کاکتوس

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

جوجه‌اردک زشت

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ق.ظ
برای کلاس زبان این ترم باید یک کتاب فول تکست بخونیم؛ منتخبی از داستان‌های هنس کریستین اندروسون. بماند که چقدر خوشحالم از کتاب و چه حس خوبی نسبت به‌ش دارم. محمد‌صادق دیگه داشت تو خونه اذیت می‌کرد. صداش کردم. کتاب را نشونش دادم. «کتاب جدید خاله رو دیدی؟ بیا می‌خوام برات یک داستان قشنگ بخونم. اسمش جوجه‌اردک زشته». نشوندمش روی پام. تو آغوشم فشردمش. بوسیدمش. «خیلی دوستت دارم» و «عزیز خاله‌ای» به‌ش گفتم. کتاب رو باز کردم. «من که انگلیسی بلد نیستم».
«من برات فارسی میخونم». شروع کردم. حوصلش نکشید و براش قصه رو به‌جای خوندن، تعریف کردم. رسیدم به اینجا که جوجهه اینقدر زشت بود، هیچ‌کس باهاش بازی نمی‌کرد. «اگر یک بچه‌ای زشت باشه تو هم باهاش بازی نمی‌کنی؟»
«آره! بازی نمی‌کنم»
«چرا؟»
«خب منم زشت میشم»
«یعنی اگر الان خاله زشت بود، باهام حرف نمیزدی؟ زشت میشدی اگر باهام حرف میزدی و بازی می‌کردی؟»
«آره!»
«خب، مثلا اگر تو خودتم مثل الان خوشگل نبودی، بچه‌ها باید میگفتن ما هم زشت میشیم. باهات بازی نمی‌کنیم. آره؟» جوابی نداشت. می‌خواست طفره بره از جواب دادن. می‌خواستم برم سمت این موضوع که زشتی و زیبایی ظاهری نباید برات ملاک باشه. حوریه از یک سمت دیگه اتاق بهم اشاره کرد که چرا اینجوری؟ اصلا برو سمت این که بتونه همه رو زیبا ببینه. مسئله دیگه منحل میشه. دیدم درست میگه. «خاله، اصلا به نظر تو آدم زشت داریم؟»
«نه! خدا همه آدما رو خوشگل آفریده».
«آفرین! چه چیزای خوب خوبی میدونی تو! به نظر منم هر کسی یک جوری خوشگله. باید همه آدم‌ها رو هم خوب ببینیم و باهاشون مهربون باشیم. مگه نه؟»
«آره». یک لحظه آیه «أَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم» از ذهنم گذشت. داشتم با خودم بالا و پایین می‌کردم که استثنا براش بزنم؟ چه کار کنم؟ کلمه «به جز» از دهنم اومد بیرون. دیگه خودش سریع گفت «به‌جز بچه‌دزدها». منم دیگه بیشتر فکر نکردم و تایید کردم حرفشو و بقیه داستان رو تعریف کردم.

  • فاطمه نظریان

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...*

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ب.ظ

بالاخره دلم را به دریا زدم. بعد از چند هفتۀ پر‌استرس و کار و مریضی و کم‌خوابی و همچنان با هفته‌ها و روزهایی پر از کارِ نکرده در رو‌به‌رو، دلم را به دریا زدم و یک روز را بی‌خیال تمام دنیایی که با دیگران در ارتباط قرار گرفته بود، شدم. حافظه‌ام را از هر چیزی پاک کردم. روانم را از هر چیز دیگری رها‌تر کردم و فقط خوابیدم و رمان خواندم و انیمیشن دیدم و طرح کشیدم. روزم را دوست داشتم. زیاد. دلم برای خواب‌‌هایم تنگ شده بود؛ برای رمان خواندن؛ انیمیشن دیدن و طرح کشیدن.

خودم را هی نگه داشته بودم آن عقب‌ها که فعلا صبر کن! بگذار فلان کار را تحویل بدهم، می‌آیم با هم می‌رویم رمان می‌خوانیم. صبر کن! بگذار آن یکی کار را هم انجام بدهم می‌آیم با هم می‌رویم انیمیشن می‌بینیم.  یک کار دیگر هم مانده! صبر کن این یکی را هم انجام بدهم، دوازده می‌آیم می‌خوابیم تا هشت و نه صبح. قول می‌دهم تا دیروقت نگهت ندارم و پنج صبحم بیدارباش بهت ندهم. صبر کن!
فاطمه دیگر پیغام و پسغام نفرستاد که «پس چه شد؟». غر هم دیگر نزد. حتما از صبر کردن خسته شده بود. خسته شده بود. پایش درد گرفته بود و همان عقب‌ها نشسته بود روی زمین؛ دلخور و قهر‌گونه. حق داشت. باید می‌رفتم سراغش. دستش را می‌گرفتم. با کلی معذرت‌خواهی همه چیز را از دلش درمی‌آوردم و به قول‌هایم عمل می‌کردم.

رفتم کنارش. زدم روی شانه‌اش. «تصرف عدوانی» را دادم دستش. Baby Boss را برایش دانلود کردم و لپ تاپ را گذاشتم کنارش. کاغذ‌ها و خودکارهایش را جلویش پخش کردم. شروع کردم باهاش زندگی را به نحو دیگری زندگی کردن. ملحفه را هم نشانش داده بودم که هر وقت دلت خواست برای خوابیدم همه چیز مهیا است. آشتی کرد. مهربان شد.


*عنوان از فریدون مشیری عزیز.

پی‌نوشت: هم کتاب «تصرف عدوانی» را دوست داشتم و هم انیمیشن Baby Boss را. درباره کتاب، فکر کنم همین که اینجا را از خانوم گلستان بخوانید مرا از گفتن درباره کتاب معاف کند. انیمیشن را هم که ببینید دیگر! قشنگ است.

  • فاطمه نظریان

کارگاه فلسفه برای کودکان

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۲ ب.ظ


  • فاطمه نظریان

گذشته آن ایام...

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۸ ب.ظ
تنها بودم. ناهار نداشتم. زنگ زدم خونه عزیز که ناهار برم پیشش. گفت ظهر میره مسجد، یک و نیم به بعد برم. منم یک و نیم به بعد رفتم، اما هر چی زنگ زدم کسی در رو باز نکرد. گفتم میرم مسجد دنبالش. دلم هم تنگ شده بود برای مسجد اونجا. خیلی سال بود نرفته بودم. همین که رسیدم دم در مسجد، اومد بیرون. وقتی منو دید، خندید و به دوستاش گفت: «نوم اومده دنبالم». سلام و احوال‌پرسی کردم با دوستاش. یک کم سر‌به‌سرم گذاشتند پیرزن‌گونه. بعدش هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه. جلوتر از عزیز می‌رفتم. ناخودآگاه مثل بچگی‌ها جلوی سوپری‌ که قدیما بهش بقالی می‌گفتن ایستادم. 
بچه که بودیم وقتی با عزیز از مسجد برمی‌گشتیم جلوتر از عزیز می‌رفتیم. به بقالی که می‌رسیدیم بدون اینکه حرفی بزنیم و مثلا منتظریم تا عزیز برسه به ما وایمیسادیم جلوی بقالی که یعنی بستنی و پفک من یادت نره. عادت کرده بودیم به جایزه‌هایی که برای مسجد رفتنمون بود. این همه سال گذشته. هنوزم نا‌خود‌آگاه وقتی با عزیز از مسجد بر‌می‌گردم جلوی سوپری مکث می‌کنم...

پی‌نوشت: امروز چقدر من اینجا می‌نویسم...
  • فاطمه نظریان

به یک پاسخگو نیازمندم

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ق.ظ

اونموقع که ابن سیرین تعبیر خواب می‌نوشته از فورمول انرژی انیشتین که خبر نداشته. از موبایل و لپ تاپ و میکروسکوپ و الکترون و پروتون و nتا چیز دیگه هم خبر نداشته. پس الان تکلیف تعبیر خواب من که توش یک گوشیِ پیشرفته داشتم که وقتی ازش استفاده می‌کردم به جای اینکه فقط صدا و تصویر یار رو بده، با فورمول انرژی انیشتین خود یار رو کنارم ظاهر می‌کرد چی میشه؟ کی باید پاسخگوی تعبیر خواب من باشه الان؟ رئالیست‌ها؟ آنتی رئالیست‌ها؟ ابن سیرین؟ یار؟ ملحدین؟ خداباوران؟ مامانم؟ انیشتین؟ گوشی؟ اصول‌گراها؟ اصلاح‌طلب‌ها؟  دقیقا کی؟

  • فاطمه نظریان

کودکانِ کار

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۰ ق.ظ

هر دفعه بچه‌های کار رو تو مترو و خیابون می‌بینم که خواهش میکنن یک چیزی ازشون بخرم، کلی با خودم دعوا میکنم که چرا دوباره وقتی از خونه میومدم بیرون سیبی، هلویی، گیلاسی٬ پرتغالی، ... -یک میوه خوب و مفید- نذاشتم تو کیفم که بذارم تو دست این بچه‌ها!

حتما میدونید که این بچه‌ها به‌خاطر وضعیتی که دارن سلامت جسمیشون به واسطه نبودِ تغذیه خوب نمیتونه تأمین بشه. و خوب تغذیه نشدن این بچه‌ها آسیب‌هایی رو، هم به خودشون و هم جامعه وارد می‌کنه.


پی‌نوشت: یک بار دو تا پسر بچۀ کوچولو تو خیابون ازم خواهش می‌کردند که فال بخرم. نمی‌خواستم. یک سوپری نزدیکمون بود. سوپری رو نشون  یکیشون دادم و گفتم: «فال نمی‌خوام! اما می‌خوای از اونجا برات خوراکی بخرم؟» تازه مطلبی دربارۀ اینکه مدل حرف زدن و رفتار کردنمون با این بچه‌ها باید چجوری باشه و چرا، خونده بودم. و خب تمام سعیم رو داشتم می‌کردم که مو‌به‌مو همه چیز را رعایت کنم و حواسم خیلی باشه چی میگم و چی کار میکنم.  انگار که ده فرمان را باید به جا می‌آوردم. پسر بچه خیلی کوچولو بود. با کلی ذوق گفت: «آره.» رفتیم داخل سوپر. یک شیر از تو یخچال برداشتم و دادم دستش. نوشتهه گفته بود حتما به این بچه‌ها شیر و میوه و مواد مغذی بدیم چون از این جهات بدنشون تأمین نمیشه. میوه که نداشتم. گفتم براش شیر بخرم. دوستشم اومد. یک شیرم دادم به اون. کیک هم می‌خواستن. گفتم هر کیکی می‌خوان بردارن. بماند که چند تا مشتری‌ای که داخل مغازه بودن پچ‌پچ می‌کردن که: «ببین، چه پررو هستن! الان کیف خانوم رو خالی میکنن». می‌خواستم بگم به شما چه اصلا؟ کیف منه!
یکی از پسر بچه‌ها شیرشو داد دستم. «من شیر نمی‌خوام. به جاش از اینا می‌خوام». به چوب شور اشاره می‌کرد. خیلی جدی شدم. لبخندمو جمع کردم. مومن به دینی که ده فرمانش دچار بی‌مهری قرار گرفته یا پیامبری که عزم خود را جزم کرده در اجرای رسالتش(البته قبل از نزول آیه‌هایی شبیه «وَ ما أنتَ عَلیهم بِوَکیل»*) ؛ شیر رو گذاشتم تو دستش و گفتم: «شیر باید بخوری! شیر برای بچه‌ها خوبه! شیرتو می‌خوری. خب؟» بعد یک لحظه به خودم اومدم که: «خب چه خبره؟ یک کم مهربون‌تر! اینجوری که داری بدتر میکنی!» بچهه فقط زل زده بود بهم.

*سوره زمر، آیه ۴۱
  • فاطمه نظریان

یاد من باشد فردا صبح، جور دیگر باشم*

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ
امروز کنکور بچه‌های ریاضی و انسانی و هنر بود. فردا کنکور بچه‌های تجربی و زبان است. لطفا به قصد دلداری اینقدر به این طفلی‌ها جمله‌هایی با مضمون «تهش هیچی نیست!»، نگید! نگید! لطفا نگید! شاید برای من و شما هیچی نشده اما برای اونا الان همه چیزه؛ چه بسا برای من و شما هم اونموقع که کنکور می‌دادیم خیلی چیزها بود. لطفا بارِ نا‌امیدیِ روی دوشِ جامعه رو سنگین‌تر نکنید. به فرض که هیچی نیست، اما بذاریم خودشون بفهمن هیچی نیست. اصلا شاید برای اونا چیزی باشه. اینقدر تجربه‌های خودمونو که فقط تجربه مثبت نیست و همونطور که گفتم پر از نا‌امیدی و سردی هست رو به این طفلی‌ها تزریق نکنیم. باور کنید هر تجربه‌ای ارزش انتقال نداره! اینا آرزو دارن. می‌خوان کار کنن. می‌خوان بسازن. به قصد دلداری دادن و آروم کردنشون سرد و نا‌امیدشون نکنیم. بذاریم خودشون بفهمن تهش چیزی نمیشه، اگر قراره نشه. اصلا همین خود-فهمیدنه میتونه در مسیر رشدشون باشه.

*شعر از فریدون مشیری

پی‌نوشت1: آقای وحید تمنا از مشاوران معروف کنکور هستند. حوریه دیشب از کانالشون برام می‌خوند که گفتن برای بچه‌های انسانی بعد از کنکور برنامه‌ها دارن. تازه کار بچه‌های انسانی بعد از کنکور شروع میشه. براشون کلی فیلم و کتاب خوب لیست کردن که شروع کنن دیدن و خوندن و بهشون فکر کردن و تحلیل کردن. سرنوشت کشور با قلم بچه‌های انسانیه که نوشته میشه.
دست آقای تمنا درد نکنه!

پی‌نوشت2: لطفا بین دعاهاتون حوریۀ-خواهر- منم جا بدید. مشاورشون بهشون گفته بود شب کنکور فقط برای همدیگه دعا کنید. روز کنکور مطمئن باشید آرامش خوبی خواهید داشت. دیشب همه برای هم دعا کرده بودن. یک نفر کلی دعا پشت سرش بود. امروز میگفت تا حدی آروم بودن. شما هم لطفا برای خواهر من، دوستاش و بچه‌هایی که واقعا زحمت کشیدن دعا کنید. آرامش نصیبتان.

  • فاطمه نظریان

آن روز...

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۱ ب.ظ

اردیبهشت‌ مدارس پر است از شاخه‌های یاس و دفترچه‌های خاطرات. امسال هم پر بود؛ دفترهایی که باید به رسم یادگار چیزکی را برای‌ برگه‎هایشان قلمی می‌کردم. برای شمیم نوشته بودم منتظر روزی هستم که اسمش به‌عنوان یکی از فعالان اجتماعی خوب بر سر زبان‌ها باشد. نوشته را خوانده بود و در پوست خود نمی‌گنجید. برای کیانا نوشته بودم منتظرم یک روزی روی سکوی قهرمانی مسابقات بدمینتون مدال به گردن ببینمش. شاید یک روزی که مشغول هستم در خانه و تلوزیون هم برای خودش روشن است. یا یک روزی که در نت گشت می‌زنم. بعد همه را خبر کنم که کیانا شاگرد من بوده‌ها. جلوی خودم نوشته را با هستی خوانده بود و هر دو پر شده بودند از حس‌های خوب. هستی حتی چشمانش پر از اشک شده بود. برای مهتا و زهرا نوشته بودم منتظر می‌مانم تا اسم‌شان را روی جلد کتاب‌های خوب ببینم، مثل سارا که کتابش را امسال چاپ کرد. مثلا یک روزی که در خیابان انقلاب راه می‌روم و ویترین‌های کتاب‌فروشی‌ها را می‌بینم. یک هو میخ‌کوب شوم و چند بار اسم نویسنده کتابی را بخوانم تا مطمئن شوم همان مهتا و زهرای من هستند؟! یا مثلا وقتی دارم روی پیشخوان کتاب‌فروشی‌ای خریدم را حساب می‌کنم و تازه‌های نشر را پشت صندوق‌دار با چشم دنبال می‌کنم. یا شایدم لا‌به‌لای خبرهایی که به‌م می‌رسد. برای هیوا نوشته بودم منتظر می‌مانم تا یک روزی اسمش را جزو قهرمان‌های مسابقات شنا بشنوم و مقام قهرمانی را از آن خود کند؛ با همۀ دغدغه‌ها و موانعی که سر راهش است. دغدغه‌هایی مثل پوشش اسلامی داشتن و گرفتن سرعتش موقع شنا تا اجازۀ پدرش. با همۀ این دغدغه‌ها برایش نوشته بودم که منتظر می‌مانم و انتظارم نا‌به‌جا نیست.

امروز خبری خواندم. تیم ملی شنای زنان ایران بعد از دوازده سال وقفه دوباره تمرین‌هایش را را آغاز کرده. در بین عکس‌ها چشمم به دنبال هیوا می‌گشت. من واقعا منتظرم. منتظرم که روزی عکس هیوا را ببینم. اسم و عکس کیانا، شمیم، مهتا، زهرا،... را ببینم؛ بشنوم. من از تهِ تهِ قلبم از انتظار برای دخترها نوشته بودم. و چه خوش روزی باشد برای یک معلم که تمامی این انتظارهایش به سرانجام برسد.


پی‌نوشت: عکس و خبر را برای هیوا فرستادم و نوشتم: «یک روزی بشه عکس تو رو تو تیم ببینم». عکس را برایم فرستاد با یک تفاوت. دور عکس 7-8 نفر از دختران تیم با قرمز خط کشیده بود. هم‌تیمی‌های قبلی‌اش بودند. به‌ دلایلی دیگر برای تیم مسابقات نمی‌توانست فعالیت کند. در تیم مربی‌گری مشغول شده. امیدوار است مربی خوبی شود تا افراد خوبی را به مسابقات بفرستد و آن‌ها مدال بیاورند. این کار هم خوشحالش می‌کند.
خوشحالم وقتی به هدفش نتوانست برسد، سریع هدفی دیگر را نزدیک به هدف قبلی‌اش جایگزین کرد.
  • فاطمه نظریان

آدم‌های مهربون این شهر3

پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۶ ب.ظ
صبح زودتر از زمانی که میوه‌فروش‌ها بارشان را می‌آورند باید از خانه می‌زدم بیرون. مثلا دارم یک برنامه تغذیه‌ای را رعایت می‌کنم. باید آن روز موز می‌بردم. موزِ خانه تمام شده بود. مامان گفت: «الان که بار مغازه‌ها نیمده. امروز که رفتم میوه‌فروشی موز می‌خرم». بعد هم آدرس داد که: «نزدیک جایی که میری، رو‌به‌روی خونۀ قدیمی عمو اینا یک کوچه قدیمی هست که یک میوه‌فروشی قدیمی داره. تا تو برسی اون سمت بار مغازهه اومده. میوه‌هاش هم خوبه. امروزه رو فعلا یک موز از اونجا بخر».
رسیدم به آن محله. کرکره بعضی مغازه‌ها هنوز پایین بود. بعضی مغازه‌‌دارها تازه داشتند کرکره‌هایشان را بالا می‌دادند. بعضی دیگر هم کرکره‌ها را بالا داده بودند و جلوی مغازه‌های‌شان را آب و جارو می‌کردند. هنوز خورشید گرمایش را تابستانه نثار زمین نکرده بود و هوا کمی خنک بود. بوی نم جلوی مغازه‌ها و خنکی اول صبح حال آدم را بسی خوش می‌کرد. خوش خوشان رسیدم سر همان کوچۀ قدیمی. میوه‌فروشی به ابتدای کوچه نزدیک بود. چند قدمی بیشتر نمی‌خواست تا چشمت به دیدنش روشن شود. تازه بارش را آورده بودند. بعضی جعبه‌ها و کارتون‌ها هنوز باز نشده بود؛ اما موزها جزو میوه‌های داخل کارتون نبودند. چیده شده بودند.
صاحب مغازه پیرمرد ریش سفید کوتاه قدِ تپلی بود با یک پیراهن سفید. به سختی راه می‌رفت. به شاگردش گفتم یک موز می‌خواهم. فکر کردم باید برای پیرمرد سخت باشد که از پشت دخل بیاید کنار. اما شاگردش تقاضا را اجابت نکرد. او هم به صاحب‌ مغازه گفت. پیرمرد به سختی از پشت دخل آمد کنار. قدم‌هایش را کوتاه و آرام بر‌می‌داشت. در این بین هم رهگذران و کسبه‌ از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدند و به نشانۀ ارادت دستی به سینه می‌گذاشتند و کمی خم می‌شدند و «حاج آقا، سلام علیکم»ی می‌گفتند. پیرمرد هم با سر و چشم پاسخ‌شان می‌گفت. خیلی خسته‌تر و فرتوت‌تر از آن بود که توانایی پاسخ گفتن چنین سلام‌هایی را همانطور پر انرژی و کلامی داشته باشد. 
بالاخره یک موز در مشمای دست پیرمرد قرار گرفت. پشت بندش هم دو زردآلو اضافه‌اش شد. پرسیده بودم قیمت موز چقدر می‌شود قبل از اینکه آن را جدا کند و گفته بود پانصد تومان. وقتی زردآلوها را گذاشت داخل مشما داشتم فکر می‌کردم چقدر مهربان است این پیرمرد. من که زردآلو نخواسته بودم. یک هزار تومانی دادم و دوباره با کلی تعلل و سختی برگشت پشت دخلش. کلیدهایش را می‌جورید برای باز کردن دخل. یک لحظه فکر کردم شاید بقیۀ پولم را فکر کرده ندارد که دو تا زردآلو را انداخته کنار موز. دیگر نایستادم. گفتم حتما همین طور بوده وگرنه چرا باید همینجوری دو تا زردآلو به من بدهد؟! راهم را برگشتم به سمت سرِ کوچه. رسیده بودم سر کوچه که شاگرد مغازه صدایم مکرد: «خانوم! خانوم! بقیۀ پولتون». برگشتم. پیرمرد بقیۀ پولم را داد.
یک روز محمدصادق برایمان گفته بود که چرا خورشید گرم و داغ است. گفته بود چون زرد است. مهربونی پیرمرد زرد بود. مثل زردآلوها. 
غروبی زردآلوها را شستم. یکی را خودم برداشتم. یکی را هم دادم به سین. برایش از داستان زردآلویی که در دستش گذاشته بودم گفته بودم. زردیِ مهربونی پیرمرد به سین هم رسیده بود. صورتش را روشن کرده بود از لبخند.
  • فاطمه نظریان