیلی ممنون.

    نمیدونم چرا، اما فکر کردم خوبه این رو بگم که ممنون اینجا سر زدید و خواندید. باعث خوشحالی شد/هست.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی