کاکتوس

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

فریز‌شده‌ها

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ق.ظ

ازدواج کردن فرزندان یکی از مسائلی است که بیشتر خانواده‌ها دغدغۀ آن را داشته‌اند و وقتی که سن دختر یا پسر بالا می‌رود نگرانی خانواده نیز به مراتب بیشتر می‌شود. علت نگرانی خانواده‌ها در خصوص ازدواج دختر معمولا مربوط به عواملی مثل بالا رفتن سن دختر برای فرزند‌آوری، نزدیک شدن مرگ والدین و نگرانی در خصوص وضعیت اجتماعی و معیشیتی دختر بعد از مرگ آن‌ها، و در بعضی موارد نادر توجه به نیازهای جنسی و عاطفی است. در جامعه کنونی به‌واسطۀ سبک زندگی پیش آمده و استقلال یافتن اقتصادی دخترها نگرانی در خصوص مورد دوم و با تغییر در نحوۀ روابط آدم‌ها نگرانی در خصوص مورد سوم از طرف خانواده‌ها تا حدی کم‌تر شده است. اما مورد اول-بالا رفتن سن فرزند‌آوری- همچنان می‌تواند عامل نگرانی نه تنها خانواده‌ها، که حتی خود دخترها و پسرها باشد.
هر نگرانی‌ای نتایجی به همراه دارد. نگرانی در خصوص این موضوع نیز نتایجی به‌همراه دارد. تعجیل در امر ازدواج صرفا به سبب کم شدن احتمال باروری یکی از این نتایج ‌می‌تواند باشد. و خب این تعجیل خود می‌تواند زمینه‌ساز بروز مشکلاتی در زندگی زناشویی شود. از دیگر نتایج این امر گیر افتادن جامعه در حلقه‌ای معیوب است. پسرانی که ترجیح می‌دهند با دختری ازدواج کنند که به خاطر مسئله مذکور-فرزندآوری- سن کم‌تری دارد و دوباره دخترانی با سن بالاتر مجرد باقی می‌مانند و سن ازدواج‌شان بالاتر می‌رود و دوباره پسرانی ترجیح می‌دهند با دخترانی با سن کم‌تر از آن‌ها اردواج کنند و... . کم شدن آرامش روانی در بین افراد جامعه خصوصا دختران و پسرانی که سن آن‌ها در حال افزایش است یا خانواده‌های آن‌ها، از دیگر نتایج مسئله مذکور است.
اما تا به اینجا دربارۀ دختران و پسرانی صحبت کردم که مسئله فرزندآوری از جانب خودشان دارای اهمیت بوده. در زمان کنونی هستند دختران و پسران زیادی که این مسئله برایشان اهمیت ندارد بدین جهت که یا با فرزندآوری میانۀ خوشی ندارند یا برایشان فرقی ندارد فرزند خودشان را بزرگ کنند یا فرزند دیگری و فرزند‌خوانده داشتن هم برایشان کفایت می‌کند. در خصوص مورد دوم نمی‌خواهم صحبت کنم.

اما مورد اول... بیایید به پشت سر خود نگاهی بیندازیم. چه تعداد از باورها و تصمیم‌های ما دربارۀ امور، از گذشته تا به الان ثابت مانده‌اند؟ ما انسان‌ها به مرور زمان با تغییر شرایط زندگی و شرایط روحی باورها و تصمیم‌هایمان تغییر می‌کنند. از این جهت من خودم تا جای ممکن سعی بر این دارم همیشه احتمال‌هایی را برای آنچه که اکنون نمی‌خواهم لحاظ کنم، چون نمی‌دانم در آینده باورها و تصمیم‌های مرا چه پیش خواهد آمد.  بنابر این باید این احتمال را لحاظ کنم که به عنوان مثال اگر من همین حوالیِ زمانی زندگی مشترکی داشتم، دوست نداشتم فرزندی داشته باشم اما ممکن است روزی نیاز پیدا کنم و دوست داشته باشم باردار شدن، مادر شدن و پدر شدن همسرم  را تجربه کنم. شاید علاقۀ شدید من به همسرم آنگونه در من متبلور شود که بخواهم از او فرزندی داشته باشم و دوباره وجودی از او برایم تکرار شود. شاید مناسبات اخلاقی من در خصوص فرزندآوری تغییر کند. شاید برنامۀ زندگی من تغییر کند و روزی بخواهم زندگی‌ام را جور دیگری جلو ببرم و چیز دیگری از آن بخواهم. اما مسئله بچه‌دار شدن مسئله‌ای است که با گذشت زمان احتمال اتفاق افتادنش برای من کم‌تر و کم‌تر می‌شود و برگشتی ندارم. من اگر بخواهم فقط چنین احتمالی را برای خودم لحاظ کنم، حتی اگر در این دوره از زندگی‌ام علاقه و اصراری به فرزند‌آوری نداشته باشم، تا حدی آرامش روانی‌ام دچار لغزش می‌شود؛ چه رسد به دخترانی که مادری را روزها و روزها آرزو دارند و هر روز با افزایش سن‌شان خود را از این آرزو دورتر می‌بینند و احوالات روحی‌شان دچار تغییرات  ناخوش‌آیندی می‌شود.
اما چه باید کرد؟ چندین سال است که امکانی در ایران برای دختران مجرد فراهم شده است؛ فریز کردن تخمک‌ها. دو پژوهشگاه مربوط به باروری یعنی رویان و ابن سینا(به قول میم پسر سینا :) ) این کار را انجام می‌دهند. البته فقط پژوهشگاه ابن سینا است که این کار را برای دختران مجرد انجام می‌دهد. اگر در این خصوص سرچ کنید مطالب زیادی دربارۀ هزینه، روش‌ها، تعهدات و... این موضوع خواهید یافت. اطلاع‌رسانی و فرهنگ‌سازی در خصوص این موضوع به نظر من بسیار مهم است. حتی افراد تحصیل‌کرده  زیادی در جامعه هستند که از وجود چنین امکانی برای دختران مجرد اطلاع ندارند. بیشتر بدانیم و صحبت کنیم در این خصوص. صخبت از این موضوع و جا انداختن آن نتایج خوبی برای آرامش روانی جامعه و دختران مجردی که سن آن‌ها در حال افزایش است خواهد داشت.

  • فاطمه نظریان

چپ‌دست‌ کوچولو

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۸ ب.ظ

دیروز روز چپ‌دست‌ها بود. زینب و محمدصادق چپ‌دست هستند. زنگ زدم خونشون که به این بهانه کمی خوش و بش کنیم. بعد از خوش و بش کردن خواهرانه با زینب، محمدصادق را صدا کرد. «محمدصادق، بیا! خاله ست. می‌خواد روزتو تبریک بگه.» بدو بدو، با کلی خوشحالی آمد. گوشی را گرفت. «خاله، روز پسر شده؟ می‌خوای روز پسر رو بهم بگی مبارکه؟» یعنی مونده بودم چی باید بگم. با کلی ذوق به این امید آمده بود که اگر روز دختری بوده و تو مهد به همه دخترها گل و هدیه دادن، یک روز پسری هم هست که الان فرا رسیده و نوبت تبریک و گل و هدیه گرفتن اونه. بچه از همون روز دختر هی ذهنش درگیر هست و می‌پرسه ما هم روز پسر داریم؟ کی روز پسره؟ به دخترها تو مهدمون گل دادن و به ما ندادن چون ما دختر نبودیم، کی به ما هم گل میدن؟ همش منتظر هست یک روزی بیاد که اسمش روز پسر هست و اینم گل و هدیه میگیره. یا همش براش سواله که چرا باید روز پسر نداشته باشیم. یا مگه اون با مثلا نازنین چه فرقی داره که یک روز تو مهد به نازنین باید گل بدن و این نگاه کنه و گل نگیره. خب این طفلی‌ها گناه دارن. نکنید!

  • فاطمه نظریان

زنانه‌نویسی

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

عاشقانه‌ای نوشته بودم. فرستادمش برای یکی از اهالی قلم که روی عاشقانه‌ها کار می‌کنند و با موسیقی در‌هم‌ می‌آمیزدشان. پیامی برایم فرستادند. بعد از آن که از نوشته‌ام تعریف کرده بودند و تشکر، گفته بودند که نوشته بسیار زنانه است. حس زنانۀ نوشته با صدای مردانۀ ایشان در نمی‌گیرد.
از وقتی پیام را خوانده‌ام ذهنم درگیر است که یک عاشقانۀ مردانه چه ویژگی‌هایی دارد؟ قلم باید چگونه بچرخد که عاشقانه‌ای مردانه روی کاغذ جان بگیرد؟ گویی ذهنِ من نمی‌تواند جامۀ زنانه را از خود به در کند و عاشقانه‌ای مردانه خلق کند. گویی من جور دیگری جز آنچه که الان هستم بلد نیستم ببینم، حس کنم و عاشقانه‌ای را قلم بزنم. حالا این درگیری را برای من چه سود؟ هیچ! فقط بازیِ جالبی است خواننده‌های قلمت را از معشوق‌هایی که از عاشقانه‌ای زنانه حظ می‌برند به عاشقانِ همزاد‌پندار تبدیل کنی.

پی‌نوشت: احلام مستغانمی توانسته رمانی عاشقانه اما مردانه را خلق کند. رمانی که جایزه‌هایی از آنِ خود کرده؛ «خاطرات تن».  

  • فاطمه نظریان

آدم‌های مهربون این شهر4

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ
خب نمیشه جایی لواشک محلی و آلوچه و این مدل ترشیجات باشد و من بی‌اعتنا از کنارشان گذر کنم. در یکی از ایستگاه‌های مترو بازارچه‌ای از محصولات محلی و سنتی برگزار کرده بودند. جلوی غرفه لواشک‌ها در حال تست بودم و می‌گفتم کدام‌ها را می‌خواهم و کدام‌ها را نه. مسئول غرفۀ کنارِ غرفۀ لواشک‌ها یک دختر بیست و یک، دو ساله بود. چهره‌اش ناز بود و پر از خستگی. ساعت حدود هشت و نیم شب بود. آنقدر خسته بود که حتی متوجه آراستگی لباس و ظاهرش هم نبود. خسته نشسته بود روی صندلی. غرفه‌دارِ لواشک‌ها در حال کشیدن لواشکم بود که دخترک از جایش بلند شد و شروع کرد به ارائه محصولات غرفه‌اش برایم. بی‌توجهی نکردم. صورتم را سمتش چرخاندم و گوشش دادم. وسط ارائه‌اش دختری که لواشک‌ها را برایم وزن می‌کرد پرسید اگر کمی بیشتر از چیزی که خواستید شود اشکال ندارد؟ از دخترک عذرخواهی کردم و به اشاره گفتم چند لحظه صبر کند. پاسخ دخترِ دیگر را دادم. لواشک‌ها را داد دستم. رو به سمت دخترک کردم. «واقعا ببخشید، اما باید برم و دیرم شده. واقعا ببخشید وسط توضیحاتتون. اشکال نداره برم؟» چهره دخترک ابتدا متعجب شد. سپس یک لبخند بزرگ روی صورتش نشست. با یک لبخند پهن همراه با کمی تعجب گفت: «وای! این چه حرفیه؟ اصلا اشکال نداره!» دیگر اثری از خستگی در چهره‌اش نمی‌دیدم. دیرم شده بود. سریع خداحافظی کردم و راهم را به سمت ایستگاهِ خانه ادامه دادم. همانطور که دور میشدم خنده‌های دخترک و خوشحالیش را از رفتارم با دختر غرفه کناریش می‌شنیدم. کار خاصی نکرده بودم. فقط با دخترکِ خسته محترمانه رفتار کرده بودم. سعی کرده بودم در احترام گذاشتن خساست به خرج ندهم، حتی اگر با یک دخترک بیست و یک، دو سالۀ غرفه‌دار رو‌به‌رو هستم.
وقتی خوشحالی دخترک را دیده بودم، تازه فهمیده بودم خیلی وقت‌ها در احترام گذاشتن نسبت به کسانی که عطر تبلیغ می‌کنند در ایستگاه‌های مترو یا جلوی عطر‌فروشی‌ها، تبلیغات پخش می‌کنند در پیاده‌روها، بازاریاب‌ها،.... خساست به خرج می‌دهیم. کسانی که شاید از نظر ما سطح شغلی پایینی داشته باشند. کسانی که شغلشان منزلت اجتماعی بالایی ندارد و درآمد کمی دارد. دخترک‌ها و پسرک‌هایی که استخدام می‌شوند برای صاحبان مغازه‌ها، غرفه‌ها و شرکت‌هایی با حقوق کم. خود من همیشه حواسم به رفتارهایم با این دسته از افراد نبوده. اما آن شب فهمیدم که فقط کمی احترام چقدر می‌تواند در حال این آدم‌ها تاثیر داشته باشد. سعی می‌کنم از این به بعد بیشتر حواسم به رفتارهایم با این دخترک‌ها و پسرک‌ها باشد. اگر صاحب‌کارهایشان در درآمد و راحتی آن‌ها خساست به خرج می‌دهند، ما در احترام گذاشتن به آن‌ها خسیس نباشیم.
  • فاطمه نظریان

آن دردِ بی‌درمان...

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۳ ب.ظ

بعضی وقت‌ها هم معلوم نیست چه درد بی‌درمانی، چه موجود از‌خدا‌بی‌خبری به سراغت می‌آید که با خودت می‌اندازدت سر لج. سحرخیزی را میگذاری کنار و تا میتوانی خودت را تا نزدیک‌های ظهر به‌اکراه می‌خوابانی. با اینکه می‌دانی از آن دسته آدم‌هایی هستی که اگر روزت را دیر شروع کنی اصلا روزی نخواهی داشت. مدت مدیدی است ورزش صبح‌گاهیت ترک نشده و تاثیرات خوبش را بر تمرکز، شادابی، ساختمان استخوانی، دستگاه تنفسی و گوارشیت دیده‌ای. اما یک روز صبح مثل امروز با خودت لج میکنی و ورزش نمیکنی؛ به خاطر همان دردی که نمی‌دانی از کجا بر روح و روانت نازل شده. یا اینکه یک شب مثل دیشب با خودت لج میکنی و مسواک نمی‌زنی. یک روز مثل امروز با خودت لج میکنی و تصمیم می‌گیری حداقل هشت لیوان آب نخوری. وقتت را به بطالت بگذرانی. غذا خوب نخوری. دست به هیچ کاری نزنی. آنقدر دست به کاری نزنی که دیگر نتوانی کاری کنی. خلاصه، تا میتوانی با خودت بد می‌شوی.
نمیدانم چه موجودی است که هر از گاهی خودش را به وجودت گره می‌زند و تبدیلت میکند به یک آدم خیر‌نخواه نسبت به خودت. یک آدم لج‌باز با خودت. آدمی که یک روز، دو روز گند می‌زند به خودش و زندگیش، بعد دوباره یادش می‌افتد باید خودش را دوست بدارد. حواسش به خودش باشد. نباید با خودش لج کند. باید ورزشش را ادامه بدهد. غذا خوب بخورد. آب زیاد بخورد. کتاب بخواند. کارهای عقب‌افتاده‌اش را انجام بدهد. باید زود خوب شود. باید آن موجود عجیب و غریب، آن درد از ناکجا‌آباد(شاید هم ناکجاناآباد) نازل‌شده که وصله ناجور است را با هر بدبختی‌ای از خودش دور کند.




  • فاطمه نظریان

کیهان بچه‌ها

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ

ابتدایی که بودیم یک چیزی وجود داشت به اسم شاگرد ممتازی. شاگرد ممتاز از شاگرد اول رتبش بالاتر بود و همۀ نمره‌هاش بیست بود. وقتی شاگرد ممتاز میشدم از طرف محل کار بابا کلی جایزه و لوح و جشن و اردو و تشویقی دریافت می‌کردم. یکی از جایزه‌هاشون اشتراک کیهان بچه‌ها بود به مدت یک سال. هر هفته پنجشنبه‌ها پست‌چی یک کیهان بچه‌ها از لای در می‌انداخت تو حیاط و می‌رفت. یعنی نمی‌دونید انتظار آمدن پست‌چی و سر و کله مجله از لای در پیدا شدن چه انتظار شیرینی بود.

ما هیچ‌وقت حق نداشتیم بریم تو کوچه بازی کنیم. همیشه هم صدای بازی‌ بچه‌ها رو از تو کوچه میشنیدیم و حسرت قاطی شدن باهاشون رو داشتیم. مامان و بابا اجازه نمی‌دادن. یادمه یک بار راهنمایی بودم معلم ادبیاتمون گفت هر کس هر آرزویی ازبچگیش داشته و به‌ش نرسیده رو بگه. آرزوی من تو کوچه بازی کردن با بچه‌ها بود. مینا کلی بهم خندید. پرسید چرا مامان و بابات اجازه نمی‌دادن برید تو کوچه. گفتم چون می‌گفتن بچه‌های تو کوچه یک وقت حرف زشت میزنن، کار زشت میکنن و شما یاد می‌گیرید. مینا بیشتر خندید. برای بچه‌های کلاس عجیب بود آرزوم. تو کوچه بازی کردن انگار تجربۀ زیستۀ همۀ هم‌کلاسی‌هام و تجربۀ زیست‌نشدۀ من بود. تجربه‌ای که خیلی راحت قاطیِ زندگیشون شده بود. خیلی عادی. به هر حال ما تو همون حیاط خونه باید دوچرخه‌سواری می‌کردیم. خاله‌بازی می‌کردیم. دنبال‎بازی می‌کردیم. خیلی هم دیگه دلمون می‌خواست بریم تو کوچه دوچرخه‌سواری و کوچۀ شیب‌دارمون رو با دوچرخه بیاییم پایین چون خیلی حال میداد، بابا می‌گفت شب خودم می‌برمتون. بازم بچه‌ها رو نمیدیدم تو کوچه که نشونشون بدیم بدون کمکی چجوری دوچرخه‌سواری می‌کنیم و کلی انگشت به دهن بمونن. خلاصه که با این شرایط هیچ‌وقت هم درِ حیاط رو نمی‌تونستیم باز کنیم و تو کوچه منتظر رسیدن کسی مثل پست‌چی باشیم. اما فهمیده بودم پست‌چی سر ظهرها میومد. تابستون‌ها تو اون گرما یادمه می‌شستم تو حیاط. چشم می‌دوختم به در. گوش‌هامو تیز می‌کردم که کی صدای یک موتوری از دور نزدیک میشه و جلوی در خونۀ ما وایمیسه و گوشۀ یک مجله رو از لای در میده تو. انتظارهای دوست‌داشتنی‌ای بود.

زمان‌هایی هم که پنجشنبه‌ها خونه نبودیم، وقتی برمی‌گشتیم خونه، از لای دست و پای مامان و بابا که کلید می‌انداختند به در خودمو می‌چسبوندم به در که تا باز میشه من باشم که تلپی افتادن مجله از لای در جلوی پام رو دیده باشم و شنیده باشم. خیلی حس دوست‌داشتنی‌ای هست در خونه رو باز کنی و یک هو یک چیزی از لای در بیفته جلوی پات. البته اون یک چیزی تا وقتی که درگیر مسائل اقتصادی هم نباشی، حتی میتونه قبض آب و برق و گاز باشه؛ دیگه چه برسه به مجلۀ کیهان بچه‌هایی که یک هفته تمام انتظارش رو کشیده بودی.

چی شد که یاد کیهان بچه‌ها افتادم؟ کانال قلک که کانال خیلی خوبی است یک ویدیو از شهرام شفیعی گذاشته است درباره مواجه کردن کودکان با متن. دربارۀ این که فقط قصه نخونیم و قصه نگیم برای بچه‌ها. متن بدیم دستشون. کتاب بدیم دستشون. مجله بدیم دستشون. مواجه با متن بسیار مهم است. ویدیو من رو برد به آن سال‌های انتظارِ کیهان بچه‌ها. دیدم چه خوب میشه دوباره بچه‌هامونو با پست‌چی‌ها آشنا کنیم. بهشون طعم انتظار رو بچشونیم. براشون اشتراک یک مجلۀ خوب رو بگیریم. با متن مواجهشون کنیم. این کار رو حتما برای کودکان اطراف‌تان انجام بدید. طعم شیرین انتظار و مواجه با قصه و شعر و جدول رو بهشون بچشونید. بگذارید تجربه‌های خاص داشته باشند. بگذارید هدیه‌های عجیب و غریب و اینجوری هم از دست‎تون بگیرن؛ اشتراک یک مجله.

  • فاطمه نظریان