کاکتوس

کاکتوس

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

رمان عاشقانه

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ
راهنمایی که بودم در مدرسه کتاب‌هایی بین بچه‌ها دست به دست میشد که خواندن آن کتاب‌ها در خانۀ ما قدغن بود. کتاب‌های شریعتی یک دسته از آن کتاب‌ها بود. کتاب‌های صادق هدایت یک دسته دیگر و کتاب‌هایی با موضوع عاشقانه نیز دسته‌ای دیگر. البته که کتاب‌های شریعتی به اندازۀ دو دسته آخر یعنی کتاب‌های صادق هدایت و کتاب‌هایی با موضوع عاشقانه در خانۀ ما غیرمجاز نبود و نمی‌دانم «غیرمجاز» صفتی تشکیکی است یا خیر.
یاد ایام کنکور و وبلاگ «پشت کنکوری‌های فلسفه علم» بخیر. در ایامی که برای کنکور درس می‌خواندم با آن وبلاگ آشنا شده بودم و چه خوش آشنایی‌ای بود. روزگار چرخیده بود و چرخیده بود و من را در آن وبلاگ رها کرده بود تا دوستان بسیار عزیز و خوبی را هدیه‌ام کند. چقدر معلم زبانم در گوشم خوانده که یادت باشد «خوب» صفتی کلی است و در مصاحبه هرگز از آن استفاده نکنی! و چقدر با خودم گفته‌ام که «فاطمه جان! در فارسی هم حواست را جمع کن تا برایت جا بیفتد» و هنوز هم در فارسی حواسم را جمع نمی‌کنم و مثلا می‌گویم «دوستان خوب». خلاصه... در آن وبلاگ بود که بر سر موضوعاتی از منطق و فلسفه بحث می‌کردیم. تلگرامی نبود و گروهی. در وبلاگ کامنت می‌گذاشتیم و کامنت می‌خواندیم. یقینا اوضاع وبلاگ همچون گذشته نیست. باید شبیه قبرستان‌های متروکه شده باشد. چند وقت پیش سری زده بودم و کامنت‌های آن ایام را می‌خواندم. شبیه همان قبرستان‎های متروکه شده بود. از آن زمان وبلاگ می‌گفتم... تشکیکی بودن بعضی از صفات یادم است یکی از موضوعات مورد بحث وبلاگ بین‌مان شده بود. خلاصه‌تر آنکه نمی‌دانم «غیر‌مجاز» تشکیکی است یا نه که در جمله‌ام می‌گویم «کتاب‌های صادق هدایت و کتاب‌هایی با موضوع عاشقانه از کتاب‌های شریعتی غیرمجازتر بود». مهم این که بعضی کتاب‌ها در خانۀ ما غیرمجاز بود و من هم دلم می‌خواست یکی از آن کتاب‌های غیرمجاز را بخوانم. دلم می‌خواست در بحث‌های زنگ تفریح‌های بچه‌ها شریک شوم. در هیجان قایمکی رد و بدل کردن بعضی از کتاب‌ها شریک شوم.
یادم رفت بگویم، آن کتاب‌ها در مدرسه هم کمی غیرمجاز محسوب میشد. البته که شاملو و فروغ هم خیلی باب میل مدیر و کادر مدرسه نبودند. کتاب‌های آن‌ها هم در لیست غیر‌مجازها قرار می‌گرفت. این را وقتی فهمیدم که وقتی با مهرنوش نمایشگاهی از کتاب‌های شاعران معاصر زدیم و شاملو و فروغ را هم بین‌شان گذاشتیم. مدیر مدرسه به دفترش احضارمان کرد و گفت همۀ نمایشگاه را جمع کنیم. بعد هم کلی برایمان حرف زد که چرا نباید فروغ بخوانیم. بعد هم من رفتم در کلاس و کلی گریه کردم و معلم ادبیات‌مان آمد و مثلا دلداریم داد و وقتی هم رسیدم خانه با کلی گریۀ برآمده از عصبانیت و تنفر از مدیرمان تمام برگه‌های دیوان فروغم را پاره پاره کردم و در سطل آشغال انداختم.
یک چیز دیگر هم در مدرسه قدغن بود. حرف‌های سیاسی در قالب حمایت از خاتمی و نقد کسانی مثل جنتی و هاشمی هم قدغن بود. معلم جبر و احتمال‌مان به خاطر همین حرف‌ها سر کلاس‌مان بود که اخراج شد. می‌گفت زخم‌خوردۀ کوی دانشگاه و ماجراهای حول و حوش آن ایام است. از کرج می‌آمد. برایمان از فعالیت‌های زمان دانشجویی‌اش می‌گفت. البته بعد از آنکه اصل لانۀ کبوتری و قوانین دمورگان و مجموعه‌ها و ترکیب و... را توضیح می‌داد. درسش را خوب می‌داد. تمرین هم به‌مان می‌داد. از کتاب هم بیشتر یادمان می‌داد. مثلا سمپادی بودیم. اما اخراجش کردند.
می‌گفتم... من هم دوست داشتم در بحث‌ها و هیجان‌های بچه‌ها شریک شوم. آن زمان م. مودب‌پور تازه از راه رسیده بود. مد شده بود. مد کتاب‌های عاشقانه بود. «گندم»ش را از مریم امانت گرفتم. یک هفته قرار بود کتاب دستم باشد. تا برسم خانه در ذهنم هزار جا را بررسی کرده بودم برای قایم کردنش از دید مامان. در خانه کلی دلهره داشتم که مامان کتاب را پیدا نکند. وقتی می‌رفت بیرون کتاب را از جایی که قایم کرده بودم درمی‌آوردم و تند تند می‌خواندمش. خواب‌هایم سبک وکوتاه شده بود. بیدار میشدم و کتاب را چک می‌کردم که مبادا مامان پیدایش کرده باشد. سه روز بیشتر این اوضاع را دوام نیاوردم. هر لحظه‌ام دلهره بود. کتاب را ناتمام به مریم برگرداندم. البته آخر کتاب را خواندم. دوست داشتم بدانم آخرش چه می‌شود. عادت اینکه تا رمان به نیمه می‌رسد، سراغ آخرش می‌روم تا بفهمم چه می‌شود فکر کنم از همانجا شروع شد و تا به امروز همراهم است.
چه شد که پرت شدم به آن ایام؟ چند روز پیش نون آمد سراغم. از خواندن کتاب‌های علمی خسته شده بود. دلش می‌خواست رمان عاشقانه بخواند. مادرش خواندن رمان عاشقانه را قدغن کرده. مستاصل آمده بود سراغ من. نون گذشتۀ من بود که رو‌به‌رویم حرف می‌زد و از حس‌هایش می‌گفت. به نون نگفتم شبیه گذشته من است. نگفتم من یواشکی چه کردم و سه روز را چگونه گذراندم. گفتم با هم فکر می‌کنیم و یک راه‌حل خوب پیدا می‌کنیم. با معلم ادبیات مدرسه صحبت کردم. قرار شد نون یک رمان عاشقانه بخواند در قالب فعالیتی برای کلاس ادبیات. معلم ادبیات از اینکه موضوع را درمیان گذاشته بودم بسیار خوشحال شده بود. مادر نون دیگر نمی‌توانست او را منع کند. فعالیت کلاسی مدرسه‌اش بود. به نون گفته بودم قرار است رمانی عاشقانه بخواند. سر از پا نمی‌شناخت. در راهرو بالا و پایین می‌پرید. سفت بغلم می‌کرد. دوستانش را از خوشحالی در آغوش می‌گرفت. دوستانش متعجب بودند. آمده بودند سراغم که چه خبری به نون داده‌ام که اینقدر سر از پا نمی‌شناسد. خوشحالی‌اش خیلی دوست‌داشتنی بود. خالصِ خالص...
عاشقانه‌ها خوب هستند حتی برای نوجوان‌ها. نترسیم از عاشقانه خواندن‌شان. از عاشقانه‌ها سیراب‌شان کنیم که عاشقانه‌هایی خوب برای آینده‌شان بسازند.

پی‌نوشت: این روزها سرم بسیار شلوغ است. ممکن است دیر به دیر اینجا را به‌روز کنم. این پست را هم به‌خاطر پیگیری یکی از خواننده‌های خوب نوشتم.
  • فاطمه نظریان

نهنگ آبی

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ

هفتۀ پیش سین بعد از کلاس آمد پیشم و کمی به دور و برش نگاه کرد و خیلی یواش چیزهایی گفت. صدایش آنقدر ضعیف بود که چیزی نفهمیدم. خواستم دوباره حرفش را تکرار کند. تکرار کرد و باز چیزی نفهمیدم. زنگ تفریح خورده بود و صدای ضعیف سین بیشتر در لا‌به‌لای همهمه و شلوغی بچه‌ها گم میشد. خیلی معذب و با عذرخواهی خواستم یک بار دیگر بگوید چه گفته. اینبار تمام سعیم را کردم گوش‌هایم را تیز کنم برای شنیدم حرف‌هایش. بالاخره حرفش را فهمیدم. درباره نهنگ آبی حرف می‌زد. می‌گفت خیلی دوست دارد بداند این بازی چگونه است و می‌خواهد بازی را نصب کند. سعی می‌کرد متوجهم کند که فقط صرف کنجکاوی این کار را می‌خواهد انجام بدهد و با آگاهی قبلی‌ای که دارد و هدفی که برایش مشخص است تن به بعضی کارها نخواهد داد. برایش گفتم که طراح این بازی یک روانشناسی‌خوانده بوده. شاید نتوانی در برابر بعضی چیزها مقاوت کنی. شاید یک چیزهایی اصلا در حیطه اراده تو قرار نگیرد. و این حرف‌ها کنجکاوترش کرده بود. «خب، خانوم دقیقا برای همین می‌خوام بدونم چجوریه»

«واقعا فقط می‌خوای بدونی چجوریه؟»

«بله!»

«باشه! من برات هرچی بخوای بدونی رو ازش میگم. خوبه؟»

«واقعا؟ کی؟»

«یکشنبه زنگ دوم کلاس ندارم. زنگ دوم بیا برات دربارش توضیح میدم» و با خوشحالی رفت.

من در ابتدا خوب با سین برخورد نکردم. کنجکاوی‌اش را حتی بیشتر کردم. شاید حرف‌هایی که زدم برای کسی جز سین جواب میداد و او فکر نهنگ آبی را از سرش بیرون می‌کرد، اما برای سین که همیشه ادعا دارد از همه یک قدم جلوتر است و بیشتر می‌فهمد نحوۀ حرف زدنم خوب نبود.

بعضی وقت‌ها باید حواسمان باشد چگونه خطر را به بچه‌ها متذکر می‌شویم. بعضی وقت‌ها خودمان هستیم که کنجکاوترشان می‌کنیم. بعضی وقت‌ها خودمان هستیم که با آشنا نکردن بچه‌ها با بعضی چیزها باعث می‌شویم آن‌ها تنهایی راهی مسیر تجربه شوند. در خصوص همین بازی نهنگ آبی من نمی‌دانم چند مدرسه آمدند و درباره خود بازی با بچه‌ها حرف زدند، اما می‌دیدم همه جا سعی داشتند که بازی را به نحوی از دسترس بچه‌ها خارج کنند. بچه‌ها را بترسانند. نمی‌گویم از دسترس خارج کردن یا هشدار دادن خوب نیست. می‌گویم از دسترس خارج کردن و هشدار دادن با لوازمی است که مفیدتر واقع می‌گردد.

و خب الان شروع کردم به سرچ کردن و خواندن دربارۀ این بازی. فردا زنگ دوم باید درباره‌اش با سین حرف بزنم. خیلی هم باید حواسم جمع باشد که نحوۀ انتقال این اطلاعات به سین چگونه باشد. سین که خیلی کنجکاو است و دوست دارد نشان دهد از هم‌سن و سال‌های خودش یک قدم جلوتر است، حتی در اراده.

  • فاطمه نظریان