کاکتوس

کاکتوس

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فبک(فلسفه برای کودکان)» ثبت شده است

صلح برای "همه" کودکان؟!

چهارشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

از پروژه صلح در برنامۀ فلسفه برای کودکان یا به تعبیر دیگه حلقه‌های کند و کاو فلسفی برای کودکان حرف زده.
اسراییل یکی از کشورهای حامیِ این پروژه است. اولش فکر کردم حتما اسراییلی‌های حامی صلح و مردم فلسطین مسئول این برنامه هستند؛ یک نهاد مستقل از دولت اسراییل. خب اسراییل هم مثل همه جای دنیا مردمی داره که موافق سیاست‌های دولتش نباشند. اما اینطور نبود!

روی لزوم برنامه فلسفه برای کودکان و وارد شدن فلسفه در تعلیم و تربیت و زندگی هم کلی تاکید شده. تنها کشورهای آسیایی عضو برنامه هم کره و اسراییل هستند. اصل سایت هم به زبان عِبری است. همین!

+

  • فاطمه نظریان

مامان و بابای تصادفی

جمعه, ۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۰۷ ب.ظ

به دانش‌آموزهای ششمم میگم، «فرض کنید من یک آدمی هستم که فکر میکنم همه چیز تو این دنیا تصادفیه. معلم شدنم. دانش‌آموز‌هایی مثل شما رو داشتن». بعد براشون روش برهان خلف در استدلال‌ها رو توضیح میدم. ازشون می‌پرسم کسی با نظر من مخالفه؟ همشون مخالفن و شروع میکنن نظرات خودشونو در خصوص حرف‌هام گفتن. میگم، «اینجوری که نمیشه! شما فقط دارید نظرات خودتونو میگید. باید اول برای من یک استدلال خوب بیارید که منم قبول کنم حرفم اشتباهه. بعد بریم نظرات شما رو بررسی کنیم و ببینیم مثلا نظرات شما درباره معلم‌شدنِ من درسته یا نه؟!»
لیلی میگه،«خب، بچه‌ها بیاییم از برهان خلف استفاده کنیم. یعنی فکر کنیم برعکسه. فکر کنیم حرف خانم درسته.»
میگم، «خب؟»
مهتا میگه، «یعنی ببینیم اگر همه چیز تصادفی باشه، اونوقت چی میشه. خب اونوقت مامان و بابای من میشه با هم آشنا نشن و اصلا مامان و بابای من با مامان و بابای آتنا تصادفی جا‌به‌جا بشن.»


  • فاطمه نظریان

جبر و اختیار در فلسفه برای کودکان

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۴۵ ق.ظ
قبلا یک مقاله‌ای برای درس فلسفه-علم2 ام نوشته بودم که مربوط به یک موضوع فلسفه علمی و برنامۀ فلسفه برای کودکان بود. کیس اِستادیِ آن زمانم خیلی بد بود. فقط برای اینکه مقاله را در زمان مقرر تحویل استاد بدهم یک نمونه بحث نه‌چندان‌ خوب از کلاس‌هایم را در مقاله آورده‌بودم. و البته «نه‌چندان‌ خوب» مربوط به ارتباطِ بین موضوع و کیس استادی است نه کیفیت بحث بچه‌ها. چند وقت پیش دوباره تصمیم گرفتم روی مقاله کار کنم. یک موضوع هم برای حلقۀ بچه‌های ششمم پیدا کردم که هدف مقاله‌ام را خیلی خوب برآورده کند. بحث بچه‌ها تمام نشد. امروز ازم می‌خواستند که بحث را ادامه بدهیم. گفتم، فعلا وقت ندارم و خودتون بحث را پیش ببرید. بعدا حرف‌هایتان را می‌خوانم و اگر نیاز بود وارد بحث میشوم. الان داشتم بحث‌هایشان را از تلگرام می‌خواندم. ملیکا گفته، خدا باید بخواهد تا کاری انجام شود اما تلاش و کارهای خود ما هم تاثیرگذار است. آتنا گفته، هر کاری خدا بخواهد انجام می‌شود. کیانا گفته، اگر اینطور است که هر کاری خدا بخواهد انجام می‌شود پس چرا ما را بهشت و جهنم می‌برد؟ ما که کار خوب و بد نمیکنیم. خود خدا همه کارها را میکند. یکتا گفته، اگر اینطور است که آتنا می‌گوید، وقتی ما سر امتحان تقلب میکنیم خدا میخواهد. یعنی علت کارهای بدی که انجام میدیم خدا است. رها گفته یعنی اگر من درس نخوانم، خدا بخواهد قبول میشوم. آن وقت عدالت خدا چه می‌شود؟ بحثشان به عادل بودن و قادر بودن خدا کشیده شده. هیوا گفته درسته که خدا هرکاری بخواد را میکند، اما مساله اون «بخواد» هست. خدا میتونه اما نمی‌خواد. عدالتش هم سرجاشه. آخرین کامنتم کیمیا گذاشته و گفته یکی خلاصه بحث رو بگه.


  • فاطمه نظریان

معلمِ بی‌صدا

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۵۵ ق.ظ
یک هفته‌ای درگیر بیماری بودم. سرفه و از دست دادن تقریبی صدا یکی از نتایج بیماری‌ بود. دکتر گفته بود تا سه روز نباید به گلویم فشار بیاورم. گفته بود سه روز نباید هیچ حرفی بزنم و سکوت کنم. معلم باشی و صدا نداشته باشی! معلمِ بی‌صدا! روز معلم رفته بودم دکتر و هدیه‌اش به یک معلم، سکوت بود. باید فکری به حال کلاس‌هایم می‌کردم. نمیشد نروم و نمیشد کسی را هم جایگزین خود کنم. به خاطر پایان‌نامه یک ماه کامل مدرسه نرفته بودم و به اندازه کافی برنامه‌های دپارتمان فبک را با کمبود نیرویی که داشت بهم ریخته بودم. دیگر رویی برای دوباره نرفتن و بهم ریختن برنامه‌های گروه نداشتم.

  • فاطمه نظریان

فلسفه

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ق.ظ

عزیز نماز لیلة‌الرغائب می‌خواند. من کمی آن‌طرف‌ترش کتابم را می‌خواندم. نشانۀ کتابی که می‌خواندم، مدت‌ها بود در صفحه 158 متوقف شده‌ بود. به صفحۀ اول کتاب نگاه‌‌کردم. حدود یک سال پیش هدیه گرفته بودمش، سیزدهم اردی‌بهشت 1394. هدیۀ خانم معلم‌بودنم بود. گفته‌ بودم، «من که معلم نیستم. تسهیلگر حلقه‌های فلسفی هستم». گفته‌بود، « کلمه «تسهیلگر» کلمه دلچسبی نیست. خانم معلم هستی!». بر سر معلم‌بودن بحث کرده‌ بودیم و او کار خودش را کرده‌ بود. همانجا کتاب را برایم نوشته‌ بود و تقدیمم کرده‌ بود. کتاب را تا آخر نخوانده ‌بودم. نشانۀ کتاب در صفحه 158 متوقف شده‌ بود. اما این روزها دوباره کتاب را دست گرفتم. حالا که می‌خوانمش بیشتر دوستش دارم. گویی کتاب‌ها هم تاریخ مصرف دارند. یک کتاب‌هایی خواندنشان برایت زود است و اگر زود بخوانیشان کتاب و کلماتش را کشته‌ای. یک کتاب‌هایی هم هستند که خواندنشان می‌تواند دیر شود و بی‌اثر. کتابی که هدیه گرفته بودم تاریخ خواندنش با تاریخ هدیه‌گرفتنش مقارن نبود. رهایش کرده‌ بودم. اما حالا دیگر دوستش دارم و گویی وقتش اکنون بوده.



عزیز نمازش تمام شده‌ بود. ذکرهایش را با صدایی آرام گفته‌ بود و بعد از آن کمی بلندتر شروع به خواندن دعای ماه رجب کرده‌ بود. یا مَن اَرجُوهُ لِکُلِّ خَیر... . دعایش تمام شد و مفاتیح را بست. من کتابم را می‌خواندم. رو به من کرد و دوباره مفاتیح را باز کرد. «تو همۀ این دعاها رو بلدی دیگه؟». تعجب کرده‌ بودم. فکر می‌کردم منظورش روخوانی دعاها است. اما او که می‌دانست من دعاها را خوب می‌خوانم. شروع به توضیحِ بیشتر کرده بود و به دادِ تعجبم رسیده‌ بود. «شما که رشتتون فلسفه است باید همۀ این دعاها رو بلد باشید دیگه. کسی که فلسفه میخونه باید چیزای علمی رو خوب بدونه. دعاها رو بلد باشه. فلسفه همین چیزاست دیگه!» لبخند روی لبم نشسته‌ بود. میخواستم برایش توضیح بدهم که فلسفۀ امروزی آن چیزی نیست که فکر میکند. در ذهنم داشتم جمله‌ها و کلمه‌ها را مرتب می‌کردم که ادامه داد «روز دفاعت، سوالای استادات رو خوب جواب دادی دیگه؟ اینا رو خوب بلد بودی؟». نمیدانستم چه بگویم. در دلم فقط گفتم «روزِ دفاعم... از موضوعم که بگذریم، روز دفاعم از فیلسوفی حرف زدم که آتئیست بود عزیز جان. یا مَن اَرجُوه را کجای دلش بگذارم آخر؟» خندیدم و با شوخی و خنده کلا بحث را تغییر دادم...


پی‌نوشت: «از هنگامی که سقراط خود را فیلسوف نامید، واژه فلسفه همواره در برابر واژه سفسطه به‌کار می‌رفت و همه دانش‌های حقیقی مانند فیزیک، شیمی، طب، هیئت، ریاضیات و الهیات را دربرمی‌گرفت و تنها معلومات قراردادی، مانند لغت، صرف و نحو و دستور زبان، از قلمرو فلسفه خارج بود. بدین‌ترتیب فلسفه اسم عامی برای همه علوم حقیقی تلقی می‌شد، و به دو دستهٔ کلی علوم نظری و علوم عملی تقسیم می‌گشت: علوم نظری شامل طبیعیات، ریاضیات و الهیات بود؛ طبیعیات به نوبهٔ خود شامل رشته‌های کیهان‌شناسی، معدن‌شناسی، گیاه‌شناسی و حیوان‌شناسی می‌شد؛ ریاضیات به حساب، هندسه، هیئت و موسیقی انشعاب می‌یافت؛ و الهیات به دو بخش مابعد‌الطبیعه یا مباحث کلی وجود و خداشناسی منقسم می‌گشت. علوم عملی نیز به سه شعبهٔ اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن منشعب می‌شد.»[1]

____________________________

[1]جلد اولِ آموزش فلسفه، محمد تقی مصباح یزدی، صفحه 33،32
  • فاطمه نظریان

تقلب

پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۵:۰۶ ب.ظ
بچه‌های ششم بیست دقیقه از زنگ من را امتحان داشتند و من مراقب بودم. سعی می‌کردم با نوع حضورم و نگاه‌هایم بدون اینکه نگاه‌هایم این پیام را داشته باشند که توی دانش‌آموز متقلب هستی مانع از تقلب شوم. این احتمال را می‌دادم که شاید اشتباه کنم و بچه‌ها را به خاطر زود قضاوت‌کردنم آزرده کنم. فقط سعی می‌کردم شرایط را برای تقلب فراهم نکنم تا بعدش نخواهم خطاکار را تشر بزنم. به هر حال حسن نیت من به بچه‌ها بیش از حد بود و اسم سه نفر از شاگردانم به عنوان متقلب از دفتر خوانده شد. دوستان دیگرشان آن‌ها را به دفتر لو داده بودند. واقعا تقلب کرده بودند. اشک می‌ریختند و انکار می‌کردند.  دوست نداشتم وارد دعوای بچه‌ها و دفتر شوم. بعد از آن‌که شاگردانم به کلاس برگشتند پیشنهاد دادم که خب بیایید درباره این ماجرا صحبت کنیم. می‌توانیم درباره «تهمت‌زدن» صحبت کنیم، هم می‌توانیم درباره «تقلب‌کردن». تقریبا همۀ بچه‌ها دوست داشتند درباره تقلب‌ صحبت کنیم و گفت و گو با این سوال آغاز شد که «چرا بعضی‌ها تقلب می‌کنند؟» بچه‌ها دلایل مختلفی را ذکر کردند از جمله:
  • فاطمه نظریان

تغییر جنسیت

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۲۸ ق.ظ

محتوایی که برده بودم سر کلاس نهم، بچه‌ها دوستش نداشتند. پرسیدم «خب دغدغه و موضوع پیشنهادی خودتان برای گفت و گو چیه؟» و گفتند «درباره تغییر جنسیت صحبت کنیم». تغییر جنسیت؟!

  • فاطمه نظریان

دیوی با دوسر، پدر و مادر

چهارشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۱۰ ب.ظ
شاید امروز دوست نداشتنی ترین روز کاری ام بود. تقریبا جلسه آخری بود که با بچه هایم کلاس داشتم(هفته بعد کلاس ها تق و لق است و برنامه مدرسه هنوز مشخص نیست) و این مساله که بعضی هایشان مثل پانیذ را دیگر هیچوقت نمی بینم چون از این مدرسه خواهند رفت برایم ناراحت کننده بود و امروزم را روز دلگیری کرده بود. اما خب زنگ آخرم دلگیری امروزم را افزون کرد و شاید نباید برای آخرین دیدارها چنان وضعیتی پیش می آمد.

در اینجا گفته بودم با کلاس زنگ سومم به مشکل برخوردم و امروز به هیچ وجه حاضر نبودم وارد آن کلاس بشوم مگر اینکه آن سه دانش آموز خاطی در کلاسم حضور نداشته باشند. با عذرخواهی بسیار بچه ها و به اصرار کادر مدرسه بعد از نیم ساعت رفتم سر کلاس. همه شان مودب و ساکت شده بودند. فکر هایشان درباره کارهایی که با من کرده بودند را بیان می کردند و پشیمان بودند. سه جلسه اول سال مربی شان یکی از دوستانم بود که به خاطر مسائلی کلاس من در مقطع راهنمایی با کلاس دوستم در مقطع ابتدایی جا بجا شد و من بعد از سه جلسه مربی این کلاس شدم. دلیل بچه ها برای اذیت کردن های من این بود که چون مربی اولشان رفته بود، من را اذیت می کردند تا من بروم و معلم اولشان برگردد.

خب تقریبا جلسه آخر بود و دوست نداشتم دوباره بحث راه بیندازم برای همین شروع کردم حرف های خودم را زدن. شروع کردم نظرات خودم را گفتن و آن ها هم سراپا گوش شدن.
  • فاطمه نظریان

زنگ اول و دوم و سوم

يكشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ب.ظ

زنگ اول:

من: بچه ها به نظرتون چی میشه که ما شک می کنیم؟

رها: وقتی کسی دروغ میگه بهش شک میکنیم.

من: خود دروغ گفتنِ تنها باعث شک میشه؟ میشه یک مثال بزنید؟

بچه ها یک مثال برام زدند(الان هرچی فکر می کنم مثالشان اصلا یادم نمی آید).

من: خب، ببینید یعنی شما اینجا اومدید دروغ اون آدم رو با یک چیزهای دیگه که ازش میدونید کنار هم قرار دادید و بعد بهش شک کردید. درسته؟ یعنی یک سری شواهد دیگه داشتید از اون آدم که دروغش با اون شواهد نمیخونده و همین باعث شده که شما بهش شک کنید، درسته؟

 

  • فاطمه نظریان