کاکتوس

غیبت و حضور و انتظار و ظهور

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ب.ظ
رفته بودم کلاس و بین نخ‌ها و پارچه‌ها و شهرهای‌شان گشته بودم و گشته بودم و حالم خوب و خوب‌تر شده بود. از کرمان به کردستان و بعدش هم به رُم. نخ و پارچۀ کرمان را گرفته بودیم دست‌مان و پته‌ سوزن زده بودیم. بعد هم دوخت کردستان را تمرین کرده بودیم. سوزن می‌زدم و به این فکر می‌کردم که چرا باید مردم کرمان در شهری گرم‌تر از کردستان پته‌دوزی داشته باشند؟ پارچه‌ها و نخ‌هایی پشمی... اما کردستان با آن آب و هوای کوهستانیِ بی‌مبالاتِ دوست‌داشتنیش، که شبیه معشوقه‌های سراسر بی‌اعتنا عاشق را در سرمای خود می‌سوزاند، نوع دوختش و بازی رنگ‌هایش نه پشم دارد و نه گرمایی مثل کرمان. چرا؟ کرمان را مگر چه شده بود که پته‌دوزی را هنر دست خود کرده بود؟ سراسر رنگ بودنش را می‌فهمم اما گرمایش را در آن گرما، نه. کلاس تمام شده بود و با همین افکار راهی انقلاب شده بودم.



مرا سال‌هاست با نمایشگاه کاری نیست. گشتن در بین کتاب‌فروشی‌های انقلاب و پل کریمخان را ترجیح دارم. خلوتی‌شان را. مسیرشان را. آرامش‌شان را. تخفیف نمایشگاه را هم که در این ایام تمام کتاب‌فروشی‌ها لحاظ می‌کنند. می‌ماند حضور کتاب‌های جدید که مگر کتاب‌های چند انتشارات برای من مهم است و مگر نمی‌شود از تازه‌های نشر خبردار شد و در صورت نیاز از دوستی که راهیِ نمایشگاه است خواست که کتاب تازه‌چاپ‌شده را با خودش به سویت راهی کند؟ همه را می‌شود دیگر. پس می‌توان سال‌ها به نمایشگاه نرفت و بین کتاب‌فروشی‌های شهر همچنان آمد و رفت کرد.
کتابم را خریده بودم و یاد هدیۀ تولدی که می‌خواستم برای بابا بخرم افتاده بودم. فروشگاهی که قصد خرید هدیه را از آن کرده بودم، نزدیکم بود. تولد بابا اما زیاد نزدیک نبود. از سلام کاسۀ بزرگِ طرح آبرنگی را برایش خریدم. و چه خوب بود وقتی که وارد مغازه شدم، فروشنده عید مبارکی گفت و دیس پر از شیرینیِ روی میز را تعارفم کرد. قبلش که در خیابان‌ها می‌گشتم به نیمه‌ شعبان‌های بچگی‌ها فکر می‌کردم که چقدر رنگی بودند و شیرین و گرم و شلوغ. دلم تنگ شده بود برای بچگی‌ها. مثل غریبه‌ها دنبال نشان آشنایی از بچگی‌ها می‌گشتم. نشانی که خودش را به دلم بنشاند. دیس شیرینی و عید مبارکی مغازه‌دار آشنا بودند. بر دلم نشسته بودند و کمی شادش کرده بودند. بالاخره بین طرح‌های پر از رنگ کاسه‌ها و بشقاب‌ها و لیوان‌ها یکی از کاسه‌ها دلم را برد. خریدمش.
تا به حال بابایی را دیده‌اید که از یک کاسۀ سفالیِ بزرگ طرح آبرنگی به عنوان هدیه خوشحال و ذوق‌زده شود؟ خوب است که به جز پیراهن و شلوار و کفش و چرم یک کاسۀ سفالیِ طرح آبرنگی بتواند هدیۀ پدری شود. یک موهبت است اصلا. بابا عاشق این است که وقتی از بیرونِ پر از گرما به خانه می‌آید یا وقتی عطش دارد در یک کاسۀ بزرگ آب خنک بنوشد. یا شربت. کاسه‌ای که قبلا برایش خریده بودم کمی سنگین بود. اما کاسه‌های سبک و زیبای فروشگاه سلام چشمم را گرفته بود و گفته بودم برایش بخرمش. خریدمش. شیرینی‌ای برداشته بودم و فروشنده لبخندی را هدیه‌ام کرده بود.


جلوی یک شیرینی‌فروشی مردد شده بودم که به مناسبت میلاد شیرینی بخرم برای خانه یا بگذارم شب بابا بخرد. دلم خواست من شیرینی میلاد را برای خانه خریده باشم. وارد شیرینی‌فروشی شدم. کیک‌های تولد ایده‌ای را در ذهنم جا کرد. زینب اینا هم فردایش قرار بود بیایند خانه‌مان. «چرا کیک تولد نخرم؟ برای محمدصادق مفهوم زنده بودن امام این‌طور قوی‌تر می‌شود. مگر نه اینست که تولد است و متولد زنده؟ چرا برایش تولد واقعی با کیک تولد نگیریم؟». یک کیک تولد با شمع سفارش دادم. به فروشنده لبخندی زده بودم و عید‌ مبارکی گفته بودم. او هم در جوابم لبخندی زده بود و عید مبارکی گفته بود. در بین چهرۀ خسته‌اش ظهور یک لبخند خوشحال‌کننده بود.
در تمام راه به این فکر می‌کردم که خب اگر محمدصادق بپرسد چه کسی شمع کیک را فوت می‌کند چه بگویم؟ یا اگر بگوید کادوهایمان کو؟ صاحب تولد کادوهایمان را چگونه می‌بیند و باز می‌کند چه؟ یا اگر بپرسد که چند سالش می‌شود؟ یا اینکه پس خودش کجاست؟ همینطوری که نمی‌شود یک کیک گرفت و به یک بچه چهار ساله گفت تولد کسی هست که شمع تولد را فوت نمی‌کند؛ با چاقو کیک را نمی‌برد؛ کادوی تولد مثل تولد تو نمی‌شود به‌ش داد تا او باز کندش و در عکس‌ها هم نیست. باید همه چیز حساب شده باشد. باید برایش غیبت و حضور و انتظار و ظهور را جوری جا انداخت که ماجرا شبیه انیمیشن‌های شبکه پویا نشود. باید همه چیز برایش تا حدی که سنش اقتضا می‌کرد باور‌پذیر می‌بود.
امروز تولد گرفتیم. دست زدیم. دعا کردیم. شعر خواندیم. هدیه و عکس و فوت کردن شمع و حضور صاحب تولد هم  تا حد ممکن سعی کردیم برای محمدصادق مبهم نشود.
شما که آدم بزرگ هستید و خیلی می‌فهمید امروز چگونه تولد گرفتید؟ هدیه‌تان چه بود؟

اللهمَّ عَجِّل لِوَلیَک الفَرَج...
  • ۹۶/۰۲/۲۲
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۲)

  • مهتابگردان ...
  • به نظرم بچه ها خیلی بیشتر از آدم بزرگ ها می فهمند. آدم بزرگ ها فقط توهم فهمیدن دارند :/
    پاسخ:
    بله، بچه‌ها یک چیزهایی را خیلی بیشتر از بزرگ‌ترها می‌دانند...
    خب زمستان های کرمان خیلی سرد است! یادم می آید به مناسبتی کتاب "از پاریز تا پاریس" را می خواندم و نویسنده اشاره کرده بود که قدیم ها در ولایت شان(که در کرمان است) کدخدا اول فصل سرما می آمده و آذوقه خانوار را چک می کرده و اگر خانواده ای آذوقه کافی نداشتند از روستا اخراج می شدند.
    پاسخ:
    خیلی خیلی ممنون از توضیحتون. راستش از مربی‌مان هم پرسیدم و گفتن شرایط جغرافیایی در طول زمان تغییرات یک داشته. مثلا یزد در رمان‌های دور جزو مناطق ییلاقی و حتی سردسیر محسوب می‌شده در حالیکه​ الان از نظر آب و هوایی متفاوت شده. میگفتن ممکن هست کرمان در گذشته شرایط آب و هوایی دیگری داشته. که البته شما می‌فرمایید همچنان هم زمستان‌های سردی را دارد.
    باز هم بسیار ممنونم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی