کاکتوس

کاکتوس

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

شعری و سازی و نفسی

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۳۶ ق.ظ

یکی از شاگرد‌هایم پیام داده که: «خانم دوست دارید دوستم برای اسمتون رپ بخونه؟» متوجه حرفش نشدم. «یعنی چی؟» برایم صدایی فرستاد که یک نفر روی اسمش رپ خوانده بود. صدا خام بود و نوجوان. «خانم، این دوستم الف هست. هر اسمی رو خودش براش شعر میسازه و رپ میخونه. سریع قافیه پیدا میکنه براش. تو گروه رپ ر هم هست. باهاشون آهنگ میخونه. اسمتونو بدم بهش براتون شعر بسازه و بخونه؟» حیران بودم. نمی‌دانستم چه باید بگویم.


«چند سالشه؟»
«کلاس ششمه»
«خب اینکه اینقدر علاقه داره به خوندن، چرا کلاس آواز نمیره؟»
«میره. استادش هم ر هست. یک رپر معروفه.»
«میشناسمش»
نمیدانستم چگونه بگویم او که علاقه دارد، صدا دارد، خب یک کلاس آواز درست و درمان برود. نمی‌دانستم چگونه ذوقش را کور نکنم.
«فقط رپ دوست داره؟»
«نه! هیپ هاپم دوست داره. اما خب رپ بیشتر.»
در دلم گفتم، بدتر شد که! هیپ هاپ آخر؟!
«خانم آهنگ هم داده بیرون. اما چون سنش زیر هیجده سال بوده صداشو یک کم کلفت کردن.»
«خب این که دیگه صدای خودش نیست. اون نخونده که!»
«چرا خانم اون خونده. فقط به صداش افکت دادن.»
نمی‌خواستم ذوقش کور شود. «خب اصلا همین میشه خودش بحث یکی از کلاس‌هامون باشه.»
«دقیقا!»

می‌شود بحث فلسفی خوب درآوورد، اما داشتم فکر می‌کردم واقعا قلقلکش نمی‌آید وقتی الف برایش شعر میگوید و آواز میخواند؟ حتما نمی‌آید دیگر! وقتی فکر کند که این کار الف است که برای هر اسمی قافیه بسازد و آواز بخواند، قلقلکش نمی‌آید دیگر. آن اسم می‌تواند سارا باشد یا فاطمه. مهسا باشد یا علی. پگاه باشد یا فرزاد. کتی باشد یا پاپی. فقط یک اسم است و چند قافیه. جورش می‌کند و میخواند و تمام. داشتم فکر می‌کردم قدیم‌ها لیلایی بود. مریمی بود و فاطی‌ای. ماجراهایی بود. حس‌هایی بود. و این حس‌ها بودند که برای لیلا و مریم و فاطیِ قصه شعر می‌سرودند و سازی کوک می‌کردند و نفسی گرم...

  • فاطمه نظریان

جادوی نقاشی، جادوی حرف زدن، جادوی گوش دادن

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ

به‌ خاطر حرف‌های روزِ قبلش احساس خفگی می‌کردم. ناراحت بودم. حرف زد. جواب ندادم. حرف زد. جواب ندادم. نمیخواستم بد بمونم. یک برگه A4 از کشو کشیدم بیرون. حوصله مدادرنگی نداشتم. جامدادیِ روان‌نویس‌ها را پیدا کردم. همون جامدادی‌ای که گفته بود: «چه رنگ قشنگی داره. با اون دو تا پرنده چه خوبه». روان‌نویس‌ها را ریختم روی زمین. حرف می‌زد. جواب نمی‌دادم و می‌کشیدم. حرف می‌زد. می‌کشیدم. کشیدنم تموم شد. دیگه احساس خفگی نداشتم. مثل قبل ناراحت نبودم. نقاشی را دادم بهش. «ناراحت بودم ازت. احساس خفگی می‌کردم. اینو کشیدم که بدم بهت». میتونستم حرف بزنم. حرف زدم. حرف زدم. حرف زدم. گوش کرد. گوش کرد. گوش کرد. حرف زد. دیگه ناراحت نبودم.



  • فاطمه نظریان

بابا‌ها نباید بابابزرگ بشن

پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۲۱ ب.ظ

بعضی چیز‌ها نشونۀ بابابزرگ‌ها ست. مثلا قند و چربیِ بالا برای بابا بزرگ‌ها ست. تو پارک نشستن برای بابا بزرگ‌ها ست. خرده خرده تحلیل رفتن و سیر فرسایشی داشتنِ جسمی برای بابا بزرگ‌ها ست. کمر درد و پا درد برای بابا‌بزرگ‌ها ست. خونۀ هم‌کف داشتن تو یک ساختمون برای بابا‌بزرگ‌ها ست. رنگ طوسی برای بابا‌بزرگ‌ها ست. اخبار دیدن برای بابا‌بزرگ‌ها ست. حداقل برای من این چیز‌ها نشونۀ یک بابا‌بزرگه. یک بابا‌بزرگ! نه یک بابا!


بابا‌ها نباید تحلیل برن. نباید سیر فرسایشی داشته باشن. نباید زود خسته بشن. کسی نباید بهشون بگه کم کم باید خونه رو عوض کنی و بری یک جا با پله‌های کم‌تر. نباید بهشون بگن دلستر و نوشابه نخور قندت میره بالا. نباید بگن صبح‌ها کله‌پاچه خوردنت رو کم کن. نباید بگن تو غذات نمک کم بریز.  این چیز‌ها نباید برای بابا‌ها باشه. بابا‌ها همیشه باید خوب باشن. سلامت باشن. هر چی دلشون می‌خواد بخورن. هر جا دلشون می‌خواد برن. برن تو دل کوه‌های آبشار‌دار با سنگ‌های خیس و لزج. هیچکسم نباید نگران پا و کمرشون باشه. باید بتونن تو جاده‌های طولانی پشت فرمون بشینن هنوز. وقتی دلشون می‌خواد با موتور بزنن به جادۀ شمال نباید کسی بهشون بگه این کار‌ها دیگه برای سن تو خطرناکه. اگر دلشون می‌خواد جین بپوشن، کسی نباید بهشون بگه این لباس پوشیدن برای سن تو مناسب نیست. کسی نباید بهشون بگه شهربازی و فیلم‌های اکشن دیگه برای سن تو مناسب نیست. بابا‌ها باید هر کاری دوست دارن انجام بدن. بابا‌ها باید بابا باشن؛ نه بابا‌بزرگ! حداقل جلوی دختر‌هاشون.


پی‌نوشت1: چند روزه وحشت‌زده هستم و مستأصل. من دوست ندارم بابا، بابا‌بزرگ بشه.


پی‌نوشت2: برخی حرف‌ها را خوب میدانم اما خب این نوشته، یک نوشتۀ احساسی است. پس اگر کامنتی می‌گذارید، لطفا همدلانه باشد.


پی‌نوشت3: یکی از خواننده‌ها به من پیشنهاد دادن فیلم «دختر»ِ رضا میرکریمی را که الان هم روی پرده است، ببینم؛ البته به همراه پدرم. من این فیلم را چند وقت پیش دیدم؛ تنهایی. وقتی از سینما می‌آمدم بیرون با خودم گفتم بابا حتما باید این فیلم رو ببینه. فیلمِ بابا‌ها ست. ببینیدش. البته نمیدانم در قیل و قال «فروشنده» فرهادی، «دختر» میرکریمی بتواند خریداری داشته باشد یا خیر.

  • فاطمه نظریان

حواس‌مان به هم باشد

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۴۹ ب.ظ

خانمی که پله‌های ساختمانمان را تمیز می‌کرد دیسک کمر گرفته. دیگر نمی‌آید. امروز صبح یک خانم جدید به جای او آمد. قبل از اینکه کارش را شروع کند مامان سریع رفت از داروخانه چند تا ماسک خرید. ماسک‌ها را داد به خانم و گفت: «برای اینکه گرد و خاک نره تو گلوتون از ماسک استفاده کنید». اما خب واقعیتش این بود که مامان نمی‌خواست وقتی کسی در ساختمان تردد می‌کند، صورت خانم را ببیند و خانم معذب و خجالت‌زده شود.
مردِ یکی از واحد‌ها دوستِ پسرِ خانم قبلی درآمده بود. بنده خدا صبح‌ها یک جوری می‌آمد که مرد رفته باشد بیرون و نبیندش.


  • فاطمه نظریان

کمد شماره پنج

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۵۴ ق.ظ

مسئول کتابخونه صدام کرد و بهم یک کلید داد. یک کلید شماره‌دار. شمارۀ روی کلید پنج بود. گفت یکی از کمد‌ها خالی شده و شما تو ذهنم بودی. تشکر کردم. کلید رو گرفتم و سریع رفتم تو اتاق کمد‌ها. در کمد رو باز کردم. بزرگ بود. خالی بود. خالیِ خالی. مال من شده بود. بالاخره یک کمد خالی تو کتابخونه مال من شد. کمد شمارۀ پنج.

 

پی‌نوشت1: و من همچنان گره‌ام از کتابخانه باز نشده...

پی‌نوشت2: چنین کتابخانه‌هایی‌ام را آرزو ست...

  • فاطمه نظریان