کاکتوس

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

صلاة ظهر

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۸ ب.ظ
در خیابان راه می‌رفتم و در تلگرام سیر می‌کردم؛ لا‌به‌لای حرف‌های خودم و او. صلاة ظهر بود. صدای اذان خیابان را پر کرده بود؛ کم و زیاد. به مسجد نزدیک‌تر میشدم و صدا روشن‌تر میشد. صدای اذان با صدای گنجشک‌های روی درختان گره خورده بود. با صدای جوشکاریِ جوشکارِ رو‎به‌روی مسجد نیز. صدای چند قدمی را که از جلوی مسجد رد میشدم ریکورد کردم و لا‌به‌لای حرف‌ها برایش فرستادم. صدای گنجشک‌ها را، جوشکاری جوشکار را، همهمۀ مردم را و «حَیِّ عَلی خیر العمل» موذن را.
«قشنگه، نه؟»
«آره! خیلی. صدای رضاییان هست»
نمی‌شناختمش. عکس مؤذن را فرستاد. «یهویی خیلی پیر شده»
مسجد را پشت سر می‌گذاشتم و صدای اذان هم دورتر میشد. حرف‌ها
 را از سر گرفته بودیم. «عَرفتُ اللهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العَزائِم»*
سریع تایپ کردم: «وَ حَلِّ العُقودِ وَ نَقضِ الهِمَم» آیکون سِند را زدم...
به مقصد رسیده بودم.

پی‌نوشت: صدایی که ضبط کردم را شما هم می‌توانید نوش گوش کنید؛ از اینجا.
*حکمت 242 نهج‌البلاغه

  • فاطمه نظریان

حرف زدن

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ
حدود چهار سال است که هشتم‌های امسال را می‌شناسم. من که از همان ابتدایی همراهشان بودم تقریبا خوب تغییرات دوران بلوغ‌شان را می‌توانم ببینم. قد کشیدن‌شان، استخوان ترکاندن‌شان، هیجانی شدن‌هایشان، منزوی شدن‌شان،... . در بعضی‌هایشان این تغییرات خیلی به چشم می‌آید، مثل ساکت و منزوی شدن الف یا آرام شدن هاء یا قد کشیدن دور از انتظار میم؛ و در بعضی‌ها هم نه!
سه‌شنبه سر کلاس متوجه بودم هاء جور دیگری است. در خودش بود. به کلاس دل نمی‌داد و حتی زمانی از کلاس را اجازه گرفت و رفت بیرون بر خلاف تمام جلساتی که این سال‌ها حضوری فعال داشت و کلاس را ترک نمی‌کرد. بعد از کلاس آمد پیشم. داشتم با ر حرف می‌زدم. کمی منتظر ایستاد. رفت. حرفم که با ر تمام شد، صدایش کردم. «با من کار داشتی؟» خواست که از کلاس بیرون برویم. در راهرو رو به رویم ایستاده بود و با دستانش بازی می‌کرد. صحبت کردن برایش سخت بود. چیزی نمی‌گفتم و منتظر بودم خودش سخن را آغاز کند. شروع کرد.
«خانوم، دوران بلوغ چقدر طول می‌کشه؟ سه روزه حالم بده. از خودم بدم میاد. همش با مامانم دعوا میکنم. همش گریه میکنم. میگن به خاطر دوران بلوغه. این سه روز لعنتی...»
دقیقا نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. سه روز؟ منظورش از دورۀ بلوغ چیست؟ سه روزه که یک دفعه این دوره شروع نمی‌شود.
«سه روزه پریود شدی؟»
«نه، خانوم»
«پس قشنگ برام بگو منظورت چیه.»
چشماش پر از اشک شده بود. راهرو شلوغ بود. متوجه بودم که دوست ندارد بین رفت‌ و آمدهای بچه‌ها و کادر گریه کند. اتاق مشاوره هم که دقیقا وسط سالن است و شیشه‌ای. این موضوع را حتما باید به اطلاع مدیریت جدید برسانم که اتاق مشاوره باید حس امنیت را برای بچه‌ها ایجاد کند و شیشه‌ای بودنش امنیت را از دخترها می‌دزد. البته که اگر هاء دلش می‌خواست به دفتر مشاوره مراجعه می‌کرد همان اول.
«بیا بریم آزمایشگاه زیست». آزمایشگاه پر بود.
«اینجا که پره خانوم»
«بیا بریم آزمایشگاه شیمی» آزمایشگاه شیمی خالیِ خالی بود. وارد که شدیم، شروع کرد به گریه کردن. «خانوم من دلم می‌خواد بشم همون آدم قبل. پر از شیطنت. پر از شادی. کسی که همش با دوستاش بود؛ اما الان سه روزه اصلا دلم نمی‌خواد از اتاقم بیام بیرون. دوست دارم تنها باشم. حالم از خودم بده. با مامانم همش دعوا میکنم. بعد ناراحت میشم که چرا با مامانم دعوا کردم. سر کلاس‌ها درس‌ها رو خوب نمی‌فهمم. چرا تموم نمیشه؟»
«صبر کن، ببینم. پریودت نزدیکه؟»
«نمیدونم»
«ببین، بعضی وقت‌ها نزدیک پریودی آدم یک جور دیگه میشه. عصبانی میشه مثلا. با همه الکی دعوا میکنه. دوست داره همش گریه کنه. یا دوست داره همش بخوابه. یا تنها باشه. خنگ میشه. تمرکز خوب نداره.»
«دقیقا خانوم همینجوریم.»
«خب، نگران نباش! برو تاریخ پریودیت رو چک کن! اگر نزدیک بود که به خاطر اونه. چند روزه و تموم میشه. فقط باید سعی کنی مدیریت کنی خودتو. اما اگر به قول خودت مربوط به دوره بلوغت باشه که اونم نگرانی نداره! همه این تغییرات رو دارن و اونم تموم میشه.»
«نه خانوم! هیچکس مثل من نیست»
«خب تو آدم‌های مختلف متفاوته این مسائل. مثلا یادته پارسال چند تا از بچه‌ها علاقه‌های شدید بینشون ایجاد شده بود؟ تو اونا اونجوری بروز داشت. تو یکی دیگه یک جور دیگه. درون تو هم اینجوری»
«خانوم شما هم اینجوری بودید؟ برای شما چقدر طول کشید؟»
کمی از خودم بریش گفتم و ادامه دادم «اذیت میشی تو این دوره. سخته. اما نگران نباش! تموم میشه.»
«یعنی دوباره همون آدم قبل میشم؟»
«ممکنه بهتر از قبلت بشی. اصلا نگران نباش! یک پوست انداختن سخته»
«خانوم چند روز طول میکشه؟»
«چند روزی نیست! بیشتر از از چند روزه! چند ماه یا شایدم چند سال. اما اصلا نگران نباش، فقط باید ببینیم چجوری این دوره رو مدیریت کنیم، همین! یک کانال هست خیلی خوبه. امروز آدرسش رو برات می‌فرستم. حتماِ حتما بخونش. بهت خیلی کمک می‌کنه. هر وقتم حالت بد بود مثل الان حتما حرف بزن. یا با من یا با دوستات. اما حرف بزن! هر وقت دوست داشتی بهم پیام بده. وویس بده! حتی اگر نخوای میتونی بگی وویس‌هاتو گوش ندم. اما نذار حس‌ها و فکر‌هات درونت بمونه! حتما حرف بزن. بنویس. نذار همۀ اینا درونت بمونه. خب؟»
«باشه»
اشک‌هاش بند اومده بود. زنگم خورده بود. سفت بغلم کرد. سفتِ سفت. زنگ آخری که داشتم می‌رفتم خونه، رفتم جلوی کلاسش. حالش رو پرسیدم. خیلی بهتر بود. کلی تشکر کرد که حرف زدیم و گفت حالش خیلی بهتره.
حتما حرف بزنیم باهم. حتما به حرف‌های هم گوش بدیم. احوال هم رو جویا بشیم. نشون بدیم که به فکر هم هستیم. از تجربه‌های مشابهمون برای هم بگیم. این‌ها همه چیزهایی هستند که کمک می‌کنند حال آدم‌ها بهتر باشه. احساس تنهایی نکنن. حس‌های بد نداشته باشن و جامعه بهتری داشته باشم.

  • فاطمه نظریان

سادگی‌اش از تو، جان دادنش با من

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ

صبح در هوای باران‌زدۀ اتاق با صدای عبورِ ماشین‌ها در خیابان خیس‌مان بیدار شدم. اگر شوفاژ‌ها و شومینه‌ها و بخاری‌ها را در خانه‌ها جاگیر نکرده باشید و پاییز کمی صدایش را بلند کرده باشد، هوای باران‌زدۀ اتاق را چیزی شبیه امروز صبح من تجربه کرده‌اید. گوشی را برداشته بودم و شروع کرده بودم تلگرام و پلاس و توییتر و فیس‌بوک و اینستاگرام و وبلاگ و ایمیل‌ها را چک کردن. تقریبا همه جا پاییز، پاییز و بارون، بارون بود. کمی هم قیل و قال یونسکو و روز جهانی معلم. یک روز متفاوت آغاز شده بود، اما خب ناراحتی‌های روزهای قبلِ من گویی در دلم همچنان جایشان خوش بود. باید می‌زدم بیرون. کلاس داشتم. باران را دوست نداشتم. حالم را خوب نمی‌کرد و شبیه خیلی از آدم‌هایی که احساس‌شان از شادیِ آمدنش هول کرده بود، بود. احساس من ماتم گرفته بود. باران بر نا‌خوش احوالیم می‌افزود و وقت بیرون زدن از خانه حواسم بود چتر را همراه کنم تا مبادا قطره‌ای از آن نصیب تن و لباسم شود و این جان به غم نشسته را متلاطم کند. غم را با آشوب و تلاطم هم‌نشینی سخت است. و حتی قطره‌ای باران بر تن، برای این جان خسته و غمگین حکم آشوب و تلاطم را داشت. چتر را باید همراه می‌کردم تا غم با قطره‌ای باران سرکش نشود. باید آرام می‌گرفت. و اگر غم آرام بگیرد جور دیگری روی بر می‌گرداند.



بعد از کلاس حالم بهتر بود. گفته بودم که باید گذاشت غم آرام گیرد تا روی خوشش را نشان دهد. اما چیزی می‌خواستم برای بهتر شدن. بهتر و بهتر شدن. انقلاب را گز کردن در هوای نازک و پاک بعد از باران آن چیز نبود. کتاب‌‌ها و لوازم‌التحریرها آن چیزها نبودند. نه کتابی به دلم خوش می‌نشت و نه چیزی. رنگ می‌خواستم از جنسی متفاوت با گواش‌ها و مدادها و پاستل‌ها و... . خلق کردن را طلب داشتم از جنسی متفاوت با کشیدن و کشیدن. پارچه‌ها و سوزن زدن‌ها چیزی را در من قلقلک می‌دادند. بازار قدیمی تهران که آن موقع روزِ پنجشنبه بسته بود؛ اما بازار پارچه‌فروش‌های مولوی، نه! راهی مولوی شدم. آنچه در پی‌اش بودم گویی پیدا شده بود. رنگ‌ها، گل‌ها، خط‌ها،... همه و همه این دل و حال را داشتند خوش می‌کردند. چیزی که می‌خواستم را پیدا کرده بودم. چهل‌تکه‌ای آیینه‎دوزی را سوزن زدن، طلب داشتم. رنگ‌هایی که می‌خواستم و جنسی که دنبالش بودم را گفته بودند از مغازۀ عمو حسن می‌توانم پیدا کنم. شوق بود که در دل جا خوش کرده بود. دکان‌ها را رد می‌کردم و گاهی برای اطمینان از درستی راهم، آدرس عمو حسن را از فروشنده‌هایی جویا می‌شدم. بالاخره عمو حسن را یافتم. پارچه‌ها را برای چهل‌تکه‌ام خریدم. بدون هیچ نقش و نگار و خطی. سادۀ ساده. من باید به این پارچه‌های ساده جان می‌دادم. با نخ‌ها و آیینه‌ها و پولک‌ها. همین جان دادن به تمامه بود که خواستۀ دل را اجابت می‌کرد. درست مثل روزی که دفتر نقاشی‌های جدید رنگ‎آمیزیِ بزرگسالان را برداشته بودم و وقت حساب کردن قیمت دلم دستم را کشیده بود عقب و دستم گذاشته بودش سرجایش. دل گفته بود «رنگ کردن تنها؟ که چی؟ باید نقش و نگار نیز از من باشد» و راست می‌گفت. پارچه‌های نقش و نگار‌دار که چی؟ باید طرح و جان دادن از من باشد...    

  • فاطمه نظریان

دفاع

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ
زمان انتخابات عده‌ای پیراهن پاره می‌کردند که اگر سند 2030 اجرا شود باید فاتحۀ جهاد و شهادت و چه و چه را خواند! شما خودت با دست خودت داری گند میزنی به مسئله دفاع و جهاد، پیزاهن پاره کردنت چیست؟!!
اینجا را بخوانید و ببنید با بی‌توجهی به حقوق مدنی مردم، خواص‌بازی، بی‎عدالتی چگونه فاتحه دفاع و جهاد را در نسل جدید باید بخوانیم.

  • فاطمه نظریان