کاکتوس

حیرانی

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۴۱ ق.ظ

بابا همیشه رادیوی ماشینش روشن است به داستان گفتن. امشب هم در ماشینش یک داستان دیگر را می‌شنیدم. کلوچه‌های مردی در دستان دختربچه‌ای جا می‌مانَد و آن مرد دیگر برنمی‌گردد. کلوچه‌هایی که مادر دختر آن‌ها را پخته بود. ماجرا حوالی تیر و توپ و موشک می‌گذشت. زمانۀ جنگ و جنگ و جنگ. بین صحبت‌های مرد و دختر همه چیز در هم می‌شود. کمی دورتر سیاه می‌شود. سرخ می‌شود. مرد به کمک می‌شتابد. کلوچه‌هایش در دستان دختر می‌ماند و در حین دویدن فریاد می‌زند: «نگهشون دار، برمی‌گردم می‌گیرمشون» و هیچ‌وقت برنمی‌گردد.

پدربزرگ کیک پچ پچ دوست می‌داشت. گفته بود برایش بخرم. پولش را هم داده بود. اما هیچ وقت پچ پچ‌ها را نخورد چون فرصت به خریدن من نکشید. پول پدربزرگ ماند پیش من و تقاضایش اجابت نشد.

دیروز رانندۀ ماشینی که سوار شده بودم، پول خرد نداشت. پیاده شدم که خودم از مغازه‌های اطراف پول را خرد کنم. یک مغازه. دو مغازه. سومین مغازه پولم را خرد می‌کرد. اما وقتی برگشتم، خبری از ماشین نبود. راننده رفته بود. پول راننده مانده بود در دست من. در خیابان حیران بودم. خیابان را از بالا به پایین، پایین به بالا چند بار گز کردم. از آدم‌های اطراف دربارۀ ماشینی با آن مشخصات پرس و جو کردم. اما خبری نبود. دقایقی در آن محل انتظار کشیدم که شاید راننده برگردد. با خودم می‌گفتم حتما رفته است دوری بزند و بیاید. می‌آید... دوست نداشتم باور کنم که او رفته است. امید داشتم که برمی‌گردد. اما خبری نشد...

انتظار، حیرانی، امید، انکار و احساس گناه... همه و همه حس‌هایی هستند که موقع شنیدن داستان رادیو در من تکرار می‌شدند. از دیروز. از سال‌ها پیش، زمان مرگِ پدربزرگ. و حالا سال‌های سال باید در این شهر حیران و منتظر باشم که شاید راننده را دوباره ببینم. شبیه دختری که سال‌ها منتظر ماند تا مرد برگردد و از کلوچه‌هایش بگوید. باید چهرۀ راننده را هر روز مرور کنم. صورت استخوانی‌اش را. عینک دودی‌اش را. قد بلندش را. موهای مشکی‌اش را. همه را هر روز باید مرور کنم که از یاد نبرمش. شاید روزی دوباره او را ببینم. باید به خاطر بیاورمش. شبیه دختری که سال‌های سال چهرۀ مرد را مرور می‌کرد تا شاید روزی ببیندش و بشناسدش و از کلوچه‌هایش بگوید. و باید دوباره شبیه این سال‌ها حیرانی را به دوش بکشم. حیرانی برای چیزی که از دیگری پیش من جا مانده...

  • ۹۶/۱۲/۲۴
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۲)

سلام علیکم
بعضی راننده‌ها می‌گفتند (و هنوز هم بعضی می‌گویند): «از طرف من بنداز صندوق صدقات» یا کلاً با روی خوش از پول کرایه می‌گذشتند. بعد یک‌سری مسافرها پیدا شدند که به ایشان برمی‌خورد، وقتی این را می‌شنیدند. دیگر راننده‌ها کم‌تر آن جمله را گفتند.
حالا شما هم به همان روش عمل کنید، اگر هم روزی راننده را دیدید که چه بهتر، کرایه را پرداخت کنید.
بازگشتتان به‌خیر و نیکی ان‌شاء‌الله!
پاسخ:
سلام علیکم.
بله، همین کار را علی‌الحساب باید کنم گویا، اما خب...
متشکر.
ان‌شاءالله به زودی می‌بینیش... میدونم چه حس بدیه این احساس گناه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی