کاکتوس

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

اسلام‌هراسی

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ب.ظ

قبلا هم در کلاس‌ها از دانش‌آموزهایم دربارۀ تغییر مذهب‌شان شنیده بودم. خیلی به مساله نپرداخته بودم. نه مثل معلم عربی‌شان کشیده بودمش‌شان کنار دیوار و گفته بودم «تو کافری! یک بار دیگه از این حرف‌ها بزنی میگم از مدرسه بندازنت بیرون» و نه مثل بعضی از معلم‌های دیگر تاییدشان کرده بودم. خیلی بی‌توجه اجازه داده بودم حرفی زده شود و رد شود و به ادامۀ حرف دانش‌آموز دیگر یا خودم پرداخته بودم. کار من نبود و نیست این چیزها و از آن مهم‌تر خود بچه‌ها هم اصرار خاصی به حرف‌های‌شان نداشتند در آن لحظه. برای همین فقط رد شده بودم.

یکی از دانش‌آموزهایم از مدتی قبل اصرار داشت به پژوهش دربارۀ لا‌ادری‌گری و خدا‌ناباوری. نگران بودم پژوهش را شروع کند. برای رو به رو شدن با بعضی از آرای فلسفی هنوز ضعیف بود. اما اصرار داشت و اگر رهایش می‌کردم خودش تنهایی، خودش را در متون و نظرات فلسفی غرق می‌کرد و شاید تنها بودنش برای این پژوهش خوب نبود. پذیرفتم، همراهش باشم. شروع کرد. می‌خواند و می‌نوشت و ایمیل می‌کرد. روی نوشته‌هایش از جهت روشنگری متن و تطبیق نوشته‌هایش با متون اصلی کامنت می‌گذاشتم. گفت و گویی رخ نمی‌داد دربارۀ نظرات.

چند روز پیش وسط پله‌ها چیزی گفت که جا خوردم. «خانم به نظر من استدلال‌های خدا‌ناباورها درست‌تره». من حساب کار را درست نکرده بودم. از دختر جا مانده بودم. همراه نبودم. گفتم که «باید استدلال‌های دو طرف رو بذاریم کنار هم، بعد دونه دونه بررسی کنیم. اینجوری نمیشه. باید ببینیم کفه ترازوی کدوم ور سنگین‌تره» زمانی نداشتم برای گفت و گوی بیشتر. قرار شد در فرصت مناسب دوباره صحبت کنیم.

دیروز آمده بود پیشم. خواست حرفش بین خودمان بماند. می‌خواست دینش را تغییر بدهد. پرسیدم چرا و گفت: «خجالت می‌کشم مسلمونم. خجالت می‌کشم مثلا فردا که جایزه نوبل می‌گیرم و میرم اون بالا بگن مسلمونه. دوست ندارم دینم رو.» می‌توانستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده. دستور رییس جمهور امریکا خجالت‌زده‌اش کرده بود. پیش‌زمینه‌هایی داشت و منتظر همین جرقه بود. در مدرسه استیو صدایش می‌کنند چون عاشق استیو جابز است. عاشق اپل است و از محصولاتش استفاده می‌کند. اپل بعد از دستور ترامپ تمام اپلیکیشن‌های ایرانی‌اش را حذف کرده. طبیعی است استیو با پیش‌زمینه‌ای که داشته و عشقی که به استیو بزرگ و شرکتش دارد از دینش خجل شود. گفتم: «باید بدونم چرا خجالت می‌کشی. بعدش هم  اصلا دربارۀ دین‌های دیگه تحقیق کردی؟ یهودیت میدونی چجوریه؟ مسیحیت؟» گفت: «این‌ها از اسلام هم بدتر هستند. می‌خواهم زرتشتی شوم. اسلام احکام عجیب و غریب دارد.» پرسیدم مثلا؟ چند حکم را گفت. تمام حرف‌هایش حرف‌های من‌در‌آوردی بود. حرف‌های غلط و غولوط کوچه بازاری. گفت: «مگه همه دین‌ها نمیگن باید انسان خوبی باشیم. پس چه فرقی میکنه که دینمون چی باشه؟» همه چیز برایش قاطی پاتی شده بود. هیجاناتش با یک عالم اطلاعات و باورهای قاطی و پاتی و غلط هم خورده بودند و رو به روی من ایستاده بود. نمی‌توانستم در فرصت زنگ تفریح چیز خاصی بگویم. نیاز داشتم بیشتر فکر کنم. قرار شد در خانه صحبت کنیم.

مساله را با معلم اجتماعی‌شان مطرح کردم. همان که علوم سیاسی خوانده. خانم عاقل و با‌سوادی است. بچه‌ها را خوب می‌شناسد و کارش را بسیار خوب بلد است. بچه‌ها هم بسیار دوستش دارند. خندید. راهنمایی‌هایی کرد. گفت باید استیو را با خودش و احساساتش رو به رو کنم. گفت سن‌شان طوری است که پژوهش و فلسفه و این‌ها درباره بعضی مسائل خیلی خوب جواب نمی‌دهد. پر از هیجان هستند و بسیاری از افکارشان از روی هیجان است. کمی در خصوص مساله آمریکا و تصمیم ترامپ و اهداف سیاسی‌اش برایم گفت تا مساله را برای استیو بهتر روشن کنم. گفت بگویم استیوِ بزرگ هم کم سختی نکشیده. از استیوِ بزرگ فقط آنچه را که دوست دارد می بیند؟! همچین گفت به استیو بگویم رکن اصلی پژوهش، نداشتن نوسان و دوری از هیجانات و احساسات است در حد ممکن. پس اگر می‌خواهد پژوهشگر خوبی باشی حداقل سعی کند هیجانات و احساساتش را در حد ممکن دخیل نکند! درست است که هیجانات و احساسات می توانند آغاز پژوهشی باشند اما باید حواسمان باشد در حین پژوهش از تمام این ها دوری کنیم.

و من حواسم دیگر آنجا نبود و فکر میکردم معلم اجتماعی هم مثل پوپر و پوزیتیوست ها به تمایز مقام کشف و توجیه قائل است. کاش کمی تاریخِ فلسفه علم بگویم بخواند. حیف است نخواند. در کلکسیون خوبی هایش مطالعات تاریخ فلسفه علم کم است.

  • فاطمه نظریان

نون خامه‌ای

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ق.ظ

خواهرم می‌گفت، دربارۀ نعمت‌های خدا و اینکه باید از خدا به خاطر این همه نعمت تشکر کنیم باهاش حرف می‌زدم. «ببین، چه خدای خوب و مهربونی داریم! بهمون دهن داده که حرف بزنیم. غذا بخوریم. بهمون دو تا چشم خوشگل داده که چیزهای خوب خوب بینیم. دو تا گوش داده که چیزهای خوب خوب بشنویم. دیگه بهمون چی داده؟»

«دو تا دست داده. دو تا پا داده. مامان! خدا دو تا خاله خوب و مهربونم بهمون داده»

یعنی خواهرم این رو که از پشت تلفن تعریف کرد، تصور کنید چه رنجی بر من متحمل شد از نبود عزیزِ خاله در آن لحظه به منظور بغل‌ها و بوسه‌ها! خب اونوقت نباید یک پاکت پر نون خامه‌ای براش بخرم و ببرم؟ پاکت! نه جعبه! که برای اولین بار نون خامه‌ای رو تو پاکت ببینه و با تعجب پاکت رو باز کنه و چشمش که به نون خامه‌ای‌ها می‌خوره با دست کوچولوش یکیشو بکشه بیرون و با چشمایی که از خوشحالی باز شده و شبیه دو تا دکمۀ درشت براق، برق می‌زنه بگه «ماماااااان! یه عالمه نون خامه‌ای!! همشو برای من خریده!» و تصور کنید باز چه رنجی بر من متحمل شد از چشم‌غره‌های خواهرم  که یعنی این همه نون خامه‌ای براش بده و همشو نباید بدی به اون. و مجبور شدم به منظور حفظ اصول تربیتی بگم «اما خب با مامان و بابات بخور! به اونا هم بده!» و به منظور حفظ اصول تربیتی‌تر به یک بوسۀ با‌اجازه به شرطِ نایس و ملو بودنش رضایت دهم.

  • فاطمه نظریان

1-چند نفری هستند که با هم جمع شده‌اند و به امور افراد نیازمند رسیدگی می‌کنند. چند وقت پیش آمده بودند سراغ بابا برای یکی از همان کارهایشان. از بابا خواسته بودند خانۀ یک خانواده نیازمند را سر و سامان بدهد. هزینه را آن‌ها بدهند اما خب بابا کم‌تر حساب کند. بابا قبول کرده بود. یک اتاق سی متری تنها سرپناه خانواده بوده. فقط سی متر. هشت بچه و پدر و مادرشان در سی متر زندگی می‌کردند. تهِ کهریزک. بدون آب آشامیدنی. بابا می‌گفت وقتی وارد خانه(!) شده واقعا جا خورده از وضعیت شان. بابایی که کم این چیزها را ندیده!

چند وقت پیش بابا گفت می‌خواهم ببرمتان یک جایی. بردمان همان جا. تهِ کهریزک. بیابان بود. بیابان واقعی! چند خانه در ردیف هم در بیابان با آجر ساخته شده بود. بند‌های رخت لباس‌هایشان در همان بیابان آویزان بود و لباس‌هایشان روی بند در باد خودنمایی می‌کرد. شبیه همان تصویر کوخ‌نشینان کتاب اجتماعی دوران دبستان‌مان بود. شبیه همان حلبی‌آبادی‌هایی که یک بار دیگر بابا برده بودمان و گفته بود یکی از کارگرهای افغانستانی‌اش اینجا زندگی می‌کند. همان کارگرش که چند وقت پیش به بابا گفته بود پنج هزار تومن بدهد تا میوه بخرد برای خانواده‌اش. فقط پنج هزار تومان!

حوریه، می‌گفت همیشه برایم سوال بود که صبح‌ها که بابا می‌بَرَدَم مدرسه دبه‌هایی را برای چه آب می‌کند و کجا می‌برد. برای همان خانواده می‌برده. آب آشامیدنی ندارند و باید مسافتی طولانی بیایند، به آب آشامیدنی برسند. دبه‌هایشان را آب کنند و تمام مسیر آمده را با دبه‌های پر از آب برگردند.

کهریزک و امین‌آباد، سیستان و بلوچستان و روستاهای مرزی خراسان هم نیستند! همین جا هستند! چسبیده‌ به پایتخت!


2-مامان چند وقت پیش رفته بود بازار برای خرید ظرفی. می‌گفت یک قابلمه دیدم که خوشم آمد. بلندش کردم که ببینمش. خیلی سنگین بود. از فروشنده پرسیدم جنسش چیست؟ گفت لعاب! گفتم لعاب که اینقدر سنگین نیست. گفته داخلش از نقره است. قیمتش هم بماند! مامان می‌گفت از مغازه آمدم بیرون! به دانسته‌های پیشینم شک کردم. «استفاده از ظروف نقره حرام نیست؟ حتما نه! وگرنه بازار اسلامی و ظروف نقره؟! دارم اشتباه می‌کنم! طلا فقط حرام است.» اصلا حکم شرعیش بماند، تجملات در این حد؟!! آن هم بازار عمومی! دیده بودم مغازه‌هایی را در گران‌ترین پاساژهای تهران که اجناسی خاص را برای مشتریان خاص‌شان از داخل کمد‌هایشان می‌آوردند، یعنی آن اجناس خاص را علنا نمی‌فروختند. اما خب مشاهده من برای چند سال پیش بوده! زمانه فرق کرده!


پی‌نوشت: ادبیات انقلاب اسلامی یک سری کلید‌واژه‌های خاص داشت، مثلا «مستضعفین» و «مستکبرین»! خلاصه که دهۀ فجرتان مبارک.


*هنوز هم صحبت رهبر انقلاب ۵۷ درست است. خیابان‌ها و کوچه‌های پر از بنر عکس شهدای سوریه در ورامین و قرچک و کهریزک و ... و خیابان‌ها و اتوبان‌های پر از بیلبوردهای تبلیغاتیِ برندها در شمال تهران نشانۀ صدق حرف اوست. اما خب حواس‌مان باشد همراهی هم لوازمی دارد و همیشه همراهان در استضعاف نخواهند ماند.

  • فاطمه نظریان

دل‌لرزه‌ها

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ق.ظ

شین آمده بود پیشم و گفته بود یکی از معلم‌های مردش را دوست دارد. اولش از مهارت و تخصصش خوشش می‌آمده، از نگاهش در عکاسی و معماری. اما کم کم حس خوش‌آمدنش فراتر رفته، تغییر کرده و حالا بسیار درگیر معلم است. از درس‌ها و فعالیت‌های دیگرش باز مانده. به او بسیار فکر می‌کند. و حالا از این وضعیت نا‌راضی است. حس‌هایش برایش اذیت‌کننده شده. می‌خواهد دوباره همان دختری شود که درسش بسیار خوب بود. تمام کارهایش را منظم و کامل انجام می‌داد. اما خب هنوز هم معلم را دوست دارد و درگیرش است.هر هفته میبیندش.

شین بسیار مستاصل بود و بهم ریخته. لبخندی زدم و گفتم اتفاقی که برایت افتاده اصلا چیز عجیب و غریب و ترسناکی نیست. واقعا طبیعی است. اصلا نگران نباش. درست می‌شود. کمی آرام شده بود. مهم است که وقتی نوجوانی یا کودکی می‌آید پیش‌مان و از مشکلی برایمان می‌گوید پذیرایش باشیم. رفتاری نکنیم یا حرفی نزنیم که باعث خجالت کشیدنش، ناراحت شدنش، طرد شدنش شود.

گفته بودم، این حسی که الان داری، این اتفاقی که الان برات افتاده مطمئن باش باز هم میفته! حتی شاید پرزنگ‌تر. شاید تا آخر عمرت دلت برای بعضی‌ها بلرزه. از بعضی‌ها خوشت بیاد. یک حس‌هایی بیاد سراغت. اما باید یاد بگیری خودتو و حس‌هات رو مدیریت کنی. باید تمرین کنی و یاد بگیری در کنار همه این حس‌ها بتونی زندگی و برنامه‌ها و کارهاتم هندل کنی. الان تو از برنامه‌ها و کارهات عقب افتادی به خاطر این حسه. اما باید یاد بگیری این اتفاق تکرار نشه چون این حسه بازم ممکنه بیاد سراغت در خصوص آدم‌های دیگه. می‌گفت اما من خیلی عقب افتادم. خیلی چیزها جبران نمیشه، زبانم، پیانوم، تمرین‌های اسکیم. کمی درباره این حرف زدیم که چرا این معلم برای شین خاص شده. حالا شین باید چه کند وقتی معلم را هر هفته میبیند. درباره اینکه چجوری کم کم برگردد به زندگی معمولش کمی حرف زدیم. می‌گفت سخت است. سخت بودنش را تایید کردم. تایید کردم چون واقعا سخت است و هم اینکه مهم است وقتی نوجوانی، کودکی از سخت و بزرگ بودن مشکلش با ما حرف می‌زند، مشکلش را کوچک جلوه ندهیم. مهم است مشکلش را مثل خودش جدی، بزرگ و سخت بپنداریم.

برایش گفتم با تمام سختی‌ای که وجود دارد اما تو می‌توانی، من مطمئنم. گفتم که حواست باشد از خودت توقع بیش از حد هم فعلا نداشته باشی. اگر این اتفاق برای شین نمیفتاد مثلا باز هم زبانش را صد در صد کار کرده بود؟ گفت نه! گفتم خب پس مبادا اگر کار زبانت به پنجاه رسید همه چیز را بیندازی تقصیر این ماجرا و ناامید شوی! واقع‌بین باش! شین بدون این اتفاق هم صد در صد نبوده! و قبول کن این ماجرا اثر دارد. اگر شین بدون این ماجرا هفتاد بوده، الان هم نباید همچنان انتظار هفتاد داشته باشد. یک اتفاقی افتاده و طبیعی است که یک چیزهایی را تحت تاثیر قرار بدهد. واقع‌بین باش! حواست به همه این‌ها باشد. اما درست می‌شود کم کم. از برنامه ریزی و این که چگونه شروع کند به انجام کارهایش صحبت کردیم. آرام‌تر شده بود. خواست به مشاور مدرسه و کس دیگری چیزی نگویم. این اطمینان را دادم که کسی از مدرسه چیزی نمی‌فهمد. تشکر کرد و خوشحال رفت...


پی‌نوشت1: بعد از اینکه شین رفت، با خودم فکر کردم، اگر این حرف‌ها را به مشاور مدرسه که تقریبا هم‌سن مامان من است زده بود، چه میشد؟ احتمالا یک سری نصیحت دریافت می‌کرد و گیج‌تر با احساسی از عذاب وجدان دفترش را ترک می‌کرد. مشاور مدرسه اصلا میفهمید شین چه میگوید؟! از چه حسی حرف میزند؟! 


پی‌نوشت2: و بعضی وقت ها این حجم از اعتماد و نزدیکی بچه ها را تاب ندارم. میترسم از این همه اعتماد و نزدیکی...

  • فاطمه نظریان

افلاطونِ امروزی

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ب.ظ

می‌گفت، معلم نظریه مُثُل افلاطون را توضیح می‌داد. بعضی از بچه‌ها نظریه را نمی‌فهمیدند. دوستم اعصابش خرد شد. از معلم خواهش کرد بنشیند روی صندلی‌اش. خودش رفت جلوی کلاس. «افلاطون میگه، همه چیز فِیکه! اصلش تو مُثُله. یعنی الان من فِیک هستم. شما فِیک هستید! این میز فِیکه! آقای الف فِیکه!» معلم چشمانش گرد شد. «خانوم! من فِیکم؟ دیگه اینجوری نگید!»

کلاس پر شده بود از خنده.

  • فاطمه نظریان

با من مهربان باش!

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ق.ظ

یک نفر،

اینجا،

بی‌رحمانه‌،

با بوی قهوه‌اش مرا مست کرده...




#کتابخانه

  • فاطمه نظریان

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جان‌سوز*

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ب.ظ

پلاسکو فرو ریخت. واکنش نا‌خود‌آگاه و حسِ اولیه‌ام به این خبر بغض بود و گریه. وقتی فیلم فرو ریختن را دیدم، گویی قسمتی از من هم با پلاسکو فرو ریخت. مگر نه این است که خیابان‌ها و کوچه‌ها و خانه‌ها و مغازه‌های این شهر، خودِ این شهر، خودِ این کشور با خاطرات و احساساتی که در وجودم نقش زدند قسمتی از من شده‌اند؟ پلاسکو فرو ریخت و خاطرات و احساس‌های خوب من هم با فرو ریختنش فرو می‌ریخت. و حاصل این فرو ریختن اشک بود و اشک...

ذهنم دیگر در پیِ غم خود نبود. حالا آتش‌نشان‌هایی که زیر خروار خروار آوار گیر کرده بودند متعلق احساس و فکر من شده بودند. با آتش‌نشانی و آتش‌نشان‌ها بیگانه نبودم. دوره‌ای از کودکی‌ام، بابا کوتاه‌زمانی در آتش‌نشانی مشغول بود و رفت و آمد داشت، البته نه در بخش امداد و ماجراهایی از دوستانش تعریف می کرد. و همین که تو به ماجرایی نزدیک‌تر بوده باشی از دیگرانی، فقط نزدیک و فقط کمی، بدون آنکه نحوۀ این نزدیکی مهم باشد، غم را برایت سنگین‌تر می‌کند.

ذهنم درگیر مالکین مغازه‌ها هم شده بود. مال‌باخته‌ها. کسانی که یک ماه دیگر، شبِ عید، کار و کاسبی‌شان قرار بود رونق بگیرد و لبخند روی لبان خود و خانوده‌شان بنشیند. برای این‌ها هم می‌گریستم.

مصیبت عظیم بود. حالم خوش نبود و خبرها و عکس‌ها عصبی‌ام می‌کرد. تا حد ممکن نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم. اما باز هم عصبی بودم. تحلیل‌ها شروع شده بود و نمیشد از شنیدن هر خبری مصون ماند. هر کس تقصیر را به گردن دیگری می‌انداخت. و بد‌اخلاقی و بی‌اخلاقیِ مردمِ گوشی‌به‌دست این بار بهترین بهانه بود برای بی‌کفایتی عملکرد عده‌ای. چهرۀ مظلوم مسئولین آتش‌نشانی عصبی‌ام می‌کرد. مقصر بودند. فرماندهان عملیات مقصر بودند و چهرۀ مظلوم و فغان «نیروهای‌مان‌»شان در مصاحلبه‌ها حالم را بد می‌کرد. و آتش‌نشان‌ها هم مانند سربازهای جنگ می‌توانند در خطای فرماندهانی از دست بروند. نمی‌خواهم اینجا نکته‌سنجی کنم و بی‌کفایتی فرماندهان عملیات را نشان بدهم. می‌خواهم بگویم مصیبت عظیم بود و احساسات‌مان درگیر. اما حواس‌مان باشد به خاطر درگیر بودن با احساس احمق فرض نشویم. خیلی‌ها مقصر بودند. شهرداری مقصر بود. مغازه‌دار‌ها مقصر بودند. مدیران بحران مقصر بودند. مردم مقصر بودند. فرماندهان عملیات آتش‌نشان‌ها هم مقصر بودند. حتی! حتی! تمام کسانی هم که عکس‌ها و فیلم‌های این مردم گوشی‌به‌دست را به اشتراک گذاشتند مقصر بودند. تمام کسانی که از سال‌ها پیش چنین فیلم‌ها و عکس‌هایی را به اشتراک گذاشتند بذر کاشتند برای دامن زدن به این مصیبت. از سال‌ها پیش مقصر شدند.

عصبی بودم و در گروهی تلگرامی شروع کردم به توبیخ کردن دوستانِ عزیزم. شروع کردم به توبیخ کردن که اگر من و شما خریدار عکس‌ها و فیلم‌هایی نباشیم، فروشنده‌ای نیست! نشسته‌ایم مردمی را به بی‌فرهنگی و بد‌اخلاقی و بی‌اخلاقی متهم می‌کنیم در حالیکه خودمان محصول این بی‌فرهنگی و بد‌اخلاقی و بی‌اخلاقی را می‌بلعیم. همانقدر که فیلم‌گیرنده مقصر است من و تویی که آن فیلم‌ها را به اشتراک می‌گذاریم مقصریم چون برای او خریدار می‌شویم. من و تو بودیم که از سال‌ها پیش با خریدار شدن‌مان مردمانی را بر چنین کارهایی گستاخ کردیم و نتیجه‌اش شد چیزی که امروز دیدیم. دوستانم موافق نبودند. من را به سانسور متهم کردند. به سرپوش گذاشتن. استدلال داشتند که وقتی سیستم خبری نظام پر است از جهت‌دهی و سانسور راهی برای‌مان نیست جز اینکه خودمان دست به کار شویم. توضیح دادم که موافق سانسور نیستم به هیچ‌وجه و حرف‌شان را قبول دارم در خصوص جهت داشتن خبرها و سانسورها. من حکم کلی نمی‌کنم. من در خصوص فیلم‌ها و عکس‌هایی که در صحنه نیاز به توجه و کمک فیلم‌گیرنده است اما او از وظیفه خود سر باز می‌زند و مشغول به فیلم گرفتن می‌شود حرف می‌زنم. به عنوان مثال من درباره اشتراک فیلم‌های مردمیِ روز مراسم آقای هاشمی هیچ مخالفتی ندارم و نکردم. چون سانسور به طرز خیلی وحشتناکی اتفاق می‌افتد و به اشتراک گذاشتن این فیلم‌ها و عکس‌ها از نظر من به قول فقها مفسده‌ای که نداشت، حتی مصلحت بود. اما در خصوص فیلم تیغ‌زنی دختران دبیرستانی و مصاحبه بهاره مهرجویی مخالفت شدید داشتم باهاتون چون کافی‌ست این فیلم دست به دست شود و بیفتد دست یک نوجوان.

دوستی معتقد بود اتفاقا همین‌ها هست که مردم را به فکر وا می‌دارد. این نوع فیلم‌ها هستند که آگاهی‌بخشی می‌دهند. اگر همان فیلم تیغ‌زنی در گروه به اشتراک گذاشته نمی‌شد هیچ‌وقت از زاویه دیگر به مساله نگاه نمیشد. اگر امروز این فیلم‌ها و عکس‌ها پخش نمیشد، ما دربارۀ فیلم گرفتن در صحنه حادثه به فکر فرو نمی‌رفتیم. موافق نبودم. حکایت، حکایت انجمن حجتیه‌هایی بود که می‌گفتند بدی را نشر دهیم تا از قبلش خوبی‌ای حاصل آید.

اما دوستی مثال خوبی برایم زد، فیلمی که در یک مهدکودک از زدن یک کودک گرفته شده بود و اتفاقا انتشارش باعث شد برخورد صورت بگیرد. دوست می‌گفت در آنجا  وظیفه بوده فیلم‌گیرنده کتک‌زننده را منع کند و با او برخورد کند. اما نکرده. فیلم گرفته. و فیلم او اتفاقا باعث عکس‌العمل مناسب با فرد خاطی شد. بر اساس ادعای توی فاطمه فیلم گرفتن و انتشارش غیر‌اخلاقی بوده در حالیکه شهودا درست بوده کار او.

درست می‌گفت. نظر من در خصوص ماجرای فیلم گرفتن‌ها در صحنه‌های خاص آن‌قدر گشاد بود که برخی مصداق‌هایی را که نباید هم در خود فرو می‌کشید. باید بیشتر فکر می‌کردم. چند دقیقه بعدش کلیپی به دستم رسید که برای آتش‌نشان‌ها ساخته بودند. شعری از اخوان را روی تصویرهایی از صحنه‌های ماجرا سوار کرده بودند. تصویرهایی که عمق وجودت را آتش می‌زد. کلیپ پر از غم بود. نتوانستم برای کسی به اشتراک بگذارمش. به نظرم امد درست نیست، این حجم از غم را با این کلیپ به دل عزیزانم راه دهم.

من دچار وسواس فکری شده‌ام در مواجه با مِدیا‌های فضای مجازی.


*شعر از اخوان ثالث.


پی‌نوشت: می‌دانم که این ذهنِ آشفته و نوشتۀ غیر‌منسجم را بر من خواهید بخشید.

  • فاطمه نظریان