کاکتوس

روزهای گرمِ پرتقالی

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۳۹ ق.ظ

روزهایی که مدرسه دارم، زود بیدار می‌شوم؛ خیلی زود. پنج صبح. هوا تاریک است و همه خواب. چراغ‌های ساختمان‌های رو‌به‌رو هم خاموش هستند و اهالی‌اش خواب. حتی چراغ پنجرۀ رو‌به‌روی پنجرۀ اتاقم هم خاموش است. همان که آنقدر شب‌ها چراغش روشن می‌ماند و خیال برم می‌دارد، نکند صاحبش من را می‌بیند و منتظر می‌ماند تا من به خواب روم و خیالش از جانبم آسوده شود تا چراغش را خاموش کند. یا حتی صبح‌ها قبل از نماز خواندن من چراغش روشن است و باز خیال برم می‌دارد که نکند زودتر بیدار می‌شود و منتظر که ببیند کی چراغ اتاقم روشن می‌شود. حتی روزهایی که مدرسه می‌روم چراغ او هم خاموش است.

خلاصه که روزهایی که مدرسه دارم زود بیدار می‌شوم و همه خواب هستند و محله در تاریکی. وقتی هم می‌خواهم از خانه بزنم بیرون باز همه خواب هستند. اما قبل از آنکه در را باز کنم و بزنم بیرون اهل خانه را به بهانۀ نماز خواندن بیدار می‌کنم تا ازشان خداحافظی کنم و چیزهایی را بشنوم. مثلا از مامان بشنوم که می‌گوید: «صبحانه‌ات را خوردی؟» و پاسخ دهم: «بله» و بعد‌تر بگوید: «خدا به همراهت. موفق باشی» و بابا بگوید: «پول داری؟ اگر نداری اون شلوار منو بده!» و حوریه بگوید: «خوش بگذره با بچه‌ها».

روزهایی که مدرسه دارم را دوست دارم به خاطر چیزهایی که از اهل خانه می‌شنوم قبل از بیرون رفتن. به خاطر یواشکی نگاه کردن‌های مامان یا بابا از پشت پنجره که سوار ماشین‌های خطی می‌شوم یا نه. به خاطر پرتقال‌های روی کابینت آشپزخانه.

در تمام روزهایی که مدرسه رفته‌ام در همان تاریکی‌ای که بیدار شده‌ام و چراغ آشپزخانه را زده‌ام، سه، چهار تا پرتقالِ شسته‌شده در بشقاب منتظرم بودند. تمام روزهای کاری‌ام پرتقالی شروع شدند. از شب قبلش مامان پرتقال‌ها را میشسته و خشک میکرده و میگذاشته در بشقاب برایم تا وقتی صبح روز بعد بیدار می‌شوم فقط آبشان را بگیرم.* حتی شب‌هایی که نا‌خوش بوده و خسته، صبحش با خودم فکر ‌کردم اینبار دیگر خبری از پرتقال‌ها در آشپزخانه نخواهد بود، اما باز هم مامان گزاره‌ام را تبرئه کرده. الان هم که در آشپزخانه کار داشتم و کلیدش را زدم دیدم باز به رسم هر شبِ کاری پرتقال‌ها شسته و خشک‌شده در بشقاب روی کابینت هستند.

روزهایی که مدرسه می‌روم خیلی زود بیدار می‌شوم. همه خواب هستند. همه جا تاریک است. وقتی سوار تاکسی هستم همه جا سیاه است. شب‌ها کم می‌خوابم.  در طول روز باید مهربان باشم و خوب با تمام مسائل و دغدغه هایی که دارم. اما آن روزها را دوست دارم. با تمام کم خوابیدن‌ها و سرما‌ها و سیاهی‌های خیابان‌هایش دوست‌شان دارم. با تمام حفظ ظاهرها و دم نزدن از سختیِ کار دوست‌شان دارم. روزهای کاری‌ام پرتقالی هستند و گرم. دوستشان دارم.


*در خانۀ ما بابا هر روز نان تازه می‌گیرد. برای همین ما فقط برای یک روز نان در خانه داریم و روز بعد باید دوباره نان بخریم. روزهایی که من مدرسه می‌روم چون خیلی زود است و بابا خواب، صبحانۀ من آب پرتقال است و تخم مرغ.  


پی‌نوشت: سر خیابان مدرسه یک طباخی است. تمیز است و بزرگ. چند وقتی است که می‌خواهم به یکتا قبل از حضور در مدرسه پیشنهادش را بدهم. فردا یادم باشدش.

 

  • ۹۵/۱۲/۱۵
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۴)

  • آب‌گینه موسوی
  • خیلی هم خوب و عالی!
    اِن‌شاءللّه سایهٔ گرمِ پدر و مادر و آن پرتقال‌ها، مستدام! :)
    پاسخ:
    ممنون.
    ان‌شاءالله سایهٔ همهٔ پدر و مادر‌های خوب مستدام باشد! :)
  • دچــ ــــار
  • سلام 
    پاسخ:
    سلام
    بسیار دلنشین بود.
    خداوند حافظ خانواده باشد و روزهاتان همچنان پرتقالی باد!
    پاسخ:
    خدا رو شکر. :)
    خدا نگهدار شما و خانواده‌تان و روزهای همه پرتقالی.
    من آب پرتفال ممیخوام :[]
    پاسخ:
    پاشو بیا خونمون برات بگیرم. تازه. خنک. شیرین.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی