کاکتوس

شیطنت‌های اسفندی

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۸ ب.ظ

دیروز یکی از بهترین روز‌های کلاسی‌ام با دخترهای نهم بود.

آیلین، ثنا، هدیه، شیرین و رایا یک اکیپ دوستی هستد که همه‌شان امسال تازه به مدرسه ما آمدند. دختر‌هایی پر از شیطنت و شور. هر جلسه ابتدای کلاس با آیلین و ثنا کلکل دارم. سر به سر گذاشتن‌شان را خوش می‌آیدم. آن‌ها را هم خوش می‌آید. اصلا خودشان هستند که شروع می‌کنند. دیروز هم شروع کرده بودند. نیامده بودند سر کلاس. فرستادم دنبال‌شان. وقتی آمدند اجازه ندادم بیایند داخل. «میرید از دفتر برگه میگیرید و میایید». شروع کردن غرغر کردن. می‌خندیدم. «زوووووود! می‌خوام کلاس رو شروع کنم». بالاخره رفتند. باز نیامدند و نیامدند. اینبار خودم رفتم پی‌شان. در پله‌ها با هم سر موضوعی جیک جیک می‌کردند، تند. وقتی دیدنم، ثنا شروع کرد: «چی شد خانم؟ منتظر ما بودید؟ خودتون اومدید دنبالمون. دیدید! دیدید! بدون ما کلاستونو نمیتونید شروع کنید. خودتون اومدید ببریدمون!» مثلا تیکه می‌انداختند که آمدید منت‌کشی. ثنا دست آیلین را گرفت و با طنازی دخترانه سرش را انداخت پایین و کلاس را رد کرد. «ثنا! برو سر کلاس!» اذیت کردنش شروع شده بود. «اصلا ما نمی‌آییم سر کلاس!» از حرکات و لحن حرف زدنش خنده‌ام گرفته بود. جدیتی نداشتم. تشری نداشتم/ندارم که به حرفم گوش کنند. به حرف گوش دادن های بچه ها به خاطر چیز دیگری است در کلاس های من و خب ثنا و آیلین هم اذیت کردنشان گرفته بود. راهم را کج کردم سمت دفتر که به معاون اطلاع بدهم. میخواستم اذیت شان کنم، وگرنه که جدی نبود رفتارم. به نظرم خیلی بد است که معلمی برای اتفاق های بین خودش و دانش آموزش هی پای معاون را به کلاسش باز کند. دوید دنبالم. «کجا خانم؟ تو رو خدا! باور کنید برگه گرفتیم. بفرمایید. بیایید تو خانم. الان می‌بیننمون. بریم.» اسم ثنا در برگه نبود. فقط اسم آیلین بود. حالا نوبت من بود که اذیتشان کنم. «این که فقط اسم یکیتونه! اون یکی؟» آیلین شروع کرد. «خانم دوتایی رفتیم. من رفتم برگه گرفتم. ثنا وایساد دم در. بیایید تو دیگه خانم. تو رو خدا» خیلی کیف کرده بودم که نوبت من شده بود برای اذیت کردن. از قصد ایستاده بودم رو به روی دفتر. «چه ربطی داره؟ اسم ثنا کو؟ من فقط آیلین رو میتونم راه بدم تو».

«بابا خانم کوتاه بیایید! بیایید تو دیگه. الان یکی میاد میبینه!»

«برگه!»

«بابا خانم، خانم میم(معاون) با ثنا مشکل داره. کَلشو میکنه اگه یک بار دیگه اسمش بره دفتر. تو رو خدا کوتاه بیایید»

خنده‌های شیطنت‌آمیزمو ادامه دادم که یعنی شما باختید. «باشه! بریم! اما دفعه آخره‌ها!»

بالاخره کلاس شروع شد. کلاس را با یکی از آیتم‌های «شوخی کردم»ِ مهران مدیری شروع کرده بودم. موضوعش به‌طور کلی مربوط به غرب‌زدگی بود. دختر‌ها موضوع را از زاویه جدیدی دیده بودند؛ بحث رفتن یا ماندن. با سوال‌هایم داشتم وزنۀ رفتن را برای بچه‌ها سبک می‌کردم تا درست و درمان بتوانند به رفتن‌شان فکر کنند. همین‌طور برای عده‌ای که می‌خواستند بمانند هم وزنۀ ماندن را با سوال‌هایم سعی می‌کردم سبک کنم تا آن‌ها هم درست و درمان به ماندن فکر کنند.  

یک دفعه شیطنت‌های آیلین و ثنا شروع شد. حالا نوبت آن‌ها شده بود که من را در تله بیندازند. هر دویشان با حرکات و لحن فوق‌العاده‌شان شروع کردند.

«خانم، شما عاشق شدید؟» خندیدم و چیزی نگفتم.

«خب، باشه! جواب ندید. اصلا فرض کنید یک پسر آمریکایی، قد بلند، چشم رنگی، خوش تیپ، همه چیز تموم میخوره به شما»

خنده‌ام گرفته بود. معیارهای خودشان را برای دوست داشتن به من نسبت می‌دادند. چیزی نمی‌گفتم و لبخند میزدم. «خب؟»

«بعد شما چند جلسه با هم میرید بیرون و آشنا میشید و کلی از هم خوشتون میاد و دیگه شما عاشقش میشید.» همچنان لبخند میزدم. «بعد این پسر آمریکاییه می‌خواد برگرده آمریکا. خب شما باهاش نمیرید؟ عاشقش هستید! میمونید همینجا؟»

خب سخت بود سوالش. شاید هم سخت نبود و نمی‌خواستم پاسخ واقعی‌ام را بدهم. خنده‌ام هم گرفته بود با آن لحنی که آیلین داشت. می‌خواستم جدی باشم و نمیشد. آمدم با جدیت بگویم که همیشه من براتون دو راهی درست میکنم، حالا شما خودمو میذارید سر دوراهی؟ که آیلین و ثنا تلافی‌ کردن‌شان را شروع کرده بودند و فرصت به حرف زدن من نرسید.

«چی شد خانم؟ چرا می‌خندید؟ بگید دیگه! دیدید! دیدید! میرید باهاش!»

جدیت و خنده خیلی سخت با هم گره خورده بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. دهانم را باز می‌کردم، خنده بود که پرت میشد بیرون، نه سخن! نگاه‌های شیطنت آمیز آیلین و ثنا هم در تمام کلاس موج می‌زد.

«خانووووووووم! مباااارکه!»

یکی دیگر از بچه‌ها از وسط حلقه داد زد. «سکوت نشونه رضایته. مبارکه خانم»

ثنا شروع کرد روی میز زدن. آیلین شروع کرد به خواندن. دخترها هم دست و جیغ میزدن و کم مانده کِل بکشند و بیایند وسط کلاس رقصیدن.

کلاس از دستم در رفته بود. خنده‌ام گرفته بود. هر آن هم منتظر بودم یکی از معاون‌ها در کلاس را باز کند و بیاید داخل و... نگاهی به ثنا انداختم که باشد، من باختم. کوتاه آمد و کلاس را ساکت کردم بالاخره. همچنان دلم غرق در خنده بود از دست‌شان.

«اما خانم. دیدید! خودتونم پاش بیفته، میرید.»


پی‌نوشت: دختر‌ها در بعضی از کلاس‌ها وقتی زنگ می خورد رو به رویم می‌ایستادند و اجازه می‌خواستند که من را در آغوش بگیرند به عنوان خداحافظیِ پایان سال. بعضی‌هایشان هفته بعد نمی‌آمدند. اجازه می‌دادم. محکم در آغوش می‌گرفتندم و این همه محبت را باورم نمیشد. تصنعی نبود. چاپلوسی نبود. می‌دانستند مدرسه به بغل کردن ایراد می‌گیرد(و من نمیدانستم) اما به توبیخ شدن تن می‌دادند و با احترام خواسته‌شان را مطرح می‌کردند. اجازه می‌دادم. با تمام وجود سرشان را روی شانه‌ام می‌گذاشتند و در آغوش‌شان جایم می‌دادند. پر از لبخند می‌شدند و می‌فشردمم. تشکر می‌کردند و می‌رفتند؛ با صورتی پر از خنده.

  • ۹۵/۱۲/۱۹
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۲)

روایت‌هایی که از کلاس‌هایتان می‌نویسید بسیار مایه‌ی امیدواری است، به ویژه در میان حجم قابل‌توجهی از روایات و مشاهدات نه چندان خوشایند که در مورد سیستم آموزشی.
خدا خیرتان دهد و توان مضاعف!
پاسخ:
خوشحالم و شما لطف دارید.
خیلی خیلی ممنونم از دعای خوبتان.
سلااااام
خوشحالم که اوضاع خوبه و همه شادید
خسته نباشیییییید
به امید یه سال پرانرژی دیگه
پاسخ:
سلام
متشکر، بسیار.
ان شاالله...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی