کاکتوس

پیک نوروزی

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

مدرسه گفته بود برای ایام تعطیلاتِ عید تکلیف بدهم. وقتی این «باید» را شنیدم ذهنم رفت و رفت تا خودش را رساند به دوران مدرسه‌ام و ایام عیدش. من، امین-پسرِ عمو سومی- و آزاده-دخترِ عمو اولی- هر سه با هم مدرسه را شروع کردیم و مقطع تحصیلی‌مان یکی بود. روزهای آخر تعطیلات عید که میشد، شب‌ها تا دیر‌وقت سه تایی وسط گل قالی خانۀ مادربزرگ پیک‌های‌مان را پهن می‌کردیم و تند تند کامل‌شان می‌کردیم. عمو‌ها و عمه‌ها و زن‌عمو‌ها و شوهر عمه‌ها و بچه‌هایشان هم هر کدام یک گوشه‌ای از خانۀ مادربزرگ مشغول گپ و گفت بودند و هر از گاهی یک نفرشان سری به ما می‌زد که به چه کاریم و هر از گاهی ما سوال‌های پیک را که سه تایی از پسش برنیامده بودیم بلند می‌پرسیدیم و کل خانه درگیر پیک‌های ما می‌شد.

معمولا امین اوضاعش از من و آزاده در کامل کردن پیک بد‌تر بود. نه پیکش رنگ‌آمیزی‌ شده بود و نه خطش خیلی خوب و نه خیلی سوال‌ها را پاسخ داده بود. کسی هم زیاد به‌ش سخت نمی‌گرفت. زن‌عمو چند سال بود که فوت کرده بود و همه با امین جور دیگری بودند. چیزی به اسم سرطان آن زمان کریه‌تر از الان و بود و سخت‌تر از حالا بر سر زبان‌ها می‌نشست. حتی‌تر بر سر زبان بعضی‌ها مثل مامان نمی‌نشست. وحشتناک‌تر و ترسناک‌تر بود. زشتی‌اش عادی نشده بود. سرطان با تمام زشتی‌اش خودش را بر سر زندگیِ عاشقانه و زیبای عمو و زن‌عمو خراب کرد. زن‌عمو را برد. عمو هم با رفتن زن‌عمو، عموی دیگری شد. عمو، زن‌عمو را خیلی دوست داشت. آن‌قدر زیاد که بعد از بیست و پنج سال هنوز هم وسایل او را نگه داشته و نسبت به‌شان حساس است. هنوز هم می‌گویند وقتی بر سر مزارش می‌رود بسیار می‌گرید. عمو حق داشت/دارد. زن‌عمو خوب بود، خیلی خوب. برای همه خوب بود. هنوز هم همه از نبودش حسرت می‌خورند. هنوز هم همه می‌گویند اگر او بود همه چیز برای همه جور بهتری بود. راست می‌گویند. خلاصه که به خاطر فوت زن‌عمو همه با امین جور دیگری بودند که مبادا جای خالی مادر برایش عمیق‌تر شود. برای همین به درس و مشقش هم زیاد سخت نمی‌گرفتند. اما به هر حال شب‌های آخر تعطیلات باید کنار من و آزاده می‌نشست و پیکش را حل می‌کرد. و همین‌که سوال‌ها را جواب بدهد برایش کفایت می‌کرد. مثل من و آزاده برایش مهم نبود پیکش برنده شود و سال بعدش عکسش برود صفحۀ آخر پیک جدید.

من دوست داشتم پیک امین برنده شود، مثل پیک خودم. با اینکه استرس پیک‌ خودم را برای فردای سیزده‌به‌در نداشتم، اما استرس پیک امین را داشتم. در دلم خدا خدا می‌کردم که کاش گل‌های دور هر صفحه را رنگ کند. اگر رنگ کند حتما پیکش امتیاز می‌آورد و برنده می‌شود. یا با خودم دعوا می‌کردم که کاش به‌ش می‌گفتم خوش‌خط‌تر بنویسد. بعد‌ترش فکر می‌کردم که اگر پیکش برنده شود و پیک من هم برنده شود، آن‌وقت باید بین پیک من و او دوباره انتخاب کنند. آخر مدرسه هردومان در یک منطقه بود. خب دوست داشتم پیک من برنده شود. اما امین هم گناه داشت. امین جدول‌ها و ریاضی‌هایش را خوب حل می‌کرد. فقط خطش بد بود و نقاشی و رنگ‌آمیزی را دوست نداشت. پیک‌های خوشگل معمولا برنده می‌شدند. امین گناه داشت پیکش برنده نشود. 

خلاصه که پیک نوروزی برای من شده بود رقابتی بین خودم و امین و هول و ولای برنده شدن/نشدن. برای امین شده بود کارهای مسخرۀ دوست‌نداشتنی. برای آزاده هم شاید یک چیز دوست‌نداشتنیِ دیگر. اگر کل عید‌های آن زمان به من می‌گفتند نقاشی بکش و به امین می‌گفتند جدول حل کن و به آزاده می‌گفتند آزمایش‌های علوم را انجام بده، هر سه‌مان با ذوق و شوق کارهایمان را می‌کردیم. من ترس انتخاب بین خودم و امین را نمی‌گرفتم چون او کارش چیز دیگری بود و من کارم چیز دیگر. رقابت معنایی نداشت. امین فیلم‌ها و کارتون‌هایی که دوست داشت را می‌دید. آزاده هم بیشتر لا به لای حرف دختر‌های بزرگ وول می‌خورد و ذوق می‌کرد از اینکه در جمع‌شان است. شاید حتی اینجوری من آدم بهتری می‌شدم. امین هم. آزاده هم. البته شاید. چون اینجوری حال‌مان بهتر بود. چون قرار بود آنچه را که دوست داریم و در آن مهارت بیشتری داریم را بهتر کنیم. بهتر کشفش کنیم. من نقاشی را، امین جدول حل کردن‌ را و آزاده آزمایش‌های علومش را.
وقتی مدرسه به‌م گفته بود باید تکلیف عید برای دخترها بدهم دوست نداشتم دختر‌ها هم عیدشان، حالِ روح‌شان شبیه گذشتۀ من و امین و آزاده شود. از طرفی هم باید تکلیف تعریف می‌کردم. فکر کردم ماجرای پیک نوروزی چه بوده؟! شاید ماجرای پیک نوروزی هم شبیه خیلی چیزهای دیگر در ابتدا اینگونه نبوده. شاید اصلا هدف از طراحی‌اش چیز خوبی بوده. شاید مشکل در اجرای آن است. با کلی شایدِ دیگر شروع کردم به جست‌و‌جو کردن دربارۀ تاریخ پیک نوروزی. جالب‌ترین چیز در بین جستجوهایم این بود که پیک نوروزی تاریخِ بسیار بسیار طولانی‌ای داشت؛ از ایران باستان. پیک نوروزی در ایران باستان یک شخص بوده. او "نخستین کسی بود که به آیین ویژه‌ای به پیشگاه شاه، بار می‌یافت و خوان نوروزی را بر شهریار می‌گسترانید و گفتگویی دلپذیر با شاه می‌کرد که کنایه‌ها و آرمان‌هایی در آن نهفته بود. شاه، بامدادان جامه می‌پوشید و به پذیرایی آغاز می‌کرد. نخستین کسی که بار می‌یافت. خوش‌نام‌ترین و خوش‌شگون‌ترین شخص بود، چون وی به حضور شاه می‌رسید. با خوشرویی می‌ایستاد و می‌گفت اجازهٔ ورود می‌خواهم. شاه می‌پرسید کیستی و از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی و چه کسی با تو هست و چه همراه آورده‌ای؟ پیک می‌گفت از سوی دو نیک‌بخت می‌آیم و به سوی دو نفر پربرکت می‌روم و با من پیروزمندی همراه است و نام من «خجسته» است و با خود سال می‌آورم و برای پادشاه خبر خوش و درود و پیام می‌آورم. پادشاه می‌گفت راهش بدهید. آن مرد میز و خوان نوروزی که به شکل نمادین بر میزی سیمین بود می‌گشود و برای پادشاه زندگی دراز، خوشبختی و خوش‌نامی آرزو می‌کرد."*

آقای پیک نوروزی به این خوبی و مهربانی را را کرده بودند سوهان روح ما. تصمیم گرفتم او را به جایگاهش برگردانم. سر کلاس گفتم، باید تکلیف عید بدهم. همۀ چهره‌ها کج و کوله شده بود. ابروها در‌هم شده بود. غر‌ها شروع شده بود. ازشان خواستم کمی صبر کنند. «رها! یادته بهم گفتی مامان و بابات یک روز باهم سر و سنگین شده بودند سر ماجرایی و تو رابطشونو دوباره درست کردی؟ از کلاس‌هامون یاد گرفتی که چه کار کنی و مشکل رو چجوری حل کنی؟» یادش بود. «خب! فقط همون ماجرا رو برام بنویس! اینکه چجوری جلسۀ گفت و گوی مامان و بابات رو مدیریت کردی. این تکلیف عید تو!» خودش از کاری که کرده بود بسیار خوشحال بود. همین که بزرگی کار و مهارتش را تایید کرده بودم و با کاری که ازش خواسته بودم، فهمانده بودم ارزشمندی کارت را می‌فهمم ذوق کرده بود. «زهرا، مهتا، کیانا! یادمه یک بار برام نوشته بودید که قدرت تخیل‌تون قویه و داستان زیاد می‌خونید و می‌نویسید! دلم می‌خواد یکی از کتاب‌هایی که خوندید رو برام تغییرش بدید. مثلا فکر کردید اگر کتاب یک جاهاییش جور دیگه‌ای نوشته شده بود، بهتر میشد. تغییرات رو برام بنویسید.» مهتا و کیانا متوجه منظورم نشده بودند. «مثلا شما هری پاتر رو خوندید. اما به نظرتون اگر یک شخصیت‌های دیگه به داستان اضافه می‌شدن یا یک جاهایی یک جور دیگه بود، داستان بهتر میشد، همونا رو برام بنویسید». دست همدیگر را از خوشحالی فشردند و می‌خواستند جیغ بزنند. «خانوم میشه، دو تایی این کار رو کنیم؟» قبول کردم. مهارت خلاقیت و همکاری‌شان را می‎خواستم تقویت کنم. «یکتا! تو خیلی فیلم میبینی و حتی یک نظرهایی هم درباره فیلم‌ها میدی، درسته؟» تایید کرد. «خب! من از تو می‌خوام یکی از فیلم‌ها، انیمیشن‌ها یا سریال‌هایی که تو عید میبینی رو برای من قشنگ نقد و بررسی کنیش از جوانب مختلف. این هم تکلیف عید تو هست. خوبه؟» او هم چشمانش برق زده بود و قبول کرده بود. خوشحال بود. «سارا! یادته یک بار بهم گفتی نمیدونی در آینده می‌خوای چه کار کنی و بین دو تا چیز موندی؟ ازت می‌خوام تو عید تمام مکالمه‌هایی که با خودت درباره این دو تا موقعیت می‌کنی رو روی کاغد بنویسی و به هر کدوم سعی کنی جواب بدی و نکات مثبت و منفیشو بنویسی. خلاصه اینکه وقتی با خودت حرف میزنی درباره این تردیدت برام بیاریشون روی کاغذ. اینجوری میتونیم بهتر تصمیم بگیریم درباره یک چیزایی بعدا. خوبه؟» او هم خوشحال شده بود. استرس ناشی از این موضوع(تردید درباره موقعیت آینده‌اش) گویی در او کم‌تر شده بود و کمی آرام گرفته بود. «کیانا! تو بحث اوندفعه درباره هویت رو خیلی دوست داشتی. گفتی یک موضوعی هم بهت بدم که همش ذهنت مشغولش باشه و دربارش بنویسی. شبیه موضوع اوندفعه. تو تا حالا با خودت حرف زدی؟» سریع موضع گرفت. «خانوم نمی‌خوام فکرامو بنویسم.» لبخند زدم. «نه! اصلا نمی‌خوام فکراتو بنویسی!یک کار دیگه باید کنی. دربارۀ حرف زدن با خودمون برام بنویس. وقتی با خودت حرف میزنی چه اتفاقی میفته؟ کی با کی حرف میزنه؟ وقتی با خودمون حرف میزنیم فرقش با وقتی که با بقیه حرف میزنیم چیه؟ به اینا فکر کن و برام بنویس!» سریع قبول کرده بود و راضی بود. «خیلی خوبه خانوم!». نوبت درسا بود. «درسا! تو هم باید برام یک کاری کنی. سه تا از اون نقاشی‌های خوبت رو برام بکشی و حست رو دربارشون بنویسی!» او هم بسیار خوشحال شده بود. تنها چیزی که حال درسا را خوب می‌کند نقاشی و مهدکودک مامانش است. درسا دوران خوبی را سپری نمی‌کند. باید کاری که دوست دارد و در آن استعداد دارد را به‌ش می‌دادم. 
برای تک تک بچه‌ها متناسب با علاقه و استعداد‌شان یک کار تعریف کردم. رقابتی را که می‌توانست به حسادت، استرس منجر شود کشتم. سعی کردم متوجه خودشان کنم‌شان. همه‌شان خوشحال بودند و ذوق انجام دادن کارها را داشتند. پیک نوروزی باید برایشان خبر خوش می‌آورد. باید استعداهایشان را برای آینده بالفعل‌تر می‌کرد تا خبر خوش آینده‌شان ضمانت بیشتری داشته باشد.
 
*از اینجا.
  • ۹۶/۰۱/۱۲
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۷)

  • فاطمه نظریان
  • هووووووووووف! خیلی وقت بود یک متن طولانی ننوشته بودم...
  • میثم علی زلفی
  • آهههههههههههههههههههههههههههههه
    چقدر طولانی!!!!!!!!!!!!!!!!!

    ببینیم بعد از تعطیلات نظرشان چیست؟
    من که زیاد برایم پیش امده کاری را که دوست داشته ام را برداشته ام اما چون آخرش اجبار در آن بوده چند تا فحش به خودم دادم.
    منظورم در اجبار این است که بالاخره مجبورند تکلیفی را انجام دهند چه چیزی که دوست دارند چه ندارند!
    البته این دوست داشتن کمی از زجرش را کم می کند.

    جالب بود! مثل همیشه!
    پاسخ:
    :)

    البته سعی کردم اجبار را هم بگیرم. گفتم، اگر دوست نداشتید انجام ندید. یک تکلیف دیگه بود که اصلش مربوط به مامان و باباهاشون بود. گفتم اونو بدید مامان و باباهاتون انجام بدن. و به مدرسه هم این را دادیم برای چاپ در پیک‌شان. اما من به‌شان گفتم می‌شود آن را پر نکنند و کاری که من تعریف می‌کنم برای هر کس را انجام بدهند که بچه‌ها فعالیت‌هایی که برایشان تعریف کردم را دوست داشتند و کلی خوشحال بودند. البته باز به قول شما، بعد از تعطیلات باید دید چه کار کرده‌اند.

    ممنون.
    سلام علیکم
    خدا خیرتان دهد، عیدشان را شیرین‌تر کردید و البته در تمام موارد به شکل نامحسوس به تقویت مهارت نوشتن و افزایش علاقه به آن کمک کردید.
    احتمالاً مواردی هم هست که بی‌علاقگی ناشی از نبود شناخت صحیح یا انتخاب روش نادرست برای تعامل با یک فعالیت است. برای خود من تجربیاتی از این دست وجود داشته است. آیا یک روش کلی برای تمییز دادن این موقعیت‌ها وجود دارد؟
    پاسخ:
    سلام علیکم
    ممنونم.
    راستش شناخت فکر می‌کنم مهم‌ترین عامل برای تمیز این موقعیت‌هاست. چیزهای دیگری هم کمک‌کننده هست. مثلا هدفمند کردن بچه‌ها. این هدفمند کردن کمک‌شون می‌کنه در بهتر انجام دادن کارهاشون. یا مثلا کار کردن روی این که نوع نگاهشون به زندگی چجوری باشه. چیزهایی مثل باور داشتن و پذیرفتنشون از طرف ما باز می‌تونه به انجام کارهاشون کمک کنه. این بچه‌ها در این سن(۱۱-۱۵ سالگی) شدیداً به این باور و پذیرش احتیاج دارن. همراه بودن باهاشون مهمه. بعضی وقت‌ها بچه‌ها میان و فقط میخوان با من بلند بلند فکر کنن تا بعد کاری که باید رو انجام بدن. یا همین رها، اولش به من گفت خانوم میشه با هم بنویسیم.
    من این موارد را به تجربه دریافتم.
    ایده‌ی خیلی عالی‌ایه برای تعطیلات.
    پاسخ:
    بله! :)
    مثلاً اگر فردی به ریاضی علاقه ندارد، چگونه می‌توان فهمید که این بی‌علاقگی تا چه حد ناشی از نداشتن شناخت صحیح نسبت به ریاضی و اتخاذ روش نامناسب یادگیری (آموزش) است و تا چه حد به نداشتن استعداد و توانایی مربوط می‌شود؟ برداشت من از پاسخ شما این است که با آزمودن روش‌های مختلف و زاویه‌نگاه‌های متفاوت و حمایت از فرد می‌توان تا حد قابل‌توجهی تمایز میان این موقعیت‌ها را تشخیص داد. اما شاید نتوان یک نشانه‌های قطعی برای تمایز این موقعیت‌ها یافت.
    سپاس فراوان.
    پاسخ:
    من سوال شما رو جور دیگری متوجه شده بودم. ببینید، این مساله به این بستگی داره که ما چقدر از اون فرد شناخت داریم و شناختمون به چه نحوی است. به عنوان مثال من دانش‌آموزی دارم که بعضی از معلم‌ها اصلا و اصلا به‌ش اعتنا نمی‌کنند و این لفظ رو دربارش به کار می‌برن که شوته! اما واقعا اینجوری نیست. واقعا نیست! فقط ذهنش یک ساختار دیگه‌ای داره. متفاوته. خب معلمِ ریاضی بیست سال سابقه‌دار از این دختر فقط راهی که خودش میگه رو برای یک مساله می‌خواد، اما ذهن این دختر جور دیگری ست. یک جور دیگه حل میکنه مساله‌ها رو. معلم ریاضی میگه شوته! چی میشه که من میفهمم مشکل این دختر ناتوانی در ریاضی نیست؟ چون سه سال هست دارم باهاش کار میکنم. می‌شناسمش. رفتارهاشو. مدل فکر کردنش رو. مشکلاتش رو. هیجاناتش رو. چی میشه که من نمیگم شوته؟ چون من پذیرفتم آدم‌ها می‌تونن متفاوت باشن و این تفاوت نمیتونه همیشه بد باشه.
    شناختی که گفتم نیازمند زمان هست، و همینطور مستلزم این هست که اون مربی‌ای که با شخص سر و کار داره خودش نوع نگاهش به بحث آموزش غلط نباشه.
    اگر اشتباه نکنم سیستم آموزشی نروژ اصلا اینجوریه که بچه‌ها با یک مربی از ابتدای سال تحصیلی میان بالا. به عنوان مثال کل مقطع ابتدایی با یک معلم هستن. البته معلم شدن هم راحت نیست. شرایط سختی داره. منی که الان سه سال با یک گروه از بچه‌ها کار کردم، واقعا میتونم حسن این کار رو بفهمم. یک حسنش همین فهمیدن مساله‌ای که شما گفتید هست.
    البته این رو هم بگم که من یک جلسه از بچه‌ها خواستم که از خودشون و علائقشون و آروزهاشونو چیزهایی اینجوری برام بنویسن. و این نوشته‌های بچه‎ها خیلی به من کمک کرده. و بچه‌ها واقعا صادقانه نوشتند چون همونطور که من اون‌ها رو شناختم، اون‌ها هم من رو شناختن و میتونستم بهم اعتماد کنن. و خب این موضوع هم با زمان برای هر دو طرف ما حاصل شد. به نظرم بودن با بچه‎ها در طولانی بودن خیلی اتفاق خوبیه.(البته قبلا نظرم این نبود:) )
    بسیار بسیار سپاسگزارم بابت پاسخ ارزشمندتان و همچنین بابت زمان و انرژی که صرف نوشتن پاسخ کردید.
    پاسخ:
    خواهش میکنم.
  • دیوآنــهــ فیــروزهـــ ایـــ
  • چقدر ایده جالبی بوده واقعا....:)
    من تازه دارم وبلاگتونو میخونم....چقدر این کلاستونو دوس دارم....D:
    ن خسته...;)
    پاسخ:
    :)

    چه خوب! :)

    ممنون.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی