کاکتوس

سه سالگیِ یک دوستی

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

می‌دانستم قرار هست دختر‌ها را به پارک بانوان ببرند. روز قبلش کتابانۀ پارک بودم. لا‌به‌لای درخت‌های سبزِ سبز. از کار خسته شده بودم و شروع کرده بودم خیال کردن و خیال کردن. خیالاتم شوخی شوخی خودشان را پرت کرده بودند روی کاغذ و خودکار رنگی‌ها و باغچه‌ها. یک کاغذ برداشته بودم و با رنگ صورتی چیزهایی نوشته بودم. از کتابخانه زده بودم بیرون و در پارک شروع کرده بودم به گشتن و گشتن. بالاخره یک جای کم‌تردد پیدا کردم و کاغذ را چال کردم. علامت‌هایی برایش گذاشتم و نقشۀ جایی که کاغذ را چال کردم کشیدم.

روز بعدش، اول صبح رفتم جلوی یکی از کلاس‌های هفتم. رها را صدا کردم. دوست نداشت به پارک برود. نقشه را دادم دستش و گفتم: «یک چیزی اینجایی که تو نقشه نشون دادم برای شماها چال کردم. اگر نرفتی پارک به بچه‌های دیگه بگو، حتما پیداش کنن و بخوننش.». چشمانش برق می‌زد. باورش نمیشد ماجراجویی‌های اینگونه نمیتواند فقط برای فیلم‌ها باشد. با دهن باز به نقشه‌ای که گذاشته بودم در دستش نگاه کرد. به من نگاه نکرد. دوباره به نقشه. دوباره به من. عینکش را داد بالاتر. «خانوم، من حتما امروز با بچه‌ها میرم پارک». دروغ چرا؛ کلی تو دلم قند آب می‌کردند که چشمان دختر‌ها از این بازی میتواند برق بزند.

زنگ دوم لیلی را در سالن دیدم. لیلی دانش‌آموز همان کلاسی بود که قرار بود به پارک بروند. با خودم فکر کردم، نکند دخترها نرفته باشند پارک؟ جدی جدی وارد بازیِ خیالی خودم شده بودم. دلم نمی‌خواست نرفته باشند پارک و چیزی که برایشان چال کردم را بر ندارند. رفتم جلو؛ پیش لیلی. خیلی آشفته و گرفته بود. «مگه قرار نبود برید پارک؟ پس چرا تو اینجایی؟» حتی به صورتم نگاه نکرد اینقدر که بهم ریخته بود. پاسخی داد و رد شد. همۀ کلاسشان رفته بودند پارک جز لیلی. حالش خوب نبوده و دوست نداشته برود. رفتم دنبالش. بی‌قرار بود. دوست نداشت صحبت کند. اصراری نکردم و راهم را به سمت دفتر برگشتم.

زنگ چهارم دخترها برگشتند و کلاسم باهاشون تشکیل شد. به‌خاطر باران جای دیگری برده بودنشان. به‌شان خوش گذشته بود اما ناراحت بودند به‌خاطر چیزی که باید دنبالش می‌رفتند و نشده بود بروند. من هم ناراحت بودم. به هر حال بازی جدی شده بود. یک لحظه فکر کردم با باران‌هایی که از روز قبل آمده حتما جوهر‌های صورتیِ نوشته پخش شده روی کاغذ. کاغذ قشنگی باید شده باشد. اما وسط تصوراتم بالای سر دخترها علامت سوال بود که در می‌آمد؛ «حالا سرنوشت اون کاغذ چی میشه؟». با ناراحتی گفتم: «خب میرم خودم برش می‌دارم.». شاید بهتر بود این را نمی‌گفتم. شاید بهتر بود شروع می‌کردیم برای کاغذ سرنوشت تصور کردن. بعد دربارۀ این حرف می‌زدیم که کدام سرنوشت میتواند برایش بهتر باشد و چرا. یا حتی اینکه ما میتوانیم چه سرنوشت‌هایی برایش بسازیم. اما آن لحظه چنین چیزی به ذهنم نرسید. دختر‌ها همچنان دوست داشتند کاغذ را بخوانند و ببینند. رها خواست همین ماجرا را در مدرسه اجرا کنم. همان کاغذی که احتمالا جوهر نوشته‌هایش پخش شده و نم‌دار است را یک جایی در مدرسه پنهان کنم و دوباره نقشه بکشم و دخترها شروع کنند به پیدا کردن. قبول کردم.

لیلی همچنان گرفته بود. «خانوم، میشه امروز دربارۀ مشکل من صحبت کنیم؟». اولویت کلاس‌های فلسفه برای کودکان با مشکلات بچه‌ها است. خوشحال شده بودم که خودش خواسته بود حرف بزند و دوستانش کمکش کنند. و دختر‌ها هم مثل همیشه موافق بودند که به دوستشون کمک کنند.

لیلی شروع کرد به تعریف کردن ماجرا. خواهر‌زاده‌اش دو روز بود که به دنیا آمده بود و دچار یک مشکل گوارشی بود. دکتر‌ها گفته بودند باید عمل شود. خانواده ماجرا را از لیلی پنهان کرده بود، اما لیلی یک جوری متوجه ماجرا شده بود. گریه‌های خواهرش، وضعیت آشفتۀ خانواده و علاقه‌ای که به خواهرزاده‌اش داشت و نگرانیش، همه دست به دست هم داده بود تا لیلی هم از نظر روحی و هم جسمی آن دو روز دچار مشکل شود. نمی‌توانست با خانواده صحبت کند چون آن‌ها فکر می‌کردند لیلی چیزی از ماجرا نمیداند و چون دختر حساسی است باید از این ماجرا دور نگه داشته شود. لا‌به‌لای حرف‌هایش چند قطره اشک‌ از پشت عینکش سُر خورد پایین. دوست نداشت گریه کند، اما اشک‌ها که این چیزها را نمی‌فهمند. می‌آیند. بدون اجازه. به خاطر بغضی که داشت نمی‌توانست به حرف زدن ادامه بدهد. کلاس سکوتِ سکوت بود. رها از صندلیش بلند شد و آمد کنار لیلی. دست لیلی را گرفت در دستش و اجازه خواست صحبت کند. بچه‌ها یکی یکی شروع کردند به حرف زدن. بعضی‌ها برای ساده‎تر شدن وضعیت لیلی راه‌حل‌هایی میدادند. بعضی‌ها نتیجۀ کارهای لیلی مثل بی‌خوابی و غذا نخوردن را که اوضاع را میتوانست بدتر کند، برایش می‌گفتند. بعضی‌ها پای خدا را وسط کشیده بودند که به‌نظرم از دار و دستۀ رواقیون می‌آمدند. بعضی‌ها با لیلی همدلی می‌کردند. از موقعیت‌های مشابهی که داشتند می‌گفتند. بعضی‌ها گوش شده بودند برای شنیدن و سبک شدن لیلی. همدلی کردن را خوب یاد گرفته بودند. خیلی خوب. تلاش برای کمک کردن به دوستشان حالم را خوب می‌کرد. انگار که تمام خستگی سه سال کار کردن از من دور و دورتر میشد. هیوا یک دفعه چیزی گفت. «لیلی، من همین الان پونصد تا صلوات نذر کردم که خواهر‌زادت زود خوب بشه». لیلی خشکش زده بود. کم کم یک منحنی روی صورتش در حال درست شدن بود. درست شد. نمی‌دانست چگونه از دوستانش تشکر کند. «من خیلی خوشحالم که دوستایی مثل شما دارم. خیلی خوشحالم که میتونم باهاتون حرف بزنم. به حرفم گوش میدید. واقعا ممنونم بچه‌ها. واقعا حالم بهتره». بهار هم مثل هیوا می‌گفت برای سلامتی خواهرزادۀ لیلی دعا می‌کند.

یک سال پیش وقتی به‌خاطر مشکلات بعضی دخترها پیش عزیز گریه کرده بودم و برای تک تک‌شان ذهنم درگیر بود، عزیز گفته بود برایشان دعا کنم. گفته بود برایشان دعا می‌کند. همین دو جمله مرهم درد‌هایم شده بود. امیدوارم کرده بود و حالم را خوش. برای دوست روانشناسم شرح حال کرده بودم و گفته بود چه خوب است شاگردهایت هم از عزیز یاد بگیرند و برای هم دعا کنند. مثلا ساعت خاصی از شبانه‌روز عبادتی کنند و برای هم دعایی. نتایج تربیتی و اخلاقی این کار را هم برایم گفته بود. شرایط مهیا نبود برای چنین کاری. دختر‌ها از خانواده‌های مذهبی‎ای نیستند و خیلی‌هایشان نماز هم نمی‌خوانند. بستر مهیایی نداشتم برای عملی کردن حرف دوست روانشناس. اما بعد از سه سال کار کردن با بچه‌ها بالاخره وقتش رسیده بود. «اصلا نظرتون چیه همۀ اونایی که میتونن نماز بخونن، امشب موقع اذان مغرب نماز بخونیم و بعدش با هم برای مشکل لیلی دعا کنیم؟» انگار که بخواهیم یک بازی دوست‌داشتنی را شروع کنیم، همه استقبال کردند. «اصلا چطوره هرشب برای یک نفر این کار رو کنیم، هان؟» انگار که بازی جذاب‌تر شده بود. مانلی سریع گچی برداشت و با رها شروع کردند روی تخته جدول کشیدن که هر شب برای چه کسی دعا کنیم. لیلی هم درگیر شده بود. می‌خندید. نظر می‌داد. فاطمه میگفت اسمش را ننویسند. «من، مشکلی ندارم که برام دعا کنید». لبخند زدم. «حتما، که نباید برای مشکل آدم‌ها دعا کنیم. میتونیم دعا کنیم همیشه همینطور حالت خوب باشه و شاد باشی مثلا». نگار هم با بی‌اهمیتی صندلیش را عوض کرد و گفت: «من ترجیح میدم با عقل خودم راه‌های خوب برای مشکلاتم پیدا کنم تا دعا کنم». غیر از این حرف می‌زد جای تعجب داشت برایم. لبخند زدم. «خب تو خیلی کار درست و خوبی میکنی، ما هم میتونیم دعا کنیم راه‌های خوب خوب برای مشکلاتت پیدا کنی و زود حلشون کنی.». خندید. او هم به جمع بقیه اضافه شد. میشد همان‌موقع بحث جبر و اختیار را پیش کشید، اما خب قبلا چنین بحثی را کرده بودیم. آتنا اما در خودش بود. حواسم وقتی به‌ش جمع شد که دستش را بالا گرفت برای حرف زدن. «خانوم، صدای اذان تا خونۀ ما نمیاد که من موقع اذان نماز بخونم». دختر‌ها گفتند از تلویزیون میتواند کمک بگیرد. «ما تلوزیون ایران نداریم». ساعت حدودی اذان رو به‌ش گفتم. لیلی هم گفت میتواند از اوقات شرعی یا اینترنت برای اطلاع از زمان اذان استفاده کند. درسا هم گفت، میتواند یاد‌آوری کند. روزهای جدول پر شده بود جز شنبه و سه‌شنبه. اسم بعضی دختر‌ها هم مانده بود. «هرکس اسمش پنجشنبه، جمعه، شنبه باشه، به نفعش هست‌ها. دلیلشو البته بعدا میگم» بالاخره شنبه پر شد. اما سه‌شنبه نه! دخترها سه‌شنبه‌ها رو دوست نداشتند. رها بالاخره پیشنهاد داد که اسم من جلوی سه‌شنبه نوشته شود. نوشته شد. «خب، جدول پر شد. اما اونایی که اسمشون پنجشنبه، جمعه و شنبه هست، من این روزها مشهدم. از اونجا براشون دعا میکنم». بقیه‌ای که اسمشون تو این روزها نبود انگار که بازی را باخته باشند، لب و لوچه‌شان آویزان شده بود. بهار که انگار دنیا رو به‌ش داده بودند و اسمش برای پنجشنبه نوشته شده بود با خوشحالی گفت: «راستی خانوم، هروقت گلدسته‌ها رو دیدید یاد من بیفتید. ببینید قدم از همه تو مدرسه بلندتره. گلدسته‌ها که بلندن رو دیدید برای من خیلی دعا کنید». همۀ کلاس خنده شده بود. خندیدم و گفتم برای همه‌تون دعا می‌کنم.

زنگ که خورد داشتم فکر می‌کردم، سه سال پیش که با دخترها آشنا شدم اصلا نمیشد چنین کاری را شروع کرد. حتی نمیشد درباره‌اش صحبت کرد. حتی دو سال پیش یا همین ابتدای سال تحصیلی. سه سال نیاز بود تا دوستی با دخترها درست و درمان جون بگیرد. واقعا سه سال نیاز بود تا محبت و دوستی بین من و آن‌ها، بین آن‌ها باهم رشد کند تا امروز بشود از دعا کردن برای هم بگوییم و حالمان خوب باشد که کلی دوست داریم که برایشان مهم هستیم و به فکر ما هستند. دوست‌هایی که خیلی خیلی می‌توانند با ما متفاوت باشند، اما برایمان دعا می‌کنند. و چه خوبتر که دخترها سه سال دیرتر به نماز خواندن و دعا کردن برای هم فکر کردند. خوب‌تر چون بعد از سه سال خودشان خواستند، حتی در حد یک هفته. از تهِ قلب‌شان خواستند. خواستنی که سه سال پیش امکان‌پذیر نبود چون بستری نبود.  


  • ۹۶/۰۲/۱۸
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۴)

خواستم بنویسم چه اتفاق زیبایی، دیدم اتفاق نبوده! ممنونم برای این کار عالی در کلاس تان!
تصورش هم حال آدم را خوب می کند چه رسد به حضورش!
التماس دعا 
پ.ن:فقط به ذهنم رسید: ممکن است در چنین فضایی به بچه ها در مورد نامگذاری روزهای هفته به نام ائمه هم گفت؟ یا دعای کوتاه هر روز؟
پاسخ:
خواهش میکنم. خوشحالم از حال خوب‌تان.

راستش برای بچه‌هایی که خیلی پیش‌زمینه دینی خوبی ندارن و حتی یک سری خانواده‌هاشون عناد  دارن به نظرم لزومی نداره فعلا درباره این‌ها صحبت بشه. این چیزهایی که میگید هم چیزهایی نیستند که مثلا به خود من یاد داده باشند. بچه بودم مفاتیح گرفتم دستم همچین چیزایی رو فهمیدم. متاسفانه نباید روش ما روش افزایش اطلاعات در مسائل اینچنینی باشه. جنس این مسائل متفاوته. تا یک حدی باید اطلاعات لازم رو داد اما مهم اینه که روی یک چیزهای ریشه‌ای‌تر کار کنیم. بعد خود بچه‌ها میرن سراغ چیزهایی که باید. 
سلام علیکم
عالی بود.
خداوند یاورتان!
پاسخ:
سلام علیکم
متشکر.
ممنون.
  • مهتابگردان ...
  • :)
    پاسخ:
    :)
    ممنون از جوابتون. 
    پاسخ:
    خواهش میکنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی