کاکتوس

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

خندونه!

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۵۲ ب.ظ

یکشنبه، هفتمی‌ها در همۀ کلاس‌ها فقط شیطنت کردند و شیطنت. همۀ بحث‌ها را تقریبا سوزاندند. سر یکی از کلاس‌ها واقعا ناراحت شده بودم. موضوع بسیار مهم بود و بچه‌ها به بحث دل نمی‌دادند و بازیگوشی می‌کردند. اخم کردم و شروع کردم غر‌غر کردن. وسط غرغر‌هایم صبا از جایش بلند شد و آمد رو‌به‌رویم. «خانوم چشماتونو ببندید، دستتونو بیارید جلو». وسط دلخوریِ من واقعا همچین حرکتی جایش بود؟ بیشتر ناراحت شدم.

«صبا، برو بشین!»

«خانوم، خب یک دقیقه چشماتونو ببیندید و دستاتونو بیارید جلو» قبل از شروع کلاس شیطنت کرده بود و فکر می‌کردم الان هم حتما در راستای همان سر‎به‌سر گذاشتن‌هایش، سوسک پلاستیکی‌ای، واقعی‌ای چیزی می‌خواهد بگذارد کف دستم.

قبل از کلاس خودش را لوس کرد که من و وانیا با شما با آسانسور بیاییم و با پله‌ نرویم طبقه بالاتر. قبول کردم. خوشحال شد. در آسانسور دستش را گرفت رو‌به‌رویم که: «خانوم، بزنید قدش». خب فکر می‌کردم به خاطر خوشحال بودنش است و دستم را آوردم بالا. «بزن!». نزد. «شما بزنید». آمدم مثلا بزنم قدش که جا‌خالی داد و غش غش زد زیر خنده. من هم خندیدم. وانیا هم خندید. فقط گفتم: «واقعا که!»

فکر می‌کردم باز هم در همان راستا می‌خواهد اذیت کند. آنقدر اصرار کرد که بالاخره خواسته‌اش را پذیرفتم. چشمم را بستم. دستم را آوردم جلو. خودم را برای مواجهه با یک چیز ترسناک، چندش‌آور، وحشتناک،... آماده می‌کردم. سعی می‌کردم در هر شرایطی عکس‌العملم خیلی عادی باشد. بالاخره چیزی که در دستانش بود را در دستانم ریخت. سفت بود و خشک. چند تا بود. کوچک بود. انگار کمی خیالم آسوده شده بود و آنقدرها هم اوضاع به نظر بد نمی آمد؛ شاید به خاطر سفتی و خشکی آن چیزها. چشمانم را باز کردم. یک مشت پسته در دستانم قرار داده بود. خودش هم با چهرۀ خندان رو‌به‌رویم ایستاده بود. جا خورده بودم. با لحن شیرینی گفت: «خانوم، خندونه! پستۀ خندونه! بخندید!» خنده‌ام گرفته بود. دلم می‌خواست سفت بغلش کنم. «از دست تو! ممنونم. برو بشین!» حالم خوب شده بود. دیگر غر‌غر نمی‌کردم. خب جلسه آخر بود به قول بچه‌ها. من نباید موضوع مهم و حساس برای آن جلسه آماده می‌کردم. دیگر سخت نگرفتم.

شما هم وقت‌هایی که دلخورید؛ وقت‌هایی که دارید غر‌غر می‌کنید، یاد پسته‌ها بیفتید. خندونن. :)


پی نوشت: یکشنبه در هر کلاسی، وقت خداحافظی برای دخترها آرزو میکردم که همیشۀ همیشه مثل آن روز پر از انرژی باشند و شاد. شادی های خوب و زیاد...

  • فاطمه نظریان

شیطنت‌های اسفندی

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۸ ب.ظ

دیروز یکی از بهترین روز‌های کلاسی‌ام با دخترهای نهم بود.

آیلین، ثنا، هدیه، شیرین و رایا یک اکیپ دوستی هستد که همه‌شان امسال تازه به مدرسه ما آمدند. دختر‌هایی پر از شیطنت و شور. هر جلسه ابتدای کلاس با آیلین و ثنا کلکل دارم. سر به سر گذاشتن‌شان را خوش می‌آیدم. آن‌ها را هم خوش می‌آید. اصلا خودشان هستند که شروع می‌کنند. دیروز هم شروع کرده بودند. نیامده بودند سر کلاس. فرستادم دنبال‌شان. وقتی آمدند اجازه ندادم بیایند داخل. «میرید از دفتر برگه میگیرید و میایید». شروع کردن غرغر کردن. می‌خندیدم. «زوووووود! می‌خوام کلاس رو شروع کنم». بالاخره رفتند. باز نیامدند و نیامدند. اینبار خودم رفتم پی‌شان. در پله‌ها با هم سر موضوعی جیک جیک می‌کردند، تند. وقتی دیدنم، ثنا شروع کرد: «چی شد خانم؟ منتظر ما بودید؟ خودتون اومدید دنبالمون. دیدید! دیدید! بدون ما کلاستونو نمیتونید شروع کنید. خودتون اومدید ببریدمون!» مثلا تیکه می‌انداختند که آمدید منت‌کشی. ثنا دست آیلین را گرفت و با طنازی دخترانه سرش را انداخت پایین و کلاس را رد کرد. «ثنا! برو سر کلاس!» اذیت کردنش شروع شده بود. «اصلا ما نمی‌آییم سر کلاس!» از حرکات و لحن حرف زدنش خنده‌ام گرفته بود. جدیتی نداشتم. تشری نداشتم/ندارم که به حرفم گوش کنند. به حرف گوش دادن های بچه ها به خاطر چیز دیگری است در کلاس های من و خب ثنا و آیلین هم اذیت کردنشان گرفته بود. راهم را کج کردم سمت دفتر که به معاون اطلاع بدهم. میخواستم اذیت شان کنم، وگرنه که جدی نبود رفتارم. به نظرم خیلی بد است که معلمی برای اتفاق های بین خودش و دانش آموزش هی پای معاون را به کلاسش باز کند. دوید دنبالم. «کجا خانم؟ تو رو خدا! باور کنید برگه گرفتیم. بفرمایید. بیایید تو خانم. الان می‌بیننمون. بریم.» اسم ثنا در برگه نبود. فقط اسم آیلین بود. حالا نوبت من بود که اذیتشان کنم. «این که فقط اسم یکیتونه! اون یکی؟» آیلین شروع کرد. «خانم دوتایی رفتیم. من رفتم برگه گرفتم. ثنا وایساد دم در. بیایید تو دیگه خانم. تو رو خدا» خیلی کیف کرده بودم که نوبت من شده بود برای اذیت کردن. از قصد ایستاده بودم رو به روی دفتر. «چه ربطی داره؟ اسم ثنا کو؟ من فقط آیلین رو میتونم راه بدم تو».

«بابا خانم کوتاه بیایید! بیایید تو دیگه. الان یکی میاد میبینه!»

«برگه!»

«بابا خانم، خانم میم(معاون) با ثنا مشکل داره. کَلشو میکنه اگه یک بار دیگه اسمش بره دفتر. تو رو خدا کوتاه بیایید»

خنده‌های شیطنت‌آمیزمو ادامه دادم که یعنی شما باختید. «باشه! بریم! اما دفعه آخره‌ها!»

بالاخره کلاس شروع شد. کلاس را با یکی از آیتم‌های «شوخی کردم»ِ مهران مدیری شروع کرده بودم. موضوعش به‌طور کلی مربوط به غرب‌زدگی بود. دختر‌ها موضوع را از زاویه جدیدی دیده بودند؛ بحث رفتن یا ماندن. با سوال‌هایم داشتم وزنۀ رفتن را برای بچه‌ها سبک می‌کردم تا درست و درمان بتوانند به رفتن‌شان فکر کنند. همین‌طور برای عده‌ای که می‌خواستند بمانند هم وزنۀ ماندن را با سوال‌هایم سعی می‌کردم سبک کنم تا آن‌ها هم درست و درمان به ماندن فکر کنند.  

یک دفعه شیطنت‌های آیلین و ثنا شروع شد. حالا نوبت آن‌ها شده بود که من را در تله بیندازند. هر دویشان با حرکات و لحن فوق‌العاده‌شان شروع کردند.

«خانم، شما عاشق شدید؟» خندیدم و چیزی نگفتم.

«خب، باشه! جواب ندید. اصلا فرض کنید یک پسر آمریکایی، قد بلند، چشم رنگی، خوش تیپ، همه چیز تموم میخوره به شما»

خنده‌ام گرفته بود. معیارهای خودشان را برای دوست داشتن به من نسبت می‌دادند. چیزی نمی‌گفتم و لبخند میزدم. «خب؟»

«بعد شما چند جلسه با هم میرید بیرون و آشنا میشید و کلی از هم خوشتون میاد و دیگه شما عاشقش میشید.» همچنان لبخند میزدم. «بعد این پسر آمریکاییه می‌خواد برگرده آمریکا. خب شما باهاش نمیرید؟ عاشقش هستید! میمونید همینجا؟»

خب سخت بود سوالش. شاید هم سخت نبود و نمی‌خواستم پاسخ واقعی‌ام را بدهم. خنده‌ام هم گرفته بود با آن لحنی که آیلین داشت. می‌خواستم جدی باشم و نمیشد. آمدم با جدیت بگویم که همیشه من براتون دو راهی درست میکنم، حالا شما خودمو میذارید سر دوراهی؟ که آیلین و ثنا تلافی‌ کردن‌شان را شروع کرده بودند و فرصت به حرف زدن من نرسید.

«چی شد خانم؟ چرا می‌خندید؟ بگید دیگه! دیدید! دیدید! میرید باهاش!»

جدیت و خنده خیلی سخت با هم گره خورده بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. دهانم را باز می‌کردم، خنده بود که پرت میشد بیرون، نه سخن! نگاه‌های شیطنت آمیز آیلین و ثنا هم در تمام کلاس موج می‌زد.

«خانووووووووم! مباااارکه!»

یکی دیگر از بچه‌ها از وسط حلقه داد زد. «سکوت نشونه رضایته. مبارکه خانم»

ثنا شروع کرد روی میز زدن. آیلین شروع کرد به خواندن. دخترها هم دست و جیغ میزدن و کم مانده کِل بکشند و بیایند وسط کلاس رقصیدن.

کلاس از دستم در رفته بود. خنده‌ام گرفته بود. هر آن هم منتظر بودم یکی از معاون‌ها در کلاس را باز کند و بیاید داخل و... نگاهی به ثنا انداختم که باشد، من باختم. کوتاه آمد و کلاس را ساکت کردم بالاخره. همچنان دلم غرق در خنده بود از دست‌شان.

«اما خانم. دیدید! خودتونم پاش بیفته، میرید.»


پی‌نوشت: دختر‌ها در بعضی از کلاس‌ها وقتی زنگ می خورد رو به رویم می‌ایستادند و اجازه می‌خواستند که من را در آغوش بگیرند به عنوان خداحافظیِ پایان سال. بعضی‌هایشان هفته بعد نمی‌آمدند. اجازه می‌دادم. محکم در آغوش می‌گرفتندم و این همه محبت را باورم نمیشد. تصنعی نبود. چاپلوسی نبود. می‌دانستند مدرسه به بغل کردن ایراد می‌گیرد(و من نمیدانستم) اما به توبیخ شدن تن می‌دادند و با احترام خواسته‌شان را مطرح می‌کردند. اجازه می‌دادم. با تمام وجود سرشان را روی شانه‌ام می‌گذاشتند و در آغوش‌شان جایم می‌دادند. پر از لبخند می‌شدند و می‌فشردمم. تشکر می‌کردند و می‌رفتند؛ با صورتی پر از خنده.

  • فاطمه نظریان

روزهای گرمِ پرتقالی

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۳۹ ق.ظ

روزهایی که مدرسه دارم، زود بیدار می‌شوم؛ خیلی زود. پنج صبح. هوا تاریک است و همه خواب. چراغ‌های ساختمان‌های رو‌به‌رو هم خاموش هستند و اهالی‌اش خواب. حتی چراغ پنجرۀ رو‌به‌روی پنجرۀ اتاقم هم خاموش است. همان که آنقدر شب‌ها چراغش روشن می‌ماند و خیال برم می‌دارد، نکند صاحبش من را می‌بیند و منتظر می‌ماند تا من به خواب روم و خیالش از جانبم آسوده شود تا چراغش را خاموش کند. یا حتی صبح‌ها قبل از نماز خواندن من چراغش روشن است و باز خیال برم می‌دارد که نکند زودتر بیدار می‌شود و منتظر که ببیند کی چراغ اتاقم روشن می‌شود. حتی روزهایی که مدرسه می‌روم چراغ او هم خاموش است.

خلاصه که روزهایی که مدرسه دارم زود بیدار می‌شوم و همه خواب هستند و محله در تاریکی. وقتی هم می‌خواهم از خانه بزنم بیرون باز همه خواب هستند. اما قبل از آنکه در را باز کنم و بزنم بیرون اهل خانه را به بهانۀ نماز خواندن بیدار می‌کنم تا ازشان خداحافظی کنم و چیزهایی را بشنوم. مثلا از مامان بشنوم که می‌گوید: «صبحانه‌ات را خوردی؟» و پاسخ دهم: «بله» و بعد‌تر بگوید: «خدا به همراهت. موفق باشی» و بابا بگوید: «پول داری؟ اگر نداری اون شلوار منو بده!» و حوریه بگوید: «خوش بگذره با بچه‌ها».

روزهایی که مدرسه دارم را دوست دارم به خاطر چیزهایی که از اهل خانه می‌شنوم قبل از بیرون رفتن. به خاطر یواشکی نگاه کردن‌های مامان یا بابا از پشت پنجره که سوار ماشین‌های خطی می‌شوم یا نه. به خاطر پرتقال‌های روی کابینت آشپزخانه.

در تمام روزهایی که مدرسه رفته‌ام در همان تاریکی‌ای که بیدار شده‌ام و چراغ آشپزخانه را زده‌ام، سه، چهار تا پرتقالِ شسته‌شده در بشقاب منتظرم بودند. تمام روزهای کاری‌ام پرتقالی شروع شدند. از شب قبلش مامان پرتقال‌ها را میشسته و خشک میکرده و میگذاشته در بشقاب برایم تا وقتی صبح روز بعد بیدار می‌شوم فقط آبشان را بگیرم.* حتی شب‌هایی که نا‌خوش بوده و خسته، صبحش با خودم فکر ‌کردم اینبار دیگر خبری از پرتقال‌ها در آشپزخانه نخواهد بود، اما باز هم مامان گزاره‌ام را تبرئه کرده. الان هم که در آشپزخانه کار داشتم و کلیدش را زدم دیدم باز به رسم هر شبِ کاری پرتقال‌ها شسته و خشک‌شده در بشقاب روی کابینت هستند.

روزهایی که مدرسه می‌روم خیلی زود بیدار می‌شوم. همه خواب هستند. همه جا تاریک است. وقتی سوار تاکسی هستم همه جا سیاه است. شب‌ها کم می‌خوابم.  در طول روز باید مهربان باشم و خوب با تمام مسائل و دغدغه هایی که دارم. اما آن روزها را دوست دارم. با تمام کم خوابیدن‌ها و سرما‌ها و سیاهی‌های خیابان‌هایش دوست‌شان دارم. با تمام حفظ ظاهرها و دم نزدن از سختیِ کار دوست‌شان دارم. روزهای کاری‌ام پرتقالی هستند و گرم. دوستشان دارم.


*در خانۀ ما بابا هر روز نان تازه می‌گیرد. برای همین ما فقط برای یک روز نان در خانه داریم و روز بعد باید دوباره نان بخریم. روزهایی که من مدرسه می‌روم چون خیلی زود است و بابا خواب، صبحانۀ من آب پرتقال است و تخم مرغ.  


پی‌نوشت: سر خیابان مدرسه یک طباخی است. تمیز است و بزرگ. چند وقتی است که می‌خواهم به یکتا قبل از حضور در مدرسه پیشنهادش را بدهم. فردا یادم باشدش.

 

  • فاطمه نظریان

نوبت عاشقی ست یک چندی*

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۸ ق.ظ

خیلی وقت بود کلاس آواز تهِ دلم را قلقلک می‌داد. اما هیچ‌ وقت به خودم اجازه نمی‌دادم درست و حسابی به‌ش فکر کنم. به خاطر محذوریت‌های خانوادگی. با معلم آواز مدرسه دوست شدم. بعد از یک سال. او سر صحبت را باز کرده بود و بعد من کمی از کارش پرسیده بودم. گفته بود  آواز می‌خواند. کنسرت اجرا می‌کند. اپرا. دیگر نتوانسته بودم شوقِ به آواز خواندن را همان  تهِ تهِ دلم پنهان نگه دارم. ذوق و شوقم را پاشیدم به ادراکش. جدی‌ام گرفت. تشویقم کرد. استاد و آموزشگاه معرفی کرد. استادی به‌نام. خندیدم. «من و فلان استاد؟! او خیلی بزرگ است. بعدش هم اصلا صدای من معلوم نیست کشش آواز داشته باشد یا نه؟! صدایم خیلی ضعیف است.» جدی بود. گفته بود: «اتفاقا یک سری از اساتید به‌نام ترجیح می‌دهند با یک مبتدیِ هیچ‌نیاموخته کار کنند تا یک شاگرد غلط‌آموخته که کلی زمان لازم است برای پاک کردن غلط‌های آوازیَش. کار با یک مبتدی راحت‌تر است. بعدش هم اینکه صدا را تربیت می‌کنند. نمی‌شود اصلا اینطور گفت.»

با کلی ذوق ماجرا را برای «او» تعریف کرده بودم. نگاه عاقل‌اندر سفیهی کرده بود و گفته بود: «تهِ فلسفه خواندن این است؟ خوانندگی؟ خوب است! دخترهای فلسفه‌خوانده بروند خوانندگی و پسرهایش هم مسافر‌کشی. هان؟» خندیده بودم و گفته بودم: «بعد هم یک خوانندۀ فلسفه‌خوانده به رسم روزگار با یک رانندۀ فلسفه‌خوانده ازدواج کند. زن کنسرت بگذارد و مرد مسافر‌کشی کند. مرد بعد از کنسرتِ زن با همان ماشین مسافر‌کشی برود دنبال زن. بیایند خانه. مرد دخلش را بریزد روی زمین و با زن شروع کنند به شمردن پول‌ها. همانطور هم که پول‌ها را می‌شمارند زن برای مرد بخواند. مرد هم با کش پول‌ها را دسته کند و بشمارد و حظ ببرد از صدای زن و دوباره بشمارد و...» که گفت: «تازگی‌ها فیلمی با این صحنه‌ها ندیدی؟ کش و پول دسته کردن و...» گفتم: «آره! راستی «نوبت عاشقی» مخبلباف را هم تازه خوانده‌ام.» که گفت: «خب بهتر است دیگر ادامه ندهی.»

فردایش به دوست هم گفتم که قصد سفر به دیار آواز‌خوان‌ها را کرده‌ام. ذوق کرده بود. زیاد. بغلم کرده بود و تکرار‌کنان می‌گفت: «آفرین چه کار خوبی می‌کنی. اتفاقا همیشه می‌خواستم بهت بگم صدات طنین خاصی داره. دوست نداری کار رادیو یا دوبله کنی؟ اما به آواز فکرم نرسیده بود. خیلی خوبه.» با تعجب نگاهش کرده بودم و گفته بودم: «یعنی واقعا تهِ فلسفه‌خوانی خوانندگی است؟ یعنی واقعا «او» راست می‌گفت؟» اما دوست هیجان‌زده‌تر از آن بود که به جمله‌هایم دل بدهد. آرام که شد داستان خوانندۀ فلسفه‌خوانده و رانندۀ فلسفه‌خوانده و «دوران عاشقی» مخلباف را برایش گفتم. دوست هم گفته بود بهتر است ادامه ندهم. ادامه ندادم.

دوباره معلمِ آواز را دیده بودم. یک استاد خوب دیگر هم برایم پیدا کرده بود. گفته بود بهتر است استادم خانم باشد. نمی‌گفت هم مثلا من می‌رفتم با مرد جماعت کلاس آواز بگیرم؟! در دلم گفتم خوانندۀ فلسفه‌خوانده فقط برای رانندۀ فلسفه‌خوانده می‌خواند. رانندۀ فلسفه‌خوانده هم تنها مردِ زندگیِ زن است. در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که  جمله‌های در دل را برای معلم آواز مدرسه عیان کنم یا نکنم؟! که تردید به یقین بدل شد و پاسخ آمد که «ولش کن! با «او» و دوست می‌شود از کشِ پول و دخل روی زمین و فیلم نامۀ مخلباف گفت اما با معلمِ آواز مدرسه که دیگر نمی‌شود!» گفته بود: «آواز خیلی احساسی است. بهتر است با کسی کار کنی که از نظر احساسی راحت بتوانی بهش نزدیک بشوی و خوب درکت کند. خب با یک خانم راحت‌تر میشه نزدیک بود. یا یک خانم صدای تو را بهتر می‌شناسد برای آموزش چون خودش هم خانم است.» از تجربۀ استادهای آواز زن و مردش گفته بوده و نتیجه گرفته بود استاد خانم خیلی بهتر است. و خب اگر این همه صغری و کبری هم نمی‌چید، خوانندۀ فلسفه‌خوانده فقط برای رانندۀ فلسفه‌خوانده می‌خواند و رانندۀ فلسفه‌خوانده تنها مردِ زندگیِ زن بود.


پی نوشت: و باز هم فیلِ من هوای سفر به جاهایی را کرد. می‌دانم قدم بر نداشته، دوباره می‌نشیند بر جایش.


*مصرعی از سعدی. اینجا.


#راست و خیال(ما از اون فلسفه‌خوانده هاش هستیم که اینجا، خیال را داخل در واقع نمی بینند.)

  • فاطمه نظریان

داستان یک خط

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۳۶ ق.ظ

زیاد پیش آمده که گفته باشند خطم با‌مزه، خاص، زیبا، ... است. یا مثلا سر کلاس‌ها، دختر‌ها خواسته‌ باشند خطم را به‌شان یاد بدهم. یا جاهایی، کسانی خواسته‌ باشند برایشان چیزهایی را قلمی کنم. نمی‌توانم منکر این باشم که قسمتی از این خط خود‌ساخته بوده و همراه با ذوقی هنری. اما مثل هر هنر دیگری از چیزهایی تاثیر گرفته(می‌توانید با این نظر من مخالف باشید)؛ خط دختر عمو و حکمتی. 

اواخر ابتدایی و اوایل راهنمایی بود که خط دختر عمو به نگاهم خوش آمد. خط من جز در کشیده بودن حروف شباهتی با خط دختر عمو ندارد. خط او چیزی شبیه B Tabassom  ِ وورد است اما کشیدۀ کشیده. بلند. گوشه‌های تیز و خطوط صاف در خط او بر عکس خط من جایی ندارد. کشیدگی خطم است که فقط از او به ارث رسیده.

حکمتی از نهج‌البلاغه آن چیزِ دیگر بود که در خط من تاثیر گذاشت و سعی کردم در نوشتن رعایتش کنم. آن هم در همان دوران راهنمایی. حکمت 307:

 

و قال علیه السلام لکاتبه عبیدالله بن أَبی رافع: أَلِقْ دَوَاتَکَ، وَأَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِکَ ، وَفَرِّجْ بَیْنَ السُّطُورِ، وقَرْمِطْ بَیْنَ الْحُرُوفِ، فَإِنَّ ذلِکَ أَجْدَرُ بِصَباحَةِ الْخَطِّ.


و به کاتب خود عبیدالله بن ابى رافع فرمود: (رنگ) دواتت را(از گرد و غبار و چرکی)  اصلاح کن، و زبانۀ قلمت را دراز گردان(تا مرکب در آن روان و درست روی کاغد آید) و بین سطرها گشاد گیر، و حرف‌ها را نزدیک هم بنویس که این روش زیبایی خط را بسیار شایسته و سزاوار ‌سازد.



پی‌نوشت: فکر نمی‌کنم بی‌نیازی از دست‌خط و خوش‌خطی بدیهی باشد. حداقل همین تکنولوژی‌ای که آن را ابزاری در جهت منسوخ شدن دست‌خط مطرح می‌کنند، چیزی به اسم E Ink را پیشکش کرده در جهت بیشترین شباهت به کاغذ برای خواندن و به کار بردن دست‌خط‌های فردی. خوشحالی دارد.

  • فاطمه نظریان