کاکتوس

تفلسف در مهمانی

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ

امشب افطاری خونه دایی کوچیکه دعوت داشتیم. یک اتفاق‌هایی افتاد که محمدصادق شروع کرد گریه کردن. آروم هم نمی‌شد. یک سیب پلاستیکی افتاده بود زیر دست و پا. برش داشتم. «بچه‌ها به نظرتون این سیبه واقعیه یا واقعی نیست؟ محمدصادق به‌نظرت واقعیه؟» به سیب نگاه می‌کرد و گریش بند اومده بود و به هق هق افتاده بود. «واقعیه!». مطهره-دختردایی- یک دفعه گفت: «الکیه!». زینب-مامانش- همونطور که مشغول غذا دادن به طهورا بود گفت: «الکیه». فهمیدم محمدصادق داره منفعل میشه. باید کمکش می‌کردم که اگر فکر می‌کنه نظرش درسته بتونه دفاع کنه و تحت تاثیر جو قرار نگیره. برای یک بچۀ چهار ساله طبیعیه منفعل بشه در این فضا. یواش به حوریه اشاره کردم که الان از تو می‌پرسم و حواست باشه بگی واقعیه. «حوریه بگه به نظرش الکیه یا واقعی؟»

«منم میگم واقعیه». محمدصادق گریش یادش رفته بود و درگیر ماجرا شده بود. از انفعال هم بیرون اومده بود چون یک نفر دیگه هم نظرش شبیه اون شده بود. چهار سال، سن کمیه برای اینکه یک بچه رو تنها بذاریم تو یک جمع با نظرش. اونم جمعی که همه آدم بزرگ هستن و یکیشون حتی مامانش. «خب! مامان زینب و خاله مطهره میگن الکیه. محمدصادق و خاله حوریه میگن واقعیه! به‌نظرتون چجوری بفهمیم الکیه یا واقعی؟» مطهره سریع گفت: «گازش بزنیم!»

«خب، یک راه اینه که گازش بزنیم. محمدصادق تو میگی چجوری بفهمیم واقعیه یا الکی؟»

«گازش بزنیم». جواب مطهره رو تکرار کرد. به روش نیووردم که داری تقلید میکنی. میخواستم خودش فکر کنه. باید بهش زمان می‌دادم یا می‌فهموندم همیشه برای حل یک مساله راه‌های مختلفی میتونه وجود داشته باشه. «خب، محمدصادق هم نظرش مثل خاله مطهره هست. میگه گازش بزنیم. راه دیگه؟ کسی راه دیگه سراغ داره؟ حمیده-دختر دایی بزرگه-! تو بگو! به نظر تو چجوری بفهمیم این سیب واقعیه یا الکی؟» حمیده مشغول بچش بود. یک کم به من و سیب نگاه کرد. «خب میشه با چاقو امتحانش کنیم».

«خوبه! یک راه جدید! محدثه! تو نظرت چیه؟ به‌نظر تو چجوری بفهمیم؟» محدثه هم مشغول مهمانداری بود. میزبان بود به هر حال. اونم دیگه توجهش به من و سیب دستم جلب شده بود. جمع رو هیجانی‌تر کرده بودم. وارد ماجرا شده بودن همه. «یک راه جدید می‌خوام! محمدصادق فکر کن! تو میتونی یک راه دیگه بگی؟» خیلی خوشش اومده بود. حسابی درگیر شده بود. «خب، بذارید خودم یک راه جدید بگم. میشه بهش دست بزنیم و فشارش بدیم». حوریه که مشغول گوشیش بود سرش آوورد بالا. «میشه لمسش کنیم».

«خب اینو که من الان گفتم. خاله حوریه اصلا حواسش نیستا!» زینب یک دفعه گفت: «من یک راه جدید پیدا کردم.» محمدصادق خیلی خوشحال که مامانش یک راه جدید پیدا کرده سرش رو برگردوند سمت مامانش. «میشه بوش کنیم. از روی بو هم میشه بفهمیم واقعیه یا الکی!» میشد همۀ این راه‌ها رو به چالش کشید اما برای یک بچۀ چهارساله اصلا درست نیست به چالش کشیدن همۀ این جواب‌ها. «خب! اینم یک راه دیگه! حالا محمدصادق از همۀ این راه‌ها با کدومش امتحان کنیم؟»

«گازش بزنیم»

«خب، کی گازش بزنه؟» خودش گفت: «من!» سیب رو بردم سمتش که گاز بزنه. و خب سیب گاز نخورد چون پلاستیکی و الکی بود. وا رفت. ناراحت شده بود. مطهره دست میزد که ما بردیم و شما باختید. به محمدصادق نگاه کردم و گفتم: «اصلا قرار نبود کسی ببره یا ببیازه. قرار بود راه‌هایی پیدا کنیم برای اینکه ببینیم این سیبه واقعیه یا الکی. مگه نه؟» خودش رو جمع و جور کرد. رو به مطهره کرد و گفت: «بله!».

«اصلا محمدصادق یک چیزی! خودِ خاله مطهره واقعیه یا الکی؟ از کجا بفهمیم؟»

«واقعیه! حرف میزنه!»

«آفرین!» مطهره گفت: «خب من دیگه حرف نمیزنم. حالا چجری میخوایید بفهمید؟» و سکوت کرد. «محمدصادق! حالا چجوری بفهمیم؟» دستاش رو مشت کرد رو به بالا به نشونۀ پیروزی. چشماشو بازتر کرد. «فهمیدم! زیپ دهنشو باز میکنیم.» همه خندشون گرفته بود اما سعی می‌کردن خودشونو کنترل کنن. «اینم یک راهه!» زینب گفت: «حتی میتونیم قلقلکش بدیم ببینیم تکون میخوره یا نه؟ و شروع کرد به قلقلک دادن مطهره. محمدصادق هم شروع کرده بود به قلقلک دادن. «خاله، تکون خورد! واقعیه!».

خندیم و گفتم: «واقعا ببخشید که اینجا رو با کلاس‌هام اشتباه گرفتم. اما خیلی خوش گذشت، مگه نه محمدصادق؟». همه درگیر شده بودن و خوش گذشته بود به همه. و خب حمیده و زینب و حوریه و محدثه و مطهره کودک و نوجوون هم نبودن. یا خودشون مامان بودن یا دیگه بزرگ شده بودن و حداقل سن در بینمون 18 سال بود. 
و خب هرچه‌قدر که ما اینور جیغ و خنده می‌کردیم و البته تفلسف، آقایون همچنان داشتند به بحث‌های سیاسی‌شون می‌پرداختند. دلم براشون سوخت...
  • ۹۶/۰۳/۱۲
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۶)

عزیزم جواب خاله حوریه رو اشتباه نوشتی، اونطور که من برداشت کردم ایشون گفتن سیب واقعیه ولی نوشتی الکیه...

ابتدای پاراگراف دوم
پاسخ:
بله درست میگید. اصلاح شد. ممنون.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • ^_^ وای چه جالب.عاشق تم خانم معلم. راستی در جهت ترجمه متون و امثال این، آیا دیکشنری خاصی هست که به کار ما نزدیکتر باشه؟!
    پاسخ:
    قربونت. محبت داری شما. *:
    راستش من آشنایی ندارم. دوستان فلسفه علمی که از اینجا رد میشن اگر دیکشنری‌ای که مربوط به فلسفه علم باشه بشناسن و بگن، ممنون میشیم.
    یعنی عالی بود!...
    پاسخ:
    سپاس. 
    چه‌قدر خوب!
    احتمالاً بعضی از آقایان هم در رودربایستی مانده‌اند، اگر نه حتماً به این بازی و کلاس می‌پیوستند.
    پاسخ:
    ممنون.
    احتمالا! حتی‌تر می‌شد آقایون رو درگیر کرد ولی خب بحث‌ها زیادی داغ بود.
  • میثم علی زلفی
  • گفتم الآن میگه باید خاله رو گاز بگیریم ببینیم واقعیه یا الکی! :)))
    پاسخ:
    :))
    ای بابا...
    دلم مدت هاست که برای یه افطاری یا شب نشینی دورهمی لک زده! از اونایی که توی خونه جا واسه نشستن نباشه.
    پاسخ:
    ان‌شاءالله زودتر دلتون به خواستش برسه.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی