کاکتوس

حرف زدن

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ
حدود چهار سال است که هشتم‌های امسال را می‌شناسم. من که از همان ابتدایی همراهشان بودم تقریبا خوب تغییرات دوران بلوغ‌شان را می‌توانم ببینم. قد کشیدن‌شان، استخوان ترکاندن‌شان، هیجانی شدن‌هایشان، منزوی شدن‌شان،... . در بعضی‌هایشان این تغییرات خیلی به چشم می‌آید، مثل ساکت و منزوی شدن الف یا آرام شدن هاء یا قد کشیدن دور از انتظار میم؛ و در بعضی‌ها هم نه!
سه‌شنبه سر کلاس متوجه بودم هاء جور دیگری است. در خودش بود. به کلاس دل نمی‌داد و حتی زمانی از کلاس را اجازه گرفت و رفت بیرون بر خلاف تمام جلساتی که این سال‌ها حضوری فعال داشت و کلاس را ترک نمی‌کرد. بعد از کلاس آمد پیشم. داشتم با ر حرف می‌زدم. کمی منتظر ایستاد. رفت. حرفم که با ر تمام شد، صدایش کردم. «با من کار داشتی؟» خواست که از کلاس بیرون برویم. در راهرو رو به رویم ایستاده بود و با دستانش بازی می‌کرد. صحبت کردن برایش سخت بود. چیزی نمی‌گفتم و منتظر بودم خودش سخن را آغاز کند. شروع کرد.
«خانوم، دوران بلوغ چقدر طول می‌کشه؟ سه روزه حالم بده. از خودم بدم میاد. همش با مامانم دعوا میکنم. همش گریه میکنم. میگن به خاطر دوران بلوغه. این سه روز لعنتی...»
دقیقا نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. سه روز؟ منظورش از دورۀ بلوغ چیست؟ سه روزه که یک دفعه این دوره شروع نمی‌شود.
«سه روزه پریود شدی؟»
«نه، خانوم»
«پس قشنگ برام بگو منظورت چیه.»
چشماش پر از اشک شده بود. راهرو شلوغ بود. متوجه بودم که دوست ندارد بین رفت‌ و آمدهای بچه‌ها و کادر گریه کند. اتاق مشاوره هم که دقیقا وسط سالن است و شیشه‌ای. این موضوع را حتما باید به اطلاع مدیریت جدید برسانم که اتاق مشاوره باید حس امنیت را برای بچه‌ها ایجاد کند و شیشه‌ای بودنش امنیت را از دخترها می‌دزد. البته که اگر هاء دلش می‌خواست به دفتر مشاوره مراجعه می‌کرد همان اول.
«بیا بریم آزمایشگاه زیست». آزمایشگاه پر بود.
«اینجا که پره خانوم»
«بیا بریم آزمایشگاه شیمی» آزمایشگاه شیمی خالیِ خالی بود. وارد که شدیم، شروع کرد به گریه کردن. «خانوم من دلم می‌خواد بشم همون آدم قبل. پر از شیطنت. پر از شادی. کسی که همش با دوستاش بود؛ اما الان سه روزه اصلا دلم نمی‌خواد از اتاقم بیام بیرون. دوست دارم تنها باشم. حالم از خودم بده. با مامانم همش دعوا میکنم. بعد ناراحت میشم که چرا با مامانم دعوا کردم. سر کلاس‌ها درس‌ها رو خوب نمی‌فهمم. چرا تموم نمیشه؟»
«صبر کن، ببینم. پریودت نزدیکه؟»
«نمیدونم»
«ببین، بعضی وقت‌ها نزدیک پریودی آدم یک جور دیگه میشه. عصبانی میشه مثلا. با همه الکی دعوا میکنه. دوست داره همش گریه کنه. یا دوست داره همش بخوابه. یا تنها باشه. خنگ میشه. تمرکز خوب نداره.»
«دقیقا خانوم همینجوریم.»
«خب، نگران نباش! برو تاریخ پریودیت رو چک کن! اگر نزدیک بود که به خاطر اونه. چند روزه و تموم میشه. فقط باید سعی کنی مدیریت کنی خودتو. اما اگر به قول خودت مربوط به دوره بلوغت باشه که اونم نگرانی نداره! همه این تغییرات رو دارن و اونم تموم میشه.»
«نه خانوم! هیچکس مثل من نیست»
«خب تو آدم‌های مختلف متفاوته این مسائل. مثلا یادته پارسال چند تا از بچه‌ها علاقه‌های شدید بینشون ایجاد شده بود؟ تو اونا اونجوری بروز داشت. تو یکی دیگه یک جور دیگه. درون تو هم اینجوری»
«خانوم شما هم اینجوری بودید؟ برای شما چقدر طول کشید؟»
کمی از خودم بریش گفتم و ادامه دادم «اذیت میشی تو این دوره. سخته. اما نگران نباش! تموم میشه.»
«یعنی دوباره همون آدم قبل میشم؟»
«ممکنه بهتر از قبلت بشی. اصلا نگران نباش! یک پوست انداختن سخته»
«خانوم چند روز طول میکشه؟»
«چند روزی نیست! بیشتر از از چند روزه! چند ماه یا شایدم چند سال. اما اصلا نگران نباش، فقط باید ببینیم چجوری این دوره رو مدیریت کنیم، همین! یک کانال هست خیلی خوبه. امروز آدرسش رو برات می‌فرستم. حتماِ حتما بخونش. بهت خیلی کمک می‌کنه. هر وقتم حالت بد بود مثل الان حتما حرف بزن. یا با من یا با دوستات. اما حرف بزن! هر وقت دوست داشتی بهم پیام بده. وویس بده! حتی اگر نخوای میتونی بگی وویس‌هاتو گوش ندم. اما نذار حس‌ها و فکر‌هات درونت بمونه! حتما حرف بزن. بنویس. نذار همۀ اینا درونت بمونه. خب؟»
«باشه»
اشک‌هاش بند اومده بود. زنگم خورده بود. سفت بغلم کرد. سفتِ سفت. زنگ آخری که داشتم می‌رفتم خونه، رفتم جلوی کلاسش. حالش رو پرسیدم. خیلی بهتر بود. کلی تشکر کرد که حرف زدیم و گفت حالش خیلی بهتره.
حتما حرف بزنیم باهم. حتما به حرف‌های هم گوش بدیم. احوال هم رو جویا بشیم. نشون بدیم که به فکر هم هستیم. از تجربه‌های مشابهمون برای هم بگیم. این‌ها همه چیزهایی هستند که کمک می‌کنند حال آدم‌ها بهتر باشه. احساس تنهایی نکنن. حس‌های بد نداشته باشن و جامعه بهتری داشته باشم.

  • ۹۶/۰۷/۲۱
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۳)

تو معلم نمونه ای هستی.

آفرین به تو که در خصوص همه ی مسائلی که متناسب با اقتضای سنشون هست با بچه ها حرف میزنی و آگاهشون میکنی.
بچه ها از درد ناآگاهی میسوزن.

دوستت دارم، دوست من.
پاسخ:
نظر لطفتون هست.

متشکرم.

من هم ندیده، شما رو دوست دارم. :)
ممنون از وقتی که اینجا برای خواندن صرف میکنید.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام 
    خداقوت تون بده. ایول الله :))
    خانم معلم مهربون. بچه ها توی این سن و سال خیلی این مدل پشتوانه ها واسشون مهمه. وگرنه میرن جای دیگه دنبالش میگردن که به قول مامانم معلوم نیست از کی و از کجا اطلاعات بگیرن و حرف دلشون و بهش بزنن.
    پاسخ:
    سلام
    ممنونم.
    ان‌شاالله که معلم خوبی باشم و اگر هستم، خوب بمونم.
    اولین هفته ی مدرسه، در جوابِ یکی از کاربرگهای مطالعات، یکی از دانش آموزام توی کاربرگ بجای جواب دادن به سوال نوشته بود که از اول سال با یکی از دوستاش حرف نمیزنن و وقتی میخواستن کنار هم بشینن دوستش بهش روی خوش نشون نداده. از من خواست تا با دوستش صحبت کنم و اگر نمیشه "ولش"
    توی بازخورد اون کاربرگ براش نوشتم که باید دنبال راه حلی برای مشکلش باشه و نیاز نیست کسی رو دخیل کنه. حتما خودشون از پسش برمیان.
    امروز سر نوشتن یه نامه ی دیگه باهاش یه گوشه ای از حیاط صحبت کردم. قبل هر چیز ازش پرسیدم که با دوستش حرف زده یا نه؟ جواب منفی داد. در مورد ضرورت صحبت کردن وقت مشکلات باهاش حرف زدم و بنظرم اومد که قانع شد.
    حرف زدن، موضوعیه که دانش آموزا یاد نگرفتن. حداقل خیلی از دانش آموزای من جز با روش تلقین تنبیه و تشویق، با هیچ روش دیگه ای تربیت نشدن.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی