کاکتوس

گذشته آن ایام...

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۸ ب.ظ
تنها بودم. ناهار نداشتم. زنگ زدم خونه عزیز که ناهار برم پیشش. گفت ظهر میره مسجد، یک و نیم به بعد برم. منم یک و نیم به بعد رفتم، اما هر چی زنگ زدم کسی در رو باز نکرد. گفتم میرم مسجد دنبالش. دلم هم تنگ شده بود برای مسجد اونجا. خیلی سال بود نرفته بودم. همین که رسیدم دم در مسجد، اومد بیرون. وقتی منو دید، خندید و به دوستاش گفت: «نوم اومده دنبالم». سلام و احوال‌پرسی کردم با دوستاش. یک کم سر‌به‌سرم گذاشتند پیرزن‌گونه. بعدش هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه. جلوتر از عزیز می‌رفتم. ناخودآگاه مثل بچگی‌ها جلوی سوپری‌ که قدیما بهش بقالی می‌گفتن ایستادم. 
بچه که بودیم وقتی با عزیز از مسجد برمی‌گشتیم جلوتر از عزیز می‌رفتیم. به بقالی که می‌رسیدیم بدون اینکه حرفی بزنیم و مثلا منتظریم تا عزیز برسه به ما وایمیسادیم جلوی بقالی که یعنی بستنی و پفک من یادت نره. عادت کرده بودیم به جایزه‌هایی که برای مسجد رفتنمون بود. این همه سال گذشته. هنوزم نا‌خود‌آگاه وقتی با عزیز از مسجد بر‌می‌گردم جلوی سوپری مکث می‌کنم...

پی‌نوشت: امروز چقدر من اینجا می‌نویسم...
  • ۹۶/۰۴/۱۷
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۱)

  • دچـــــ ـــــار
  • عطف به پینوشت لازم به ذکر است که ما هم در شگفتیم :)
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی