کاکتوس

کاکتوس

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

نقش آزادی در تربیت کودکان

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ب.ظ

«خوب دقت کنید؛ نقش خدا به عنوان مبدأ هستى و آفریدگارِ فعّـالٌ لِمـا یریـد؛ نقش پیامبران به عنوان رهبران و راهنمایان امت؛ نقش امام به عنـوان زمامـدار و مسئول امت و مدیر جامعه؛ همه اینها نقشى است که باید به آزادى انسان لطمـه وارد نیاورد. اگر این نقش‌ها بخواهد به آزادى انسان لطمه وارد بیاورد بر خـلاف مشیت خدا عمل شده است. خوب، حالا شما، اى پدر و اى مادر، مـی‌خـواهى درباره فرزندت چگونه نقشى داشته باشى؟ و شما اى معلـم و شـما اى مربـى، می‌خواهى درباره این دخترکان و پسرکان چگونه نقشى داشته باشى؟ آیـا شـما می‌خواهى سلب‌کننده آزادى و اختیار بچه‌ها باشى، و تازه اسـمش را بگـذارى دلسوزى و تربیت؟! «من خیلى پدر خوبى هسـتم؛ نمـی‌گـذارم بچـه‌ام چـپ و راست بـرود و خطـا بکنـد»! «خیلـى مـادر دلسـوزى هسـتم، آنقـدر مراقـب کوچکترین حرکات بچه‌ام هستم که نمی‌گذارم و این و طرف و آن طرف برود»! «چه مدرسه خوبی آنقدر مراقب بچه‌ها هستند که بچه‌ها امکان تخطی از این طرف و آن طرف ندارند»! آفرین بر من و تو مسلمانِ پیرو قرآن کـه ایـنقـدر کج‌ فکر می‌کنیم! می‌گویم قرآن می‌گوید اگر خدا می‌خواسـت اینهـا مشـرک نشوند برایش کارى نداشت؛ مشرک نمـی‌شـدند. خـدا خواسـته آنهـا امکـان مشرک شدن داشته باشند. خدا به پیغمبرش مـىگویـد، «اَفَاَنـت تکـره النّـاس حتى یکونوا مؤمنین؟»(1)؛ تو می‌خواهى مردم را مجبور کنى مؤمن باشـند؟ تـو براى این رسالت نیامدى. حالا تو، پـدر و تـو مـادر، مـی‌خـواهى بچـه‌ات را مجبور کنى که مؤمن باشد؟ و تو معلم و مربى می‌خواهى این بچه را مجبـور کنى مؤمن و خوش‌رفتار باشد؟ قیمت این آدمک‌هاى مصـنوعىِ ظریـفِ زیبـاىِ دلربا از قیمت یک مجسمه قشنگ بیشتر نخواهـد بـود. بیاییـد همـه بـا هـم تصمیم بگیریم بچه‌هایمان آدم باشند. آدم باشند یعنى چه؟ یعنى مختار باشند.

آگاه و مختار. نقش ما و شما نسبت به این بچه‌ها باید نقش کمک باشد؛ نقش فراهم‌آورنده زمینه‌هاى بیشتر براى رشد سریع‌تر و سالم‌تر و سرراست‌تر باشد، نه نقش استادکار قالب‌سازى که می‌خواهد این استعداد نرم و لطیف کودک را در یک قالب خشن بریزد و از او یک موجود قالبى بسازد.

من نمی‌دانم در مدارسى که با صبغه اسلامى کار می‌شود عملاً به این اصـل مهم تربیتِ انسانِ آزادمرد ـ آزادمردان و آزادزنان واقعى ـ تـا چـه انـدازه توجـه می‌شود و تا چه اندازه بـراى ایـن نقـش و ایـن پـرورش امکـان عمـل فـراهم می‌شود؛ ولى لااقل می‌توانم عرض کنم که اگر می‌خواهیم در راه اسـلام باشـیم و با صبغه اسلام بچه‌ها را تربیت کنیم، تعلیم اسلام این است. در نظام سیاسی و اجتماعی و اقتصادی اسلام مسأله بزرگ و اساسی، مسـأله‌ا‌ى کـه نقـش تعیـین‌کننـده و شکل‌دهنده دارد، این است که انسـان‌هاى پویـاى آزادى بسـازد کـه بـا انتخـاب خویشتن به راه حق، بـه راه خـدا، بـه راه پـاکى و فضـیلت و تقـوا درآینـد(2)«.

 

(1)سوره یونس(109)، آیه 99.

(2)«نفش آزادی در تربیت کودکان»، شهید محمد حسین بهشتی. .

  • فاطمه نظریان

آموزش زبان‌های جنسیتی

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۴ ب.ظ

سر یک کلاس عربی دبیرستان نشسته‌ام. بچه‌ها با ضمائر و افعال مؤنث مشکل دارند. زیاد. معلم آقا می‌گوید: «میدونید شما دخترا چرا همیشه مشکل زیاد دارید؟ چون خودتونو خوب نمی‌شناسید. میدونید چرا ضمائر مؤنث رو باهاش مشکل دارید با اینکه ضمیر خودتونه؟ چون خوب نمیشناسیدش. چون مثال‌های کتاباتون و تمریناش بیشتر مذکر بوده.» 

از دردسرهای زبان جنسیتی است و مسائل مغفول در آموزش...

  • فاطمه نظریان

زِ ما تو را درود

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۵ ق.ظ

چند روز دیگر تولد سی سالگی‌اش است. باید برایش سنگ تمام بگذاریم. نه برای سی ساله شدنش که جشن سی ساله شدن بهانه‌ای است برای تمام زحماتی که این سال‌ها برای حفظ امنیت‌ ما در مرزهای سیستان و ایلام و شهرهای دیگرمان و داخل خاک سوریه کشیده.  جشن سی سالگی بهانه‌ای است برای یک دلگرمی که تمام جان بر کف گذاشتن‌ها و رفتن‌هایت را قدر می‌دانیم و سپاس‌گزار هستیم. امروز بیش از پیش قدر‌دانش شدیم. همین امروز که پر شدیم از ترس و اندوه. قدر‌دان خودش و دوستان مانده و رفته‌اش. باید برایش سنگ تمام بگذاریم...


پی‌نوشت: کم اختلاف بین‌مان نیست. از تربیت فرزند گرفته تا مسائل سیاسی. اما دوستش دارم. برایم محترم است. برایش محترم هستم. در خیابانش که راه می‌رویم حواسش به‌م هست. حسابی. در برابر دشمن که جای خود دارد. برای من هم به مرزها و سوریه می‌رود. با تمام اختلاف‌هایی که با هم داریم. قدر‌دانش هستم. دوستش دارم و به‌ش احترام می‌گذارم همیشه. با تمام اختلاف‌هایی که با هم داریم.

  • فاطمه نظریان

آیینه‌داری

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ب.ظ

دیروز چند تا از کلیپ‌ها و آهنگ‌های گروه one direction را دیدم و گوش دادم. بهار برایم نوشته بود که گوش بدهم‌شان. نوشته بود فیلم Twilight را هم ببینم. سرچ کردم و دیدم،  بعله! به خاطر بازیگر مورد علاقه‌اش است این اصرار؛ Edward Cullen. یک بار هم سر کلاس بحث هویت بود و اسم‌هایشان را عوض کرده بودم و خواسته بودم  بگویند که مثلا وقتی پارمیدا را گوهرشاد صدا می‌کنم(و چقدر این اسم را من دوست دارم، مثل طوبا) آیا پارمیدا دیگر آن پارمیدای قبل نیست یا هست، که بهار خواسته بود اسمش را ادوارد صدا کنم. از همان‌ زمان فهمیدم ادوارد را دوست دارد. بعدترش آخرهای سال یک رمان داده بود دستم که در همان لحظه ابتدایش را بخوانم. نشسته بود کنارم تا بخوانمش. با کلی ذوق پرسیده بود «قشنگ بود؟». رمان هم یکی از کتاب‌هایی بود که الان فهمیدم همین Twilight را از روی آن ساخته‌اند و عکس روی جلد کتاب هم که عکس ادوارد بود.
آتنا هم یک روزی یکی از زنگ تفریح‌ها سالن را از انتها دویده بود سمتم و یک رمان ترسناک چهارصد صفحه‌ایِ نوجوان گذاشته بود در دستم و گفته بود: «خانوم، اینو بخونید. خیلی قشنگه.» گفته بودم فرصتش را ندارم. اصرار کرده بود هر چقدرش را توانستید.
هیوا هم یک روز آمده بود و گفته بود Vin Diesel را دوست دارد و یک لیست برایم نوشته بود از فیلم‌هایی که وین دیزل بازی کرده بود و نکرده بود تا ببینم؛ The man of steal, Fast & Furious, The pacifier, The gardians of the galaxy, X-Men و جودی آبوت.
لیلی در محرم آمده بود و به یکی از مراسم‌های تعزیه‌خوانی بزرگ تهران که پدرش از بانی‌هایش بود دعوتم کرده بود و از مراسم و زیبایی‌اش و حالش گفته بود و اصرار کرده بود حتما حضور پیدا کنم.
ریحانه وقتی فهمیده بود تولدم با روز تولد زانیار خسروی یکی است؛ کلی ذوق کرده بود و شروع کرده بود تند تند از زانیار برایم گفتن. آخرش هم پرسیده بود: «خانوم شما آهنگ‌هاشو دوست دارید؟».
آتنا روز دیگری آمده بود و خواسته بود حتما در فستیوال رقصش شرکت کنم و کارش را ببینم.
این‌ها را گفتم که چی؟ اینکه یک بار امیرحسین کامیار در پلاسش نوشته بود: «
رولان بارت در کتاب معرکه‌اش، اتاق روشن، وقتی در بارۀ عکاسی حرف می‌زند می‌گوید پسِ پشتِ هر عکسی تمنای بیا ببین نهفته است. ما عکس می‌گیریم تا آن را به دیگری نشان دهیم. و آن دیگری برای ما خاص است. او کسی است که ما تمنای دیده شدن توسط او را داریم. حالا به گمانم این را می‌شود به عاشقی، به رابطه هم تعمیم داد. زیبایی با شریک شدن است که برکت می‌یابد. هر یک از ما در زندگی‌مان گوشه‌هایی داریم که زیبا می‌پنداریم‌شان. برای یکی ادبیات است، برای آن دیگری سینما، آشپزی، تنانگی، موسیقی، خلاقیت و...
بعد فکر کن چه غمگین روزگاری است آن دم که تو نتوانی این زیباترین زاویه‌های جانت را با یار و محبوب شریک شوی. نشود که به او بگویی این جمله را ببین، این شعر را بخوان. گوش کن، این موسیقی را بشنو، این قاب‌بندی را ببین، این رقص را دریاب. انگار ناگهان کل آن زیبایی بر هدر است، زیبا بودنت دیده نشده، به رسمیت شناخته نشده و در مهی مبهم گم شده است. تو گم شده‌ای و اشتیاقت گم شده، چون خوش‌مان بیاید یا نه ما برای تماشای شوق، برای لمس برکت زیبایی به آیینه محتاجیم و به آیینه‌دار.»*.
من وقتی کلیپ One direction را میدیدم، می‌فهمیدم بهار همیشه موهایش را شبیه یکی از خواننده‌های آن گروه درست می‌کرده و آیینه‌ و آیینه‌دار شده‌ام برایش. برای آتنا و ریحانه و هیوا و خیلی‌های دیگرشان نیز. دوست‌داشتن‌هایشان را خواسته‌اند با من شریک شوند تا دیده شوند. و آن وقت که می‌پرسیدند آیا من هم مثلا سوئیفت تیلور یا وین دیزل یا کلون ادوارد را دوست دارم یا نه، اگر ندارم بازیگر مورد علاقه‌ام کیست، کدام گروه موسیقی را دوست دارم، می‌خواسته‌اند من هم آن‌ها را شریک کنم. آیینه‌ای بدهم دست‌شان و آیینه‌دار شوند. و خب همیشه هم فقط شوق به دیده شدن نداریم، گاهی دوست داریم دیگرانی شوق دیده‌شدن داشته باشند برای ما. گاهی ما بشویم آیینه‌دار دیگران.

دخترها و پسرهایمان را ببینیم. تمنای دیده شدنشان را درک کنیم. برایشان یار شویم و آیینه‌هایی خوب. حتما آیینه‌ای هم  دست‌شان بدهیم و چیزهای خوبی را در آیینه برایشان به نمایش بگذاریم. نیاز دارند به آیینه داشتن و آیینه‌دار شدن.


*متن کامل آقای کامیار را از اینجا می‌توانید بخوانید.

  • فاطمه نظریان

تفلسف در مهمانی

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ

امشب افطاری خونه دایی کوچیکه دعوت داشتیم. یک اتفاق‌هایی افتاد که محمدصادق شروع کرد گریه کردن. آروم هم نمی‌شد. یک سیب پلاستیکی افتاده بود زیر دست و پا. برش داشتم. «بچه‌ها به نظرتون این سیبه واقعیه یا واقعی نیست؟ محمدصادق به‌نظرت واقعیه؟» به سیب نگاه می‌کرد و گریش بند اومده بود و به هق هق افتاده بود. «واقعیه!». مطهره-دختردایی- یک دفعه گفت: «الکیه!». زینب-مامانش- همونطور که مشغول غذا دادن به طهورا بود گفت: «الکیه». فهمیدم محمدصادق داره منفعل میشه. باید کمکش می‌کردم که اگر فکر می‌کنه نظرش درسته بتونه دفاع کنه و تحت تاثیر جو قرار نگیره. برای یک بچۀ چهار ساله طبیعیه منفعل بشه در این فضا. یواش به حوریه اشاره کردم که الان از تو می‌پرسم و حواست باشه بگی واقعیه. «حوریه بگه به نظرش الکیه یا واقعی؟»

«منم میگم واقعیه». محمدصادق گریش یادش رفته بود و درگیر ماجرا شده بود. از انفعال هم بیرون اومده بود چون یک نفر دیگه هم نظرش شبیه اون شده بود. چهار سال، سن کمیه برای اینکه یک بچه رو تنها بذاریم تو یک جمع با نظرش. اونم جمعی که همه آدم بزرگ هستن و یکیشون حتی مامانش. «خب! مامان زینب و خاله مطهره میگن الکیه. محمدصادق و خاله حوریه میگن واقعیه! به‌نظرتون چجوری بفهمیم الکیه یا واقعی؟» مطهره سریع گفت: «گازش بزنیم!»

«خب، یک راه اینه که گازش بزنیم. محمدصادق تو میگی چجوری بفهمیم واقعیه یا الکی؟»

«گازش بزنیم». جواب مطهره رو تکرار کرد. به روش نیووردم که داری تقلید میکنی. میخواستم خودش فکر کنه. باید بهش زمان می‌دادم یا می‌فهموندم همیشه برای حل یک مساله راه‌های مختلفی میتونه وجود داشته باشه. «خب، محمدصادق هم نظرش مثل خاله مطهره هست. میگه گازش بزنیم. راه دیگه؟ کسی راه دیگه سراغ داره؟ حمیده-دختر دایی بزرگه-! تو بگو! به نظر تو چجوری بفهمیم این سیب واقعیه یا الکی؟» حمیده مشغول بچش بود. یک کم به من و سیب نگاه کرد. «خب میشه با چاقو امتحانش کنیم».

«خوبه! یک راه جدید! محدثه! تو نظرت چیه؟ به‌نظر تو چجوری بفهمیم؟» محدثه هم مشغول مهمانداری بود. میزبان بود به هر حال. اونم دیگه توجهش به من و سیب دستم جلب شده بود. جمع رو هیجانی‌تر کرده بودم. وارد ماجرا شده بودن همه. «یک راه جدید می‌خوام! محمدصادق فکر کن! تو میتونی یک راه دیگه بگی؟» خیلی خوشش اومده بود. حسابی درگیر شده بود. «خب، بذارید خودم یک راه جدید بگم. میشه بهش دست بزنیم و فشارش بدیم». حوریه که مشغول گوشیش بود سرش آوورد بالا. «میشه لمسش کنیم».

«خب اینو که من الان گفتم. خاله حوریه اصلا حواسش نیستا!» زینب یک دفعه گفت: «من یک راه جدید پیدا کردم.» محمدصادق خیلی خوشحال که مامانش یک راه جدید پیدا کرده سرش رو برگردوند سمت مامانش. «میشه بوش کنیم. از روی بو هم میشه بفهمیم واقعیه یا الکی!» میشد همۀ این راه‌ها رو به چالش کشید اما برای یک بچۀ چهارساله اصلا درست نیست به چالش کشیدن همۀ این جواب‌ها. «خب! اینم یک راه دیگه! حالا محمدصادق از همۀ این راه‌ها با کدومش امتحان کنیم؟»

«گازش بزنیم»

«خب، کی گازش بزنه؟» خودش گفت: «من!» سیب رو بردم سمتش که گاز بزنه. و خب سیب گاز نخورد چون پلاستیکی و الکی بود. وا رفت. ناراحت شده بود. مطهره دست میزد که ما بردیم و شما باختید. به محمدصادق نگاه کردم و گفتم: «اصلا قرار نبود کسی ببره یا ببیازه. قرار بود راه‌هایی پیدا کنیم برای اینکه ببینیم این سیبه واقعیه یا الکی. مگه نه؟» خودش رو جمع و جور کرد. رو به مطهره کرد و گفت: «بله!».

«اصلا محمدصادق یک چیزی! خودِ خاله مطهره واقعیه یا الکی؟ از کجا بفهمیم؟»

«واقعیه! حرف میزنه!»

«آفرین!» مطهره گفت: «خب من دیگه حرف نمیزنم. حالا چجری میخوایید بفهمید؟» و سکوت کرد. «محمدصادق! حالا چجوری بفهمیم؟» دستاش رو مشت کرد رو به بالا به نشونۀ پیروزی. چشماشو بازتر کرد. «فهمیدم! زیپ دهنشو باز میکنیم.» همه خندشون گرفته بود اما سعی می‌کردن خودشونو کنترل کنن. «اینم یک راهه!» زینب گفت: «حتی میتونیم قلقلکش بدیم ببینیم تکون میخوره یا نه؟ و شروع کرد به قلقلک دادن مطهره. محمدصادق هم شروع کرده بود به قلقلک دادن. «خاله، تکون خورد! واقعیه!».

خندیم و گفتم: «واقعا ببخشید که اینجا رو با کلاس‌هام اشتباه گرفتم. اما خیلی خوش گذشت، مگه نه محمدصادق؟». همه درگیر شده بودن و خوش گذشته بود به همه. و خب حمیده و زینب و حوریه و محدثه و مطهره کودک و نوجوون هم نبودن. یا خودشون مامان بودن یا دیگه بزرگ شده بودن و حداقل سن در بینمون 18 سال بود. 
و خب هرچه‌قدر که ما اینور جیغ و خنده می‌کردیم و البته تفلسف، آقایون همچنان داشتند به بحث‌های سیاسی‌شون می‌پرداختند. دلم براشون سوخت...
  • فاطمه نظریان

یا فتّاح

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۹ ب.ظ
سحری پیام داد که: «سحر‌ها و مغرب‌ها سه تا انّا انزلناه یادت باشه بخونی». پیام دادم که: «میدونی کدوم اعمال رو خیلی دوست دارم؛ هفتاد مرتبه ذکر «یا فتّاح» بعد از نماز صبح، وقتی دست راستت روی قلبته».
صبحِ آفتاب‌نزده. تاریک. یا فتّاح، یا فتّاح زیر لب زمزمه کنی  که برات روشن کنه. چی رو؟ همون که دستت رو گذاشتی روش. کم کم خورشید بزنه. روشن کنه تاریکی رو. دستت روی قلبت و یا فتّاح یا فتّاح گویان بخوای قلب تو هم رو به روشنی باز بشه.
رو به مهربونی. دونه دونه شعاع‌های نور خودشونو بندازن روی قلبت و درها رو باز کنن... قلبت رقیق بشه. بزرگ بشه. اونقدر بزرگ که خیلی‌ها توش جا بگیرن. به خوشی. به مهربونی. آروم بشه. آرومِ آروم... 
دستت رو بذاری روی قلبت و بخوای خودش فتحش کنه. خودِ فتّاح. با کریم بودنش، رحیم بودنش، ودود بودنش،‌ حی بودنش، بدیع بودنش،... و نور بودنش...
یا فتّاح، یا فتّاح، یا فتّاح،...


  • فاطمه نظریان

ویلایی‌ها

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۰ ق.ظ

سوم خرداد، روز آزاد‌سازیِ خرمشهر قصد کردم «ویلایی‌ها» را که روایتی است از زندگی بعضی زنان دوران جنگ، ببینم. فیلم را دیدم. از همان ابتدای فیلم که علی شادمان کوتاه-آوازی می‌خواند محزون بغض شدم و اشک تا انتها.  بازیِ طناز طباطبایی و ثریا قاسمی را دوست داشتم. بسیار. و بازی صابر ابر را اصلا! و کاش جای صابر ابر کس دیگری همان کوتاه-نقش را بازی می‌کرد.

موضوع فیلم جدید بود و تا به حال به این زاویه از جنگ پرداخته نشده بود. و چه خوب انتظار و انتظار و انتظار یک زن برای آمدن مردش و به سرانجام رسیدن و نرسیدن این انتظارها و حال و احوال این سرانجام‌ها و نا‌سرانجامی‌ها در این فیلم به نمایش در آمده بود.

و تیتراژ پایانی فیلم که حزن را بر تو تمام می‌کرد... عکس‌های واقعیِ قدیمی از خانه‌های ویلاییِ کذا و صدای کویتی‌پور روی آن‌ها...

دیدنش خالی از لطف نیست.


ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود،

خون دل‌ها خورده‌ایم،

ما برای آنکه ایران خانهٔ خوبان شود،

رنج دوران دیده‌ایم،...


  • فاطمه نظریان

کمک‌های عقلانی

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ


از مدرسه خسته آمده بودم و دو تا کفش غریبه دم در دیده بودم. خدا خدا می‌کردم کسانی که در خانه هستند آنقدر دور و بی‌ارتباط با من نباشند که این خستگی با آن بی‌ارتباطی و دوری در هم آمیزند و جان خستۀ من را با «تحمل کردن» عجین کنند. که همانا تحمل کردن یکی از بدترین رویدادهایی است که می‌تواند بر جان آدمی بنشیند. و خداوند هیچ بنده‌ای را به آن نقطه در زندگی نرساند که بخواهد آدمی یا شرایطی را تحمل کند. آمین!
داخل شدم. در هال یواش از مامان پرسیدم چه کسی در خانه است. مامان با لبخندی بزرگ گفت عمه و دختر عمه. خوشحال شده بودم. زیاد. خوشحالی خستگی را هم از جانم پرانده بود. خیلی وقت بود که عمه مریض احوال بود و به خانه‌مان نیامده بود. خیلی غیر‌منتظره پا به خانه‌مان گذاشته بودند و از تهِ تهِ دل خوشحال‌مان کرده بودند. و چقدر مهمان‌های عزیزِ ناخوانده را دوست دارم. اصلا مهمانِ عزیز باید نا‌خوانده پا به خانۀ آدمی بگذارد و تمام دل و جان آدمی را با محبتش، با قدمش به یکباره پر کند از شادی. وارد پذیرایی شدم و با خوشحالی چادرم را از سر درآوردم؛ درآوردنی شبیه مریمِ «در پناه تو».  شروع کردم به روبوسی و سلام و احوال‌پرسی. بماند که همه‌اش حس می‌کردم مبادا چون از بیرون آمده‌ام و دستم را نشسته‌ام و دست داده‌ام، عمه و دخترعمه را معذب کرده‌ام. خب کمی بیش از حد معمول بهداشت را رعایت می‌کنند و این اخلاق‌شان من را به نگرانی در خصوص رفتارم انداخته بود. خب وقتی مهمانی برایت عزیز باشد تمام فکر و ذهنت این است که مبادا کاری کنی که ذره‌ای به‌ش بد بگذرد یا اذیت شود. به هر حال بعد از حال و احوال اجازه گرفتم برای عوض کردن لباس‌ها و شستن دست و صورتم.
رفتم و برگشتم به پذیرایی و مشغول صحبت. نمی‌دانم چه شد که بحث کشید به افراد نیازمند و کمک کردن. دخترعمه گفت هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت به کسی پول نقدی‌ای که برنگردد، کمک نمی‌کند. گفت در محل کارش یک قرض‌الحسنه راه انداخته. هر ماه هرکس مبلغی را می‌دهد برای صندوق قرض‌الحسنه. بعد افراد نیازمند را شناسایی می‌‌کنند. توانایی‌ها و استعداد‌هایشان را شناسایی می‌کنند. بنا بر همان توانایی‌ها و استعداد‌ها وسیله‌ای را برایش تهیه می‌کنند که بتواند با آن وسیله کسب درآمد کند. البته که پول آن وسیله را قرض می‌دهند. شخص باید کار کند و پول را پس دهد. مثلا یک نفر خیاطی بلد است. برایش چرخ خیاطی می‌خرند. یک نفر می‌تواند سبزی پاک کند و خرد کند و سرخ کند. برایش خرد‌کن می‌خرند. یک نفر می‌تواند پیک مغازه شود. برایش موتور می‌خرند. سپس شروع کرد از مزایای این مدل کمک کردن گفتن و بدی‌های کمک‌های نقدیِ بی‌هوا.
خب با مدل کمک کردن دخترعمه پول در جریان است. کمک و پول ما هیچ وقت به یک نفر ختم نمی‌شود. یک زنجیرۀ بزرگ را تا نمی‌دانیم کی در بر می‌گیرد. این مدل کمک کردن بیکاری را از بین می‌رود. و کار بسیاری دیگر از مشکلات را. این مدل کمک کردن عزت و شخصیت افراد جامعه را پایین نمی‌آورد. قرار نیست گداپروری را در جامعه رواج بدهیم. با کمک‌های نقدیِ بدونِ هدف فقط گداپروری را در جامعه رواج می‌دهیم. آدم‌ها باید یاد بگیرند کار کنند و زحمت بکشند. باید فرهنگ کار کردن را جا بیندازیم. خب ما یک پولی همینجوری به یکی میدهیم. بعدش که پولش تموم می‌شود میخواهد چه کند؟ یک نفر دیگر باز به‌ش پول بدهد؟
دخترعمه می‌گفت و می‌گفت و من با خودم فکر می‌کردم چرا من هیچ‌وقت اینجوری نگاه نکرده بودم به ماجرا؟ که چقدر این فکر حساب‌شده و خوب است. که چقدر دخترعمه کمک کردنش هم حساب و کتاب دارد. و دخترعمه با همان حالت مدیریتی‌اش ادامه می‌داد که : «فاطمه جون! من معتقدم آدم باید عقلانی کمک کنه. یعنی چی که احساسی بخواییم کمک کنیم. همیشه هم به مامان میگم احساسی نشو! درست و عقلانی کمک کن! یک جوری کمک کن که کمک کردنت نتیجۀ درست و حسابی داشته باشه»
خلاصه که ماه مبارک رمضان آغاز شده است. ماهی که بازار کمک‌ کردن‌ها و توجه به نیازمندان داغ می‌شود. این‌ها را گفتم که حواس‌مان باشد خودمان یا اطرافیان‌مان به قول دخترعمه کمک کردن‌هایمان عقلانی باشد.

پی‌نوشت1: و وقتی این ماجرا را برای یاء تعریف می‌کردم، گفت اقتصاد مقاومتی که این همه صحبتش است چیز عجیب و غریبی نیست. چیزی است شبیه همین کارها.

پی‌نوشت2: اینجا هم کم بی‌ربط نیست.

  • فاطمه نظریان