کاکتوس

کاکتوس

کیهان بچه‌ها

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ

ابتدایی که بودیم یک چیزی وجود داشت به اسم شاگرد ممتازی. شاگرد ممتاز از شاگرد اول رتبش بالاتر بود و همۀ نمره‌هاش بیست بود. وقتی شاگرد ممتاز میشدم از طرف محل کار بابا کلی جایزه و لوح و جشن و اردو و تشویقی دریافت می‌کردم. یکی از جایزه‌هاشون اشتراک کیهان بچه‌ها بود به مدت یک سال. هر هفته پنجشنبه‌ها پست‌چی یک کیهان بچه‌ها از لای در می‌انداخت تو حیاط و می‌رفت. یعنی نمی‌دونید انتظار آمدن پست‌چی و سر و کله مجله از لای در پیدا شدن چه انتظار شیرینی بود.

ما هیچ‌وقت حق نداشتیم بریم تو کوچه بازی کنیم. همیشه هم صدای بازی‌ بچه‌ها رو از تو کوچه میشنیدیم و حسرت قاطی شدن باهاشون رو داشتیم. مامان و بابا اجازه نمی‌دادن. یادمه یک بار راهنمایی بودم معلم ادبیاتمون گفت هر کس هر آرزویی ازبچگیش داشته و به‌ش نرسیده رو بگه. آرزوی من تو کوچه بازی کردن با بچه‌ها بود. مینا کلی بهم خندید. پرسید چرا مامان و بابات اجازه نمی‌دادن برید تو کوچه. گفتم چون می‌گفتن بچه‌های تو کوچه یک وقت حرف زشت میزنن، کار زشت میکنن و شما یاد می‌گیرید. مینا بیشتر خندید. برای بچه‌های کلاس عجیب بود آرزوم. تو کوچه بازی کردن انگار تجربۀ زیستۀ همۀ هم‌کلاسی‌هام و تجربۀ زیست‌نشدۀ من بود. تجربه‌ای که خیلی راحت قاطیِ زندگیشون شده بود. خیلی عادی. به هر حال ما تو همون حیاط خونه باید دوچرخه‌سواری می‌کردیم. خاله‌بازی می‌کردیم. دنبال‎بازی می‌کردیم. خیلی هم دیگه دلمون می‌خواست بریم تو کوچه دوچرخه‌سواری و کوچۀ شیب‌دارمون رو با دوچرخه بیاییم پایین چون خیلی حال میداد، بابا می‌گفت شب خودم می‌برمتون. بازم بچه‌ها رو نمیدیدم تو کوچه که نشونشون بدیم بدون کمکی چجوری دوچرخه‌سواری می‌کنیم و کلی انگشت به دهن بمونن. خلاصه که با این شرایط هیچ‌وقت هم درِ حیاط رو نمی‌تونستیم باز کنیم و تو کوچه منتظر رسیدن کسی مثل پست‌چی باشیم. اما فهمیده بودم پست‌چی سر ظهرها میومد. تابستون‌ها تو اون گرما یادمه می‌شستم تو حیاط. چشم می‌دوختم به در. گوش‌هامو تیز می‌کردم که کی صدای یک موتوری از دور نزدیک میشه و جلوی در خونۀ ما وایمیسه و گوشۀ یک مجله رو از لای در میده تو. انتظارهای دوست‌داشتنی‌ای بود.

زمان‌هایی هم که پنجشنبه‌ها خونه نبودیم، وقتی برمی‌گشتیم خونه، از لای دست و پای مامان و بابا که کلید می‌انداختند به در خودمو می‌چسبوندم به در که تا باز میشه من باشم که تلپی افتادن مجله از لای در جلوی پام رو دیده باشم و شنیده باشم. خیلی حس دوست‌داشتنی‌ای هست در خونه رو باز کنی و یک هو یک چیزی از لای در بیفته جلوی پات. البته اون یک چیزی تا وقتی که درگیر مسائل اقتصادی هم نباشی، حتی میتونه قبض آب و برق و گاز باشه؛ دیگه چه برسه به مجلۀ کیهان بچه‌هایی که یک هفته تمام انتظارش رو کشیده بودی.

چی شد که یاد کیهان بچه‌ها افتادم؟ کانال قلک که کانال خیلی خوبی است یک ویدیو از شهرام شفیعی گذاشته است درباره مواجه کردن کودکان با متن. دربارۀ این که فقط قصه نخونیم و قصه نگیم برای بچه‌ها. متن بدیم دستشون. کتاب بدیم دستشون. مجله بدیم دستشون. مواجه با متن بسیار مهم است. ویدیو من رو برد به آن سال‌های انتظارِ کیهان بچه‌ها. دیدم چه خوب میشه دوباره بچه‌هامونو با پست‌چی‌ها آشنا کنیم. بهشون طعم انتظار رو بچشونیم. براشون اشتراک یک مجلۀ خوب رو بگیریم. با متن مواجهشون کنیم. این کار رو حتما برای کودکان اطراف‌تان انجام بدید. طعم شیرین انتظار و مواجه با قصه و شعر و جدول رو بهشون بچشونید. بگذارید تجربه‌های خاص داشته باشند. بگذارید هدیه‌های عجیب و غریب و اینجوری هم از دست‎تون بگیرن؛ اشتراک یک مجله.

  • ۹۶/۰۵/۱۱
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی