کاکتوس

روزِ جهانی معلم

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ب.ظ
یکی از دانش‌آموزهای پنج سال پیشم بهم پیام داده. سال 92 بود که کارم رو شروع کردم. اولین دوره دانش‌‌آموزهام رو سال 92 داشتم. دانش‌آموزی هم که به‌م پیام داده اون دوره دانش‌آموزم بود. اون دانش‌آموزها الان دانشجو شدن.
قرار گذاشتیم که همو ببینیم. از اون روزی که قرار شد همو ببینیم به‌طرز عجیبی نگرانم و ترسان. نمیدونم بعد از پنج سال چقدر پیر شدم؟! نمیدونم وقتی میبینم میگه مثل همون روزها هستم یا نه؟!
عکس پروفایلش رو میبینم که یک خانومِ جوانِ زیبا شده. ابروهاشو برداشته. رژ ملایم زده. خط چشم نازک و کم‌رنگی کشیده. مدل آرایشش خیلی ساده و متین هست. خودش پر از زیبایی و طراوتِ جوانی هست. آرایشی همینقدر ملیح و ساده کفایت میکنه براش. بعد به خودم فکر میکنم که وقتی اون عکس پروفایل من رو دیده چی از ذهنش گذشته؟ چه فکری کرده؟ عکس‌های پنج سال پیشم رو میذارم جلوم و با الان مقایسه میکنم و هی با خودم میگم چقدر پیرتر شدم؟ وقتی حضوری ببینم چی میگه؟ چی از ذهنش میگذره؟
دانش‌آموزهام خانوم‌های جوانی شدن که الان دانشجو هستن. من پیرتر شدم. اما تهِ دلم این پیری رو دوست دارم. یک پیریِ خوش‌آیند... انگار که خوش‌آیند بودنش از زیبایی‌ای میاد که تو صورت این خانوم‌های جوان می‌بینم. یک جایی وصل شدن به من. پنج سال پیششون وصل هست به من... از پنج سال پیش خانوم و خانوم‌تر شدن و تاریخ داشته این خانوم شدن. من جزیی از این تاریخ هستم که اکنونش زیباست. من پیریِ خوش‌آیندی را حس می‌کنم. در کنار همۀ اون فکرهای پر از نگرانی و استرس ناشی از پیر شدن ظاهری، اما من تهِ دلم حس خوش‌آیندی را حس می‌کنم؛ پیری‌ای خوش‌آیند...
و چه خوب که معلم هستم. روز به روز تازه می‌شوم... با تازگی دانش‌آموزهایم تازه می‌شوم و پیری‌ام را خوش‌آیند حس می‌کنم...
  • فاطمه نظریان

علم یا ثروت

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۳۳ ب.ظ
امروز دقت کردم که دعای قنوت نمازم از «... وَ انشُر عَلَینا خَزائِنَ علومک» به « اَللَّهُمَّ ارْزُقنا رِزْقاً حَلاَلاً طَیِّباً مِنْ غَیْرِ کَدٍّ اِسْتَجِب ْ دَعْوَتَنَا مِنْ غَیْرِ رَدٍّ...» تغییر پیدا کرده... خیلی هم خوب!
  • فاطمه نظریان

با هم مهربان باشیم

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ ب.ظ
زن و شوهر طبقه بالا تازه ازدواج کرده بودند که آمدند خانۀ ما. سه سال پیش حدودا. صبح‌ها که می‌رفتم مدرسه آقای همسایۀ بالایی هم از خانه بیرون می‌آمد تا به محل کارش برود. صدای خنده و ریز ریز حرف زدن‌های خانوم و آقای همسایه را وقتی کفش‌هایم را پا می‌کردم، می‌شنیدم. بوی دوست داشتن و زندگی را در پله‌ها پخش می‌کردند. از در که می‌رفتم بیرون و سوار تاکسی می‌شدم آقای همسایه را می‌دیدم که با ظرف غذا از در می‌آمد بیرون. سوار ماشینش میشد و بوی دوست داشتن و زندگی تا سر بلواری که تاکسی‌های خطی ایستاده بودند هم پخش میشد.
کمی بیشتر از یک سال است که خدا دختری به‌شان هدیه کرده. هنوز هم صبح‌های زود که بیرون می‌روم خانوم همسایه برای بدرقه آقای همسایه از درِ واحدشان بیرون می‌آید. هنوز هم صدای خنده و ریز ریز حرف زدن‌هایشان پله‌ها را خوش‌بو می‌کند و همچنان آقای همسایه ظرفِ غذا به‌دست از خانه بیرون می‌آید.
دیشب صدای آقای همسایه را می‌شنیدم که قربان صدقه دخترش جلوی در واحدشان می‌رفت. حتما خانوم همسایه در را برای آقای همسایه باز کرده و هانا کوچولو-دخترشان- هم با همان دندان‌های نصفه و نیمه‌ و موهای خرگوشی‌اش خنده‌کنان دویده جلوی در و «بابا! بابا!» گفته و آقای همسایه هم دلش غنج رفته و تمام خستگی‌های کار از تنش تکانده شده و شروع کرده به قربان صدقه رفتن هانا کوچولو.
چند دقیقه بعد مامان و بابا هم که بیرون بودند، آمدند خانه. مامان تعریف کرد که آقای همسایه را پایین دیدیم. یک بسته پوشک دستش بوده. پوشک را بالا گرفته و خوشحال به بابا گفته: «گرفتم آقای نظریان». بابا از گرانی گفته و کمی سر به سرش گذاشته و آقای همسایه همچنان خوشحال گفته: «فدای سر هانا!». بعدتر تصور کردم، حتما وقتی هانا کوچولو آمده دم در، آقای همسایه پوشک را بالا گرفته و نشانش داده و قربان صدقه‌اش رفته. خانوم همسایه هم لبخندی زده و دلش آرام گرفته.
آقای همسایه خوشحال است. پوشک به سختی پیدا کرده اما باز خوشحال است. خانوم همسایه هر روز صبح آقای همسایه را بدرقه می‌کند و خوشحال است. می‌دانیم شرکت آقای همسایه نوسان مالی دارد، اما آقای همسایه هنوز خوشحال است و وقتی می‌آید خانه با هیجان قربان صدقه هانا کوچولو می‌رود. بابا امسال فقط صد هزار تومان کرایه را زیاد کرد اما ساختمان همچنان پر از زندگی ماند. صبح‌ها بوی زندگی در ساختمان می‌پیچد. شب‌ها بوی دوست داشتن در ساختمان می‌پیچد و ما خوشحالیم که یک خانواده خوشحال در ساختمان‌مان زندگی می‌کند. خوشحالیم که آقای همسایه به هانا کوچولو دلش شاد است و خانوم همسایه به آینده‌شان امیدوار. 
  • فاطمه نظریان

ضروری است

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۷ ب.ظ

از فروردین تا به دیروز حال و احوالم خیلی رو به راه نبوده. اتفاق‌ها و گرفتاری‌های مختلف خسته‌ام کرده. هر بار که بلند شدم و سعی کردم چیزهایی را از نو شروع کنم، دوباره و دوباره شکستم. همۀ این چند ماه به‌م سخت گذشته. خیلی زیاد. بی‌انصافی نکنم هر از چند گاهی یک حس خوب، یک اتفاق کوچکِ خوب مثل نسیمِ یک روز تابستانی، خیلی کوتاه، خیلی بی‌رمق از کنار روزهای زندگی‌م گذشته. اما خب داغی چلۀ تابستان که با این نسیم‌ها خنک نمی‌شود. بهار نمی‌شود.


دیروز هم وسط بازار تهران یکی از همان نسیم‌ها خورد به صورت این روزهای تلخم. اما نباید بگویم کوتاه بود و بی‌رمق که اگر اینطور بود تا همین الان دلم به‌ش بهار نبود. که اگر اینطور بود دیشب باز هم گریه می‌کردم. تا همین الان دلم سبز بوده باهاش. آره، یک روز شده که سرپا نگهم داشته و تو این یک روز را فقط یک روز نبین! از محاسبات نجومیِ روز و شب بیا بیرون. یک روز خوبِ اصیل، اصلا همان است که او قسم خورده است به‌ش. «وَالعصر»، یک روزگار. یک روز خوبِ اصیل برای کسی که پر از غم است، می‌تواند یک روزگار باشد. یک روزگار خوب. روزگاری که از بازار تهران می‌کشاندش به حرم امام رضا(ع). همینطور که دست دلش در دستش است نرم نرم میاردتش عرفه‌خوانی. شب هم دست دلش را میگذارد در دست همانی که خودش «و فدیناهُ بِذِبح عظیم» را برایش تفسیر کرده.(1)


صبح آمدم جوراب سورمه‌ای-زرشکی‌ام را پا کنم که با شلوار لی و کفش زرشکی‌ام هم‌خوانی داشته باشد که دیدم پاره شده. درش آوردم. با خودم گفتم حالا که دارم می‌روم بازار حواسم باشد از همان جوراب‌فروشی بزرگِ سرِ نبش داخل بازار، دور آن میدان کوچک چند جفت جوراب بخرم. دکان به دکان راستۀ پارچه‌فروش‌ها را گشته بودیم و چیزی که می‌خواستیم را پیدا نکرده بودیم. خسته شده بودیم. گفته بودم، حداقل برویم و جوراب بخرم. داخل بازار گم شده بودیم. جوراب‌فروشی را پیدا نمی‌کردیم. زنگ زدم به میم. از پشت تلفن آنقدر خوب راهنمایی کرد که چند دقیقه بعد داخل جوراب‌فروشی بودیم. رنگ به رنگ انتخاب کردم؛ سورمه‌ای، صورتی، کرم. جوراب صورتی را دوست داشتم. وقتی مغازه‌دار گذاشتش روی میز مهرش سنگین به دلم نشسته بود. بی‌هوا تصورش کردم که پوشیدمش. دارم راه می‌روم باهاش. کجا؟ زیر زمین حرم امام رضا(ع)، دارالاجابة. کفش‌هایم هم دستم است. چادرم هم رها است. دقیقا روی همان سنگ‎های وسط بین فرش‌های بالا و پایین زیر‌زمین راه می‌روم. ابتدای ورود دارم رنگ جوراب‌هایم را روی سنگ‌‌ها می‌بینم. بعدتر سرم را بالا می‌گیرم که یک جای دنج پیدا کنم. همیشه برایم همین‌طور است. آداب زیارت برای من است دیگر. جوراب‌ها باید نو باشند برای پا گذاشتن روی صحن‌ها و رواق‌ها. باید روی زمین صحن‌ها و رواق‌ها رنگ به رنگ خودشان را هم‌خوان کنند. حالا هم جوراب صورتی خودش را بین جوراب‌های دیگر عزیزدردانه کرده بود. زودی خودش را به پای خیال کرده بود که بگذارمش کنار تا روز موعود. زودی خودش را به پای خیال کرده بود و دلم را تازه کرده بود.  با خیالش حالم خوش شده بود. چراغ‌های دلم بعد از روزها، ماه‌ها روشن شده بود.


کارهایی که باید را انجام دادم با چراغ‌های روشن دلم. باید به عرفه هم می‌رسیدم. شب قبل دل سیر گریه نکرده بودم. دلم سکوت را ترجیح داده بود. هر سخنی جا و مکان خودش را دارد. حرف دل را هم باید در جایش و به‌وقتش گفت. وقتش عرفه بود. جایش بین آدم‌هایی بود که هر کدام دستِ کم یک خوبی‌ای داشتند. بقیه‌اش را موسی و آن شهر بی‎باران یادم داده بود. بقیه‌اش را از قبل خودم ساخته بودم. عرفه خواندم. یک دل سیر اشک ریختم. گفتم و گفتم و گفتم... خواستم و خواستم و خواستم... با چراغ‌های روشن... با دستی که در دست دلم بود. «اَنْتَ کَهْفی حینَ تُعْیینِی الْمَذاهِبُ فی سَعَتِها»...


شب شده بود و هنوز هم دلم سبز بود. ذهنم به «شب‌شکن»ِ «شمس و الشموس» پر زده بود. از کتابخانه کشیدمش بیرون. ورق زدم و ورق زدم... «هر چند مردانه به میدان آمدید ولی قربانی شدن قوچ به جای اسماعیل‌ات هنوز معنای ذبح عظیم نیست. منتظر باش تا حقیقت را دریابی... منتظر باش...»

هل که تا با سر برم سر عهد دوست

کاین سر پرشور سرگردان اوست

من عشیق و بی‌نشان منظور من

تا چه‌ها آید به سر زین شور من(2)


دلم هنوز هم سبز است. تا همین الان. این روزها «بار هستی» میلان کوندرا می‎خوانم. توما گونه به این می‌اندیشم که این سبزی، این روشنی حاصل چند اتفاق بود. شب قبل دیروقت به نون پیام می‌دهم. برنامۀ فردایم تغییر می‌کند. به یاء پیام می‌دهم. قرار فردا را کنسل می‌کنم و رفتن به بازار را جایگزین می‌کنم. به خاطر گرما و زیاد بیرون بودن قصد می‌کنم مانتوی سورمه‌ای‌ام را که از همۀ مانتوها خنک‌تر است بپوشم. شلوار لی برایش بهتر است. کفش زرشکی به شلوار لی می‌آید و راحت‌تر است. جوراب سورمه‌ای-زرشکی برای شلوار لی و کفش زرشکی مناسب است. و جوراب سورمه‌ای-زرشکی پاره است. یک رشته «اتفاق» چندگانه لازم بود تا من به سوی جوراب صورتی کشیده شوم و حال دلم سبز شود. و کاش این اتفاق‌های چندگانه بیشتر باشند در زندگی؛ با زنجیره‌ای کوتاه‌تر...

________________________________________

(1) اشاره به تفسیر امام رضا(ع) از آیه 107 سوره صافات

(2) دیوان آتشکده-نیر تبریزی

  • فاطمه نظریان

رمان عاشقانه

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ
راهنمایی که بودم در مدرسه کتاب‌هایی بین بچه‌ها دست به دست میشد که خواندن آن کتاب‌ها در خانۀ ما قدغن بود. کتاب‌های شریعتی یک دسته از آن کتاب‌ها بود. کتاب‌های صادق هدایت یک دسته دیگر و کتاب‌هایی با موضوع عاشقانه نیز دسته‌ای دیگر. البته که کتاب‌های شریعتی به اندازۀ دو دسته آخر یعنی کتاب‌های صادق هدایت و کتاب‌هایی با موضوع عاشقانه در خانۀ ما غیرمجاز نبود و نمی‌دانم «غیرمجاز» صفتی تشکیکی است یا خیر.
یاد ایام کنکور و وبلاگ «پشت کنکوری‌های فلسفه علم» بخیر. در ایامی که برای کنکور درس می‌خواندم با آن وبلاگ آشنا شده بودم و چه خوش آشنایی‌ای بود. روزگار چرخیده بود و چرخیده بود و من را در آن وبلاگ رها کرده بود تا دوستان بسیار عزیز و خوبی را هدیه‌ام کند. چقدر معلم زبانم در گوشم خوانده که یادت باشد «خوب» صفتی کلی است و در مصاحبه هرگز از آن استفاده نکنی! و چقدر با خودم گفته‌ام که «فاطمه جان! در فارسی هم حواست را جمع کن تا برایت جا بیفتد» و هنوز هم در فارسی حواسم را جمع نمی‌کنم و مثلا می‌گویم «دوستان خوب». خلاصه... در آن وبلاگ بود که بر سر موضوعاتی از منطق و فلسفه بحث می‌کردیم. تلگرامی نبود و گروهی. در وبلاگ کامنت می‌گذاشتیم و کامنت می‌خواندیم. یقینا اوضاع وبلاگ همچون گذشته نیست. باید شبیه قبرستان‌های متروکه شده باشد. چند وقت پیش سری زده بودم و کامنت‌های آن ایام را می‌خواندم. شبیه همان قبرستان‎های متروکه شده بود. از آن زمان وبلاگ می‌گفتم... تشکیکی بودن بعضی از صفات یادم است یکی از موضوعات مورد بحث وبلاگ بین‌مان شده بود. خلاصه‌تر آنکه نمی‌دانم «غیر‌مجاز» تشکیکی است یا نه که در جمله‌ام می‌گویم «کتاب‌های صادق هدایت و کتاب‌هایی با موضوع عاشقانه از کتاب‌های شریعتی غیرمجازتر بود». مهم این که بعضی کتاب‌ها در خانۀ ما غیرمجاز بود و من هم دلم می‌خواست یکی از آن کتاب‌های غیرمجاز را بخوانم. دلم می‌خواست در بحث‌های زنگ تفریح‌های بچه‌ها شریک شوم. در هیجان قایمکی رد و بدل کردن بعضی از کتاب‌ها شریک شوم.
یادم رفت بگویم، آن کتاب‌ها در مدرسه هم کمی غیرمجاز محسوب میشد. البته که شاملو و فروغ هم خیلی باب میل مدیر و کادر مدرسه نبودند. کتاب‌های آن‌ها هم در لیست غیر‌مجازها قرار می‌گرفت. این را وقتی فهمیدم که وقتی با مهرنوش نمایشگاهی از کتاب‌های شاعران معاصر زدیم و شاملو و فروغ را هم بین‌شان گذاشتیم. مدیر مدرسه به دفترش احضارمان کرد و گفت همۀ نمایشگاه را جمع کنیم. بعد هم کلی برایمان حرف زد که چرا نباید فروغ بخوانیم. بعد هم من رفتم در کلاس و کلی گریه کردم و معلم ادبیات‌مان آمد و مثلا دلداریم داد و وقتی هم رسیدم خانه با کلی گریۀ برآمده از عصبانیت و تنفر از مدیرمان تمام برگه‌های دیوان فروغم را پاره پاره کردم و در سطل آشغال انداختم.
یک چیز دیگر هم در مدرسه قدغن بود. حرف‌های سیاسی در قالب حمایت از خاتمی و نقد کسانی مثل جنتی و هاشمی هم قدغن بود. معلم جبر و احتمال‌مان به خاطر همین حرف‌ها سر کلاس‌مان بود که اخراج شد. می‌گفت زخم‌خوردۀ کوی دانشگاه و ماجراهای حول و حوش آن ایام است. از کرج می‌آمد. برایمان از فعالیت‌های زمان دانشجویی‌اش می‌گفت. البته بعد از آنکه اصل لانۀ کبوتری و قوانین دمورگان و مجموعه‌ها و ترکیب و... را توضیح می‌داد. درسش را خوب می‌داد. تمرین هم به‌مان می‌داد. از کتاب هم بیشتر یادمان می‌داد. مثلا سمپادی بودیم. اما اخراجش کردند.
می‌گفتم... من هم دوست داشتم در بحث‌ها و هیجان‌های بچه‌ها شریک شوم. آن زمان م. مودب‌پور تازه از راه رسیده بود. مد شده بود. مد کتاب‌های عاشقانه بود. «گندم»ش را از مریم امانت گرفتم. یک هفته قرار بود کتاب دستم باشد. تا برسم خانه در ذهنم هزار جا را بررسی کرده بودم برای قایم کردنش از دید مامان. در خانه کلی دلهره داشتم که مامان کتاب را پیدا نکند. وقتی می‌رفت بیرون کتاب را از جایی که قایم کرده بودم درمی‌آوردم و تند تند می‌خواندمش. خواب‌هایم سبک وکوتاه شده بود. بیدار میشدم و کتاب را چک می‌کردم که مبادا مامان پیدایش کرده باشد. سه روز بیشتر این اوضاع را دوام نیاوردم. هر لحظه‌ام دلهره بود. کتاب را ناتمام به مریم برگرداندم. البته آخر کتاب را خواندم. دوست داشتم بدانم آخرش چه می‌شود. عادت اینکه تا رمان به نیمه می‌رسد، سراغ آخرش می‌روم تا بفهمم چه می‌شود فکر کنم از همانجا شروع شد و تا به امروز همراهم است.
چه شد که پرت شدم به آن ایام؟ چند روز پیش نون آمد سراغم. از خواندن کتاب‌های علمی خسته شده بود. دلش می‌خواست رمان عاشقانه بخواند. مادرش خواندن رمان عاشقانه را قدغن کرده. مستاصل آمده بود سراغ من. نون گذشتۀ من بود که رو‌به‌رویم حرف می‌زد و از حس‌هایش می‌گفت. به نون نگفتم شبیه گذشته من است. نگفتم من یواشکی چه کردم و سه روز را چگونه گذراندم. گفتم با هم فکر می‌کنیم و یک راه‌حل خوب پیدا می‌کنیم. با معلم ادبیات مدرسه صحبت کردم. قرار شد نون یک رمان عاشقانه بخواند در قالب فعالیتی برای کلاس ادبیات. معلم ادبیات از اینکه موضوع را درمیان گذاشته بودم بسیار خوشحال شده بود. مادر نون دیگر نمی‌توانست او را منع کند. فعالیت کلاسی مدرسه‌اش بود. به نون گفته بودم قرار است رمانی عاشقانه بخواند. سر از پا نمی‌شناخت. در راهرو بالا و پایین می‌پرید. سفت بغلم می‌کرد. دوستانش را از خوشحالی در آغوش می‌گرفت. دوستانش متعجب بودند. آمده بودند سراغم که چه خبری به نون داده‌ام که اینقدر سر از پا نمی‌شناسد. خوشحالی‌اش خیلی دوست‌داشتنی بود. خالصِ خالص...
عاشقانه‌ها خوب هستند حتی برای نوجوان‌ها. نترسیم از عاشقانه خواندن‌شان. از عاشقانه‌ها سیراب‌شان کنیم که عاشقانه‌هایی خوب برای آینده‌شان بسازند.

پی‌نوشت: این روزها سرم بسیار شلوغ است. ممکن است دیر به دیر اینجا را به‌روز کنم. این پست را هم به‌خاطر پیگیری یکی از خواننده‌های خوب نوشتم.
  • فاطمه نظریان

صلاة ظهر

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۸ ب.ظ
در خیابان راه می‌رفتم و در تلگرام سیر می‌کردم؛ لا‌به‌لای حرف‌های خودم و او. صلاة ظهر بود. صدای اذان خیابان را پر کرده بود؛ کم و زیاد. به مسجد نزدیک‌تر میشدم و صدا روشن‌تر میشد. صدای اذان با صدای گنجشک‌های روی درختان گره خورده بود. با صدای جوشکاریِ جوشکارِ رو‎به‌روی مسجد نیز. صدای چند قدمی را که از جلوی مسجد رد میشدم ریکورد کردم و لا‌به‌لای حرف‌ها برایش فرستادم. صدای گنجشک‌ها را، جوشکاری جوشکار را، همهمۀ مردم را و «حَیِّ عَلی خیر العمل» موذن را.
«قشنگه، نه؟»
«آره! خیلی. صدای رضاییان هست»
نمی‌شناختمش. عکس مؤذن را فرستاد. «یهویی خیلی پیر شده»
مسجد را پشت سر می‌گذاشتم و صدای اذان هم دورتر میشد. حرف‌ها
 را از سر گرفته بودیم. «عَرفتُ اللهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العَزائِم»*
سریع تایپ کردم: «وَ حَلِّ العُقودِ وَ نَقضِ الهِمَم» آیکون سِند را زدم...
به مقصد رسیده بودم.

پی‌نوشت: صدایی که ضبط کردم را شما هم می‌توانید نوش گوش کنید؛ از اینجا.
*حکمت 242 نهج‌البلاغه

  • فاطمه نظریان

حرف زدن

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ
حدود چهار سال است که هشتم‌های امسال را می‌شناسم. من که از همان ابتدایی همراهشان بودم تقریبا خوب تغییرات دوران بلوغ‌شان را می‌توانم ببینم. قد کشیدن‌شان، استخوان ترکاندن‌شان، هیجانی شدن‌هایشان، منزوی شدن‌شان،... . در بعضی‌هایشان این تغییرات خیلی به چشم می‌آید، مثل ساکت و منزوی شدن الف یا آرام شدن هاء یا قد کشیدن دور از انتظار میم؛ و در بعضی‌ها هم نه!
سه‌شنبه سر کلاس متوجه بودم هاء جور دیگری است. در خودش بود. به کلاس دل نمی‌داد و حتی زمانی از کلاس را اجازه گرفت و رفت بیرون بر خلاف تمام جلساتی که این سال‌ها حضوری فعال داشت و کلاس را ترک نمی‌کرد. بعد از کلاس آمد پیشم. داشتم با ر حرف می‌زدم. کمی منتظر ایستاد. رفت. حرفم که با ر تمام شد، صدایش کردم. «با من کار داشتی؟» خواست که از کلاس بیرون برویم. در راهرو رو به رویم ایستاده بود و با دستانش بازی می‌کرد. صحبت کردن برایش سخت بود. چیزی نمی‌گفتم و منتظر بودم خودش سخن را آغاز کند. شروع کرد.
«خانوم، دوران بلوغ چقدر طول می‌کشه؟ سه روزه حالم بده. از خودم بدم میاد. همش با مامانم دعوا میکنم. همش گریه میکنم. میگن به خاطر دوران بلوغه. این سه روز لعنتی...»
دقیقا نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. سه روز؟ منظورش از دورۀ بلوغ چیست؟ سه روزه که یک دفعه این دوره شروع نمی‌شود.
«سه روزه پریود شدی؟»
«نه، خانوم»
«پس قشنگ برام بگو منظورت چیه.»
چشماش پر از اشک شده بود. راهرو شلوغ بود. متوجه بودم که دوست ندارد بین رفت‌ و آمدهای بچه‌ها و کادر گریه کند. اتاق مشاوره هم که دقیقا وسط سالن است و شیشه‌ای. این موضوع را حتما باید به اطلاع مدیریت جدید برسانم که اتاق مشاوره باید حس امنیت را برای بچه‌ها ایجاد کند و شیشه‌ای بودنش امنیت را از دخترها می‌دزد. البته که اگر هاء دلش می‌خواست به دفتر مشاوره مراجعه می‌کرد همان اول.
«بیا بریم آزمایشگاه زیست». آزمایشگاه پر بود.
«اینجا که پره خانوم»
«بیا بریم آزمایشگاه شیمی» آزمایشگاه شیمی خالیِ خالی بود. وارد که شدیم، شروع کرد به گریه کردن. «خانوم من دلم می‌خواد بشم همون آدم قبل. پر از شیطنت. پر از شادی. کسی که همش با دوستاش بود؛ اما الان سه روزه اصلا دلم نمی‌خواد از اتاقم بیام بیرون. دوست دارم تنها باشم. حالم از خودم بده. با مامانم همش دعوا میکنم. بعد ناراحت میشم که چرا با مامانم دعوا کردم. سر کلاس‌ها درس‌ها رو خوب نمی‌فهمم. چرا تموم نمیشه؟»
«صبر کن، ببینم. پریودت نزدیکه؟»
«نمیدونم»
«ببین، بعضی وقت‌ها نزدیک پریودی آدم یک جور دیگه میشه. عصبانی میشه مثلا. با همه الکی دعوا میکنه. دوست داره همش گریه کنه. یا دوست داره همش بخوابه. یا تنها باشه. خنگ میشه. تمرکز خوب نداره.»
«دقیقا خانوم همینجوریم.»
«خب، نگران نباش! برو تاریخ پریودیت رو چک کن! اگر نزدیک بود که به خاطر اونه. چند روزه و تموم میشه. فقط باید سعی کنی مدیریت کنی خودتو. اما اگر به قول خودت مربوط به دوره بلوغت باشه که اونم نگرانی نداره! همه این تغییرات رو دارن و اونم تموم میشه.»
«نه خانوم! هیچکس مثل من نیست»
«خب تو آدم‌های مختلف متفاوته این مسائل. مثلا یادته پارسال چند تا از بچه‌ها علاقه‌های شدید بینشون ایجاد شده بود؟ تو اونا اونجوری بروز داشت. تو یکی دیگه یک جور دیگه. درون تو هم اینجوری»
«خانوم شما هم اینجوری بودید؟ برای شما چقدر طول کشید؟»
کمی از خودم بریش گفتم و ادامه دادم «اذیت میشی تو این دوره. سخته. اما نگران نباش! تموم میشه.»
«یعنی دوباره همون آدم قبل میشم؟»
«ممکنه بهتر از قبلت بشی. اصلا نگران نباش! یک پوست انداختن سخته»
«خانوم چند روز طول میکشه؟»
«چند روزی نیست! بیشتر از از چند روزه! چند ماه یا شایدم چند سال. اما اصلا نگران نباش، فقط باید ببینیم چجوری این دوره رو مدیریت کنیم، همین! یک کانال هست خیلی خوبه. امروز آدرسش رو برات می‌فرستم. حتماِ حتما بخونش. بهت خیلی کمک می‌کنه. هر وقتم حالت بد بود مثل الان حتما حرف بزن. یا با من یا با دوستات. اما حرف بزن! هر وقت دوست داشتی بهم پیام بده. وویس بده! حتی اگر نخوای میتونی بگی وویس‌هاتو گوش ندم. اما نذار حس‌ها و فکر‌هات درونت بمونه! حتما حرف بزن. بنویس. نذار همۀ اینا درونت بمونه. خب؟»
«باشه»
اشک‌هاش بند اومده بود. زنگم خورده بود. سفت بغلم کرد. سفتِ سفت. زنگ آخری که داشتم می‌رفتم خونه، رفتم جلوی کلاسش. حالش رو پرسیدم. خیلی بهتر بود. کلی تشکر کرد که حرف زدیم و گفت حالش خیلی بهتره.
حتما حرف بزنیم باهم. حتما به حرف‌های هم گوش بدیم. احوال هم رو جویا بشیم. نشون بدیم که به فکر هم هستیم. از تجربه‌های مشابهمون برای هم بگیم. این‌ها همه چیزهایی هستند که کمک می‌کنند حال آدم‌ها بهتر باشه. احساس تنهایی نکنن. حس‌های بد نداشته باشن و جامعه بهتری داشته باشم.

  • فاطمه نظریان

سادگی‌اش از تو، جان دادنش با من

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ

صبح در هوای باران‌زدۀ اتاق با صدای عبورِ ماشین‌ها در خیابان خیس‌مان بیدار شدم. اگر شوفاژ‌ها و شومینه‌ها و بخاری‌ها را در خانه‌ها جاگیر نکرده باشید و پاییز کمی صدایش را بلند کرده باشد، هوای باران‌زدۀ اتاق را چیزی شبیه امروز صبح من تجربه کرده‌اید. گوشی را برداشته بودم و شروع کرده بودم تلگرام و پلاس و توییتر و فیس‌بوک و اینستاگرام و وبلاگ و ایمیل‌ها را چک کردن. تقریبا همه جا پاییز، پاییز و بارون، بارون بود. کمی هم قیل و قال یونسکو و روز جهانی معلم. یک روز متفاوت آغاز شده بود، اما خب ناراحتی‌های روزهای قبلِ من گویی در دلم همچنان جایشان خوش بود. باید می‌زدم بیرون. کلاس داشتم. باران را دوست نداشتم. حالم را خوب نمی‌کرد و شبیه خیلی از آدم‌هایی که احساس‌شان از شادیِ آمدنش هول کرده بود، بود. احساس من ماتم گرفته بود. باران بر نا‌خوش احوالیم می‌افزود و وقت بیرون زدن از خانه حواسم بود چتر را همراه کنم تا مبادا قطره‌ای از آن نصیب تن و لباسم شود و این جان به غم نشسته را متلاطم کند. غم را با آشوب و تلاطم هم‌نشینی سخت است. و حتی قطره‌ای باران بر تن، برای این جان خسته و غمگین حکم آشوب و تلاطم را داشت. چتر را باید همراه می‌کردم تا غم با قطره‌ای باران سرکش نشود. باید آرام می‌گرفت. و اگر غم آرام بگیرد جور دیگری روی بر می‌گرداند.



بعد از کلاس حالم بهتر بود. گفته بودم که باید گذاشت غم آرام گیرد تا روی خوشش را نشان دهد. اما چیزی می‌خواستم برای بهتر شدن. بهتر و بهتر شدن. انقلاب را گز کردن در هوای نازک و پاک بعد از باران آن چیز نبود. کتاب‌‌ها و لوازم‌التحریرها آن چیزها نبودند. نه کتابی به دلم خوش می‌نشت و نه چیزی. رنگ می‌خواستم از جنسی متفاوت با گواش‌ها و مدادها و پاستل‌ها و... . خلق کردن را طلب داشتم از جنسی متفاوت با کشیدن و کشیدن. پارچه‌ها و سوزن زدن‌ها چیزی را در من قلقلک می‌دادند. بازار قدیمی تهران که آن موقع روزِ پنجشنبه بسته بود؛ اما بازار پارچه‌فروش‌های مولوی، نه! راهی مولوی شدم. آنچه در پی‌اش بودم گویی پیدا شده بود. رنگ‌ها، گل‌ها، خط‌ها،... همه و همه این دل و حال را داشتند خوش می‌کردند. چیزی که می‌خواستم را پیدا کرده بودم. چهل‌تکه‌ای آیینه‎دوزی را سوزن زدن، طلب داشتم. رنگ‌هایی که می‌خواستم و جنسی که دنبالش بودم را گفته بودند از مغازۀ عمو حسن می‌توانم پیدا کنم. شوق بود که در دل جا خوش کرده بود. دکان‌ها را رد می‌کردم و گاهی برای اطمینان از درستی راهم، آدرس عمو حسن را از فروشنده‌هایی جویا می‌شدم. بالاخره عمو حسن را یافتم. پارچه‌ها را برای چهل‌تکه‌ام خریدم. بدون هیچ نقش و نگار و خطی. سادۀ ساده. من باید به این پارچه‌های ساده جان می‌دادم. با نخ‌ها و آیینه‌ها و پولک‌ها. همین جان دادن به تمامه بود که خواستۀ دل را اجابت می‌کرد. درست مثل روزی که دفتر نقاشی‌های جدید رنگ‎آمیزیِ بزرگسالان را برداشته بودم و وقت حساب کردن قیمت دلم دستم را کشیده بود عقب و دستم گذاشته بودش سرجایش. دل گفته بود «رنگ کردن تنها؟ که چی؟ باید نقش و نگار نیز از من باشد» و راست می‌گفت. پارچه‌های نقش و نگار‌دار که چی؟ باید طرح و جان دادن از من باشد...    

  • فاطمه نظریان

دفاع

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ
زمان انتخابات عده‌ای پیراهن پاره می‌کردند که اگر سند 2030 اجرا شود باید فاتحۀ جهاد و شهادت و چه و چه را خواند! شما خودت با دست خودت داری گند میزنی به مسئله دفاع و جهاد، پیزاهن پاره کردنت چیست؟!!
اینجا را بخوانید و ببنید با بی‌توجهی به حقوق مدنی مردم، خواص‌بازی، بی‎عدالتی چگونه فاتحه دفاع و جهاد را در نسل جدید باید بخوانیم.

  • فاطمه نظریان

تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم...

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۰ ب.ظ

یکی، دو سال پیش عکسی برایم فرستاده بود. عکسی بدون جزییات. مبهم. عکس را دوست داشتم. حسابی کیفور شده بودم و گذاشته بودمش یک جای امن. جایی که دست هیچ کِرم و ویروسی به‌ش نرسد.

چند روز پیش شعری از محمدعلی بهمنی می‌خواندم. عکسِ آن روزها از خاطرم گذشت. شعر فقط آن عکس را کم داشت. با آن عکس بود که جان می‌گرفت؛ عکس سایه‌اش. بدون جزییات. مبهم.

عکس حوالی پاییز است. پاییزِ بالغ‌نشده. بدون باران. بدون بادهای پر‌سوز. بدون ابر. بدون درختان عریان. از آن پاییزهایی که آفتاب ظهرش پر از شرم است و خجالت. از سایۀ تن‌پوشش می‌شود فهمید بهار و تابستان نیست. از سایۀ برگ‌های صنوبرِ کنار سایه‌اش زمستان نبودنش هم حتمی است. همان صنوبرهایی که برای پاییز شروع می‌کنند به لرزان و زرد شدن. همان‌هایی که با بادهای نازکِ پاییزِ بالغ‌نشده دم دم‌های ظهر دلبری می‌کنند.

عکس را برایش فرستادم؛ با یک کپشن:

«تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم...»
  • فاطمه نظریان

زندگی فهم نفهمیدن‌ها ست... *

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۱۳ ب.ظ
این روزها گرفتاری‌ای برایم پیش آمده. به هر دری برای حلش می‌زنم، باز نمی‌شود. حسابی گرفتار شده‌ام. زد به سرم که از شاگردها و خانواده‌هایشان کمک بگیرم. به چند تایی‌شان مسئله را گفتم و خواستم اگر ممکن است، کمک کنند. یعنی اینقدر پیگیر کار شدند و اینور و آنور کردند که باورم نمیشد. مامان و باباهاشون برایم احترام و ارزش قائل شدند. زیاد. ممکن است همچنان گرۀ کارم باز نشود، اما پیگیری‌ها و احترام‌شان برایم خیلی ارزش دارد.
هرچقدر هم که پرستیژ شغلت در جامعه‌ت بالا نباشد و حقوقت مثل بعضی کشورها جزو حقوق‌های بالای جامعه‌ به سبب اهمیت شغلی‌ای که داری محسوب نشود، اما ارزش و احترامت هنوز برای آدم‌های جامعه‌ت جور دیگری است. از پزشک و دندانپزشکی که میروی پیشش و می‌فهمد معلم هستی تا طلافروش و راننده و بقال و چقال.
راضی‌ام...


*از شعر «زندگی» سهراب سپهری
  • فاطمه نظریان

گلدان‌ها

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۱۲ ب.ظ













  • فاطمه نظریان

فریز‌شده‌ها

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ق.ظ

ازدواج کردن فرزندان یکی از مسائلی است که بیشتر خانواده‌ها دغدغۀ آن را داشته‌اند و وقتی که سن دختر یا پسر بالا می‌رود نگرانی خانواده نیز به مراتب بیشتر می‌شود. علت نگرانی خانواده‌ها در خصوص ازدواج دختر معمولا مربوط به عواملی مثل بالا رفتن سن دختر برای فرزند‌آوری، نزدیک شدن مرگ والدین و نگرانی در خصوص وضعیت اجتماعی و معیشیتی دختر بعد از مرگ آن‌ها، و در بعضی موارد نادر توجه به نیازهای جنسی و عاطفی است. در جامعه کنونی به‌واسطۀ سبک زندگی پیش آمده و استقلال یافتن اقتصادی دخترها نگرانی در خصوص مورد دوم و با تغییر در نحوۀ روابط آدم‌ها نگرانی در خصوص مورد سوم از طرف خانواده‌ها تا حدی کم‌تر شده است. اما مورد اول-بالا رفتن سن فرزند‌آوری- همچنان می‌تواند عامل نگرانی نه تنها خانواده‌ها، که حتی خود دخترها و پسرها باشد.
هر نگرانی‌ای نتایجی به همراه دارد. نگرانی در خصوص این موضوع نیز نتایجی به‌همراه دارد. تعجیل در امر ازدواج صرفا به سبب کم شدن احتمال باروری یکی از این نتایج ‌می‌تواند باشد. و خب این تعجیل خود می‌تواند زمینه‌ساز بروز مشکلاتی در زندگی زناشویی شود. از دیگر نتایج این امر گیر افتادن جامعه در حلقه‌ای معیوب است. پسرانی که ترجیح می‌دهند با دختری ازدواج کنند که به خاطر مسئله مذکور-فرزندآوری- سن کم‌تری دارد و دوباره دخترانی با سن بالاتر مجرد باقی می‌مانند و سن ازدواج‌شان بالاتر می‌رود و دوباره پسرانی ترجیح می‌دهند با دخترانی با سن کم‌تر از آن‌ها اردواج کنند و... . کم شدن آرامش روانی در بین افراد جامعه خصوصا دختران و پسرانی که سن آن‌ها در حال افزایش است یا خانواده‌های آن‌ها، از دیگر نتایج مسئله مذکور است.
اما تا به اینجا دربارۀ دختران و پسرانی صحبت کردم که مسئله فرزندآوری از جانب خودشان دارای اهمیت بوده. در زمان کنونی هستند دختران و پسران زیادی که این مسئله برایشان اهمیت ندارد بدین جهت که یا با فرزندآوری میانۀ خوشی ندارند یا برایشان فرقی ندارد فرزند خودشان را بزرگ کنند یا فرزند دیگری و فرزند‌خوانده داشتن هم برایشان کفایت می‌کند. در خصوص مورد دوم نمی‌خواهم صحبت کنم.

اما مورد اول... بیایید به پشت سر خود نگاهی بیندازیم. چه تعداد از باورها و تصمیم‌های ما دربارۀ امور، از گذشته تا به الان ثابت مانده‌اند؟ ما انسان‌ها به مرور زمان با تغییر شرایط زندگی و شرایط روحی باورها و تصمیم‌هایمان تغییر می‌کنند. از این جهت من خودم تا جای ممکن سعی بر این دارم همیشه احتمال‌هایی را برای آنچه که اکنون نمی‌خواهم لحاظ کنم، چون نمی‌دانم در آینده باورها و تصمیم‌های مرا چه پیش خواهد آمد.  بنابر این باید این احتمال را لحاظ کنم که به عنوان مثال اگر من همین حوالیِ زمانی زندگی مشترکی داشتم، دوست نداشتم فرزندی داشته باشم اما ممکن است روزی نیاز پیدا کنم و دوست داشته باشم باردار شدن، مادر شدن و پدر شدن همسرم  را تجربه کنم. شاید علاقۀ شدید من به همسرم آنگونه در من متبلور شود که بخواهم از او فرزندی داشته باشم و دوباره وجودی از او برایم تکرار شود. شاید مناسبات اخلاقی من در خصوص فرزندآوری تغییر کند. شاید برنامۀ زندگی من تغییر کند و روزی بخواهم زندگی‌ام را جور دیگری جلو ببرم و چیز دیگری از آن بخواهم. اما مسئله بچه‌دار شدن مسئله‌ای است که با گذشت زمان احتمال اتفاق افتادنش برای من کم‌تر و کم‌تر می‌شود و برگشتی ندارم. من اگر بخواهم فقط چنین احتمالی را برای خودم لحاظ کنم، حتی اگر در این دوره از زندگی‌ام علاقه و اصراری به فرزند‌آوری نداشته باشم، تا حدی آرامش روانی‌ام دچار لغزش می‌شود؛ چه رسد به دخترانی که مادری را روزها و روزها آرزو دارند و هر روز با افزایش سن‌شان خود را از این آرزو دورتر می‌بینند و احوالات روحی‌شان دچار تغییرات  ناخوش‌آیندی می‌شود.
اما چه باید کرد؟ چندین سال است که امکانی در ایران برای دختران مجرد فراهم شده است؛ فریز کردن تخمک‌ها. دو پژوهشگاه مربوط به باروری یعنی رویان و ابن سینا(به قول میم پسر سینا :) ) این کار را انجام می‌دهند. البته فقط پژوهشگاه ابن سینا است که این کار را برای دختران مجرد انجام می‌دهد. اگر در این خصوص سرچ کنید مطالب زیادی دربارۀ هزینه، روش‌ها، تعهدات و... این موضوع خواهید یافت. اطلاع‌رسانی و فرهنگ‌سازی در خصوص این موضوع به نظر من بسیار مهم است. حتی افراد تحصیل‌کرده  زیادی در جامعه هستند که از وجود چنین امکانی برای دختران مجرد اطلاع ندارند. بیشتر بدانیم و صحبت کنیم در این خصوص. صخبت از این موضوع و جا انداختن آن نتایج خوبی برای آرامش روانی جامعه و دختران مجردی که سن آن‌ها در حال افزایش است خواهد داشت.

  • فاطمه نظریان

چپ‌دست‌ کوچولو

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۸ ب.ظ

دیروز روز چپ‌دست‌ها بود. زینب و محمدصادق چپ‌دست هستند. زنگ زدم خونشون که به این بهانه کمی خوش و بش کنیم. بعد از خوش و بش کردن خواهرانه با زینب، محمدصادق را صدا کرد. «محمدصادق، بیا! خاله ست. می‌خواد روزتو تبریک بگه.» بدو بدو، با کلی خوشحالی آمد. گوشی را گرفت. «خاله، روز پسر شده؟ می‌خوای روز پسر رو بهم بگی مبارکه؟» یعنی مونده بودم چی باید بگم. با کلی ذوق به این امید آمده بود که اگر روز دختری بوده و تو مهد به همه دخترها گل و هدیه دادن، یک روز پسری هم هست که الان فرا رسیده و نوبت تبریک و گل و هدیه گرفتن اونه. بچه از همون روز دختر هی ذهنش درگیر هست و می‌پرسه ما هم روز پسر داریم؟ کی روز پسره؟ به دخترها تو مهدمون گل دادن و به ما ندادن چون ما دختر نبودیم، کی به ما هم گل میدن؟ همش منتظر هست یک روزی بیاد که اسمش روز پسر هست و اینم گل و هدیه میگیره. یا همش براش سواله که چرا باید روز پسر نداشته باشیم. یا مگه اون با مثلا نازنین چه فرقی داره که یک روز تو مهد به نازنین باید گل بدن و این نگاه کنه و گل نگیره. خب این طفلی‌ها گناه دارن. نکنید!

  • فاطمه نظریان

زنانه‌نویسی

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

عاشقانه‌ای نوشته بودم. فرستادمش برای یکی از اهالی قلم که روی عاشقانه‌ها کار می‌کنند و با موسیقی در‌هم‌ می‌آمیزدشان. پیامی برایم فرستادند. بعد از آن که از نوشته‌ام تعریف کرده بودند و تشکر، گفته بودند که نوشته بسیار زنانه است. حس زنانۀ نوشته با صدای مردانۀ ایشان در نمی‌گیرد.
از وقتی پیام را خوانده‌ام ذهنم درگیر است که یک عاشقانۀ مردانه چه ویژگی‌هایی دارد؟ قلم باید چگونه بچرخد که عاشقانه‌ای مردانه روی کاغذ جان بگیرد؟ گویی ذهنِ من نمی‌تواند جامۀ زنانه را از خود به در کند و عاشقانه‌ای مردانه خلق کند. گویی من جور دیگری جز آنچه که الان هستم بلد نیستم ببینم، حس کنم و عاشقانه‌ای را قلم بزنم. حالا این درگیری را برای من چه سود؟ هیچ! فقط بازیِ جالبی است خواننده‌های قلمت را از معشوق‌هایی که از عاشقانه‌ای زنانه حظ می‌برند به عاشقانِ همزاد‌پندار تبدیل کنی.

پی‌نوشت: احلام مستغانمی توانسته رمانی عاشقانه اما مردانه را خلق کند. رمانی که جایزه‌هایی از آنِ خود کرده؛ «خاطرات تن».  

  • فاطمه نظریان

آدم‌های مهربون این شهر4

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ
خب نمیشه جایی لواشک محلی و آلوچه و این مدل ترشیجات باشد و من بی‌اعتنا از کنارشان گذر کنم. در یکی از ایستگاه‌های مترو بازارچه‌ای از محصولات محلی و سنتی برگزار کرده بودند. جلوی غرفه لواشک‌ها در حال تست بودم و می‌گفتم کدام‌ها را می‌خواهم و کدام‌ها را نه. مسئول غرفۀ کنارِ غرفۀ لواشک‌ها یک دختر بیست و یک، دو ساله بود. چهره‌اش ناز بود و پر از خستگی. ساعت حدود هشت و نیم شب بود. آنقدر خسته بود که حتی متوجه آراستگی لباس و ظاهرش هم نبود. خسته نشسته بود روی صندلی. غرفه‌دارِ لواشک‌ها در حال کشیدن لواشکم بود که دخترک از جایش بلند شد و شروع کرد به ارائه محصولات غرفه‌اش برایم. بی‌توجهی نکردم. صورتم را سمتش چرخاندم و گوشش دادم. وسط ارائه‌اش دختری که لواشک‌ها را برایم وزن می‌کرد پرسید اگر کمی بیشتر از چیزی که خواستید شود اشکال ندارد؟ از دخترک عذرخواهی کردم و به اشاره گفتم چند لحظه صبر کند. پاسخ دخترِ دیگر را دادم. لواشک‌ها را داد دستم. رو به سمت دخترک کردم. «واقعا ببخشید، اما باید برم و دیرم شده. واقعا ببخشید وسط توضیحاتتون. اشکال نداره برم؟» چهره دخترک ابتدا متعجب شد. سپس یک لبخند بزرگ روی صورتش نشست. با یک لبخند پهن همراه با کمی تعجب گفت: «وای! این چه حرفیه؟ اصلا اشکال نداره!» دیگر اثری از خستگی در چهره‌اش نمی‌دیدم. دیرم شده بود. سریع خداحافظی کردم و راهم را به سمت ایستگاهِ خانه ادامه دادم. همانطور که دور میشدم خنده‌های دخترک و خوشحالیش را از رفتارم با دختر غرفه کناریش می‌شنیدم. کار خاصی نکرده بودم. فقط با دخترکِ خسته محترمانه رفتار کرده بودم. سعی کرده بودم در احترام گذاشتن خساست به خرج ندهم، حتی اگر با یک دخترک بیست و یک، دو سالۀ غرفه‌دار رو‌به‌رو هستم.
وقتی خوشحالی دخترک را دیده بودم، تازه فهمیده بودم خیلی وقت‌ها در احترام گذاشتن نسبت به کسانی که عطر تبلیغ می‌کنند در ایستگاه‌های مترو یا جلوی عطر‌فروشی‌ها، تبلیغات پخش می‌کنند در پیاده‌روها، بازاریاب‌ها،.... خساست به خرج می‌دهیم. کسانی که شاید از نظر ما سطح شغلی پایینی داشته باشند. کسانی که شغلشان منزلت اجتماعی بالایی ندارد و درآمد کمی دارد. دخترک‌ها و پسرک‌هایی که استخدام می‌شوند برای صاحبان مغازه‌ها، غرفه‌ها و شرکت‌هایی با حقوق کم. خود من همیشه حواسم به رفتارهایم با این دسته از افراد نبوده. اما آن شب فهمیدم که فقط کمی احترام چقدر می‌تواند در حال این آدم‌ها تاثیر داشته باشد. سعی می‌کنم از این به بعد بیشتر حواسم به رفتارهایم با این دخترک‌ها و پسرک‌ها باشد. اگر صاحب‌کارهایشان در درآمد و راحتی آن‌ها خساست به خرج می‌دهند، ما در احترام گذاشتن به آن‌ها خسیس نباشیم.
  • فاطمه نظریان

آن دردِ بی‌درمان...

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۳ ب.ظ

بعضی وقت‌ها هم معلوم نیست چه درد بی‌درمانی، چه موجود از‌خدا‌بی‌خبری به سراغت می‌آید که با خودت می‌اندازدت سر لج. سحرخیزی را میگذاری کنار و تا میتوانی خودت را تا نزدیک‌های ظهر به‌اکراه می‌خوابانی. با اینکه می‌دانی از آن دسته آدم‌هایی هستی که اگر روزت را دیر شروع کنی اصلا روزی نخواهی داشت. مدت مدیدی است ورزش صبح‌گاهیت ترک نشده و تاثیرات خوبش را بر تمرکز، شادابی، ساختمان استخوانی، دستگاه تنفسی و گوارشیت دیده‌ای. اما یک روز صبح مثل امروز با خودت لج میکنی و ورزش نمیکنی؛ به خاطر همان دردی که نمی‌دانی از کجا بر روح و روانت نازل شده. یا اینکه یک شب مثل دیشب با خودت لج میکنی و مسواک نمی‌زنی. یک روز مثل امروز با خودت لج میکنی و تصمیم می‌گیری حداقل هشت لیوان آب نخوری. وقتت را به بطالت بگذرانی. غذا خوب نخوری. دست به هیچ کاری نزنی. آنقدر دست به کاری نزنی که دیگر نتوانی کاری کنی. خلاصه، تا میتوانی با خودت بد می‌شوی.
نمیدانم چه موجودی است که هر از گاهی خودش را به وجودت گره می‌زند و تبدیلت میکند به یک آدم خیر‌نخواه نسبت به خودت. یک آدم لج‌باز با خودت. آدمی که یک روز، دو روز گند می‌زند به خودش و زندگیش، بعد دوباره یادش می‌افتد باید خودش را دوست بدارد. حواسش به خودش باشد. نباید با خودش لج کند. باید ورزشش را ادامه بدهد. غذا خوب بخورد. آب زیاد بخورد. کتاب بخواند. کارهای عقب‌افتاده‌اش را انجام بدهد. باید زود خوب شود. باید آن موجود عجیب و غریب، آن درد از ناکجا‌آباد(شاید هم ناکجاناآباد) نازل‌شده که وصله ناجور است را با هر بدبختی‌ای از خودش دور کند.




  • فاطمه نظریان

کیهان بچه‌ها

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ

ابتدایی که بودیم یک چیزی وجود داشت به اسم شاگرد ممتازی. شاگرد ممتاز از شاگرد اول رتبش بالاتر بود و همۀ نمره‌هاش بیست بود. وقتی شاگرد ممتاز میشدم از طرف محل کار بابا کلی جایزه و لوح و جشن و اردو و تشویقی دریافت می‌کردم. یکی از جایزه‌هاشون اشتراک کیهان بچه‌ها بود به مدت یک سال. هر هفته پنجشنبه‌ها پست‌چی یک کیهان بچه‌ها از لای در می‌انداخت تو حیاط و می‌رفت. یعنی نمی‌دونید انتظار آمدن پست‌چی و سر و کله مجله از لای در پیدا شدن چه انتظار شیرینی بود.

ما هیچ‌وقت حق نداشتیم بریم تو کوچه بازی کنیم. همیشه هم صدای بازی‌ بچه‌ها رو از تو کوچه میشنیدیم و حسرت قاطی شدن باهاشون رو داشتیم. مامان و بابا اجازه نمی‌دادن. یادمه یک بار راهنمایی بودم معلم ادبیاتمون گفت هر کس هر آرزویی ازبچگیش داشته و به‌ش نرسیده رو بگه. آرزوی من تو کوچه بازی کردن با بچه‌ها بود. مینا کلی بهم خندید. پرسید چرا مامان و بابات اجازه نمی‌دادن برید تو کوچه. گفتم چون می‌گفتن بچه‌های تو کوچه یک وقت حرف زشت میزنن، کار زشت میکنن و شما یاد می‌گیرید. مینا بیشتر خندید. برای بچه‌های کلاس عجیب بود آرزوم. تو کوچه بازی کردن انگار تجربۀ زیستۀ همۀ هم‌کلاسی‌هام و تجربۀ زیست‌نشدۀ من بود. تجربه‌ای که خیلی راحت قاطیِ زندگیشون شده بود. خیلی عادی. به هر حال ما تو همون حیاط خونه باید دوچرخه‌سواری می‌کردیم. خاله‌بازی می‌کردیم. دنبال‎بازی می‌کردیم. خیلی هم دیگه دلمون می‌خواست بریم تو کوچه دوچرخه‌سواری و کوچۀ شیب‌دارمون رو با دوچرخه بیاییم پایین چون خیلی حال میداد، بابا می‌گفت شب خودم می‌برمتون. بازم بچه‌ها رو نمیدیدم تو کوچه که نشونشون بدیم بدون کمکی چجوری دوچرخه‌سواری می‌کنیم و کلی انگشت به دهن بمونن. خلاصه که با این شرایط هیچ‌وقت هم درِ حیاط رو نمی‌تونستیم باز کنیم و تو کوچه منتظر رسیدن کسی مثل پست‌چی باشیم. اما فهمیده بودم پست‌چی سر ظهرها میومد. تابستون‌ها تو اون گرما یادمه می‌شستم تو حیاط. چشم می‌دوختم به در. گوش‌هامو تیز می‌کردم که کی صدای یک موتوری از دور نزدیک میشه و جلوی در خونۀ ما وایمیسه و گوشۀ یک مجله رو از لای در میده تو. انتظارهای دوست‌داشتنی‌ای بود.

زمان‌هایی هم که پنجشنبه‌ها خونه نبودیم، وقتی برمی‌گشتیم خونه، از لای دست و پای مامان و بابا که کلید می‌انداختند به در خودمو می‌چسبوندم به در که تا باز میشه من باشم که تلپی افتادن مجله از لای در جلوی پام رو دیده باشم و شنیده باشم. خیلی حس دوست‌داشتنی‌ای هست در خونه رو باز کنی و یک هو یک چیزی از لای در بیفته جلوی پات. البته اون یک چیزی تا وقتی که درگیر مسائل اقتصادی هم نباشی، حتی میتونه قبض آب و برق و گاز باشه؛ دیگه چه برسه به مجلۀ کیهان بچه‌هایی که یک هفته تمام انتظارش رو کشیده بودی.

چی شد که یاد کیهان بچه‌ها افتادم؟ کانال قلک که کانال خیلی خوبی است یک ویدیو از شهرام شفیعی گذاشته است درباره مواجه کردن کودکان با متن. دربارۀ این که فقط قصه نخونیم و قصه نگیم برای بچه‌ها. متن بدیم دستشون. کتاب بدیم دستشون. مجله بدیم دستشون. مواجه با متن بسیار مهم است. ویدیو من رو برد به آن سال‌های انتظارِ کیهان بچه‌ها. دیدم چه خوب میشه دوباره بچه‌هامونو با پست‌چی‌ها آشنا کنیم. بهشون طعم انتظار رو بچشونیم. براشون اشتراک یک مجلۀ خوب رو بگیریم. با متن مواجهشون کنیم. این کار رو حتما برای کودکان اطراف‌تان انجام بدید. طعم شیرین انتظار و مواجه با قصه و شعر و جدول رو بهشون بچشونید. بگذارید تجربه‌های خاص داشته باشند. بگذارید هدیه‌های عجیب و غریب و اینجوری هم از دست‎تون بگیرن؛ اشتراک یک مجله.

  • فاطمه نظریان

جوجه‌اردک زشت

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ق.ظ
برای کلاس زبان این ترم باید یک کتاب فول تکست بخونیم؛ منتخبی از داستان‌های هنس کریستین اندروسون. بماند که چقدر خوشحالم از کتاب و چه حس خوبی نسبت به‌ش دارم. محمد‌صادق دیگه داشت تو خونه اذیت می‌کرد. صداش کردم. کتاب را نشونش دادم. «کتاب جدید خاله رو دیدی؟ بیا می‌خوام برات یک داستان قشنگ بخونم. اسمش جوجه‌اردک زشته». نشوندمش روی پام. تو آغوشم فشردمش. بوسیدمش. «خیلی دوستت دارم» و «عزیز خاله‌ای» به‌ش گفتم. کتاب رو باز کردم. «من که انگلیسی بلد نیستم».
«من برات فارسی میخونم». شروع کردم. حوصلش نکشید و براش قصه رو به‌جای خوندن، تعریف کردم. رسیدم به اینجا که جوجهه اینقدر زشت بود، هیچ‌کس باهاش بازی نمی‌کرد. «اگر یک بچه‌ای زشت باشه تو هم باهاش بازی نمی‌کنی؟»
«آره! بازی نمی‌کنم»
«چرا؟»
«خب منم زشت میشم»
«یعنی اگر الان خاله زشت بود، باهام حرف نمیزدی؟ زشت میشدی اگر باهام حرف میزدی و بازی می‌کردی؟»
«آره!»
«خب، مثلا اگر تو خودتم مثل الان خوشگل نبودی، بچه‌ها باید میگفتن ما هم زشت میشیم. باهات بازی نمی‌کنیم. آره؟» جوابی نداشت. می‌خواست طفره بره از جواب دادن. می‌خواستم برم سمت این موضوع که زشتی و زیبایی ظاهری نباید برات ملاک باشه. حوریه از یک سمت دیگه اتاق بهم اشاره کرد که چرا اینجوری؟ اصلا برو سمت این که بتونه همه رو زیبا ببینه. مسئله دیگه منحل میشه. دیدم درست میگه. «خاله، اصلا به نظر تو آدم زشت داریم؟»
«نه! خدا همه آدما رو خوشگل آفریده».
«آفرین! چه چیزای خوب خوبی میدونی تو! به نظر منم هر کسی یک جوری خوشگله. باید همه آدم‌ها رو هم خوب ببینیم و باهاشون مهربون باشیم. مگه نه؟»
«آره». یک لحظه آیه «أَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم» از ذهنم گذشت. داشتم با خودم بالا و پایین می‌کردم که استثنا براش بزنم؟ چه کار کنم؟ کلمه «به جز» از دهنم اومد بیرون. دیگه خودش سریع گفت «به‌جز بچه‌دزدها». منم دیگه بیشتر فکر نکردم و تایید کردم حرفشو و بقیه داستان رو تعریف کردم.

  • فاطمه نظریان

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...*

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ب.ظ

بالاخره دلم را به دریا زدم. بعد از چند هفتۀ پر‌استرس و کار و مریضی و کم‌خوابی و همچنان با هفته‌ها و روزهایی پر از کارِ نکرده در رو‌به‌رو، دلم را به دریا زدم و یک روز را بی‌خیال تمام دنیایی که با دیگران در ارتباط قرار گرفته بود، شدم. حافظه‌ام را از هر چیزی پاک کردم. روانم را از هر چیز دیگری رها‌تر کردم و فقط خوابیدم و رمان خواندم و انیمیشن دیدم و طرح کشیدم. روزم را دوست داشتم. زیاد. دلم برای خواب‌‌هایم تنگ شده بود؛ برای رمان خواندن؛ انیمیشن دیدن و طرح کشیدن.

خودم را هی نگه داشته بودم آن عقب‌ها که فعلا صبر کن! بگذار فلان کار را تحویل بدهم، می‌آیم با هم می‌رویم رمان می‌خوانیم. صبر کن! بگذار آن یکی کار را هم انجام بدهم می‌آیم با هم می‌رویم انیمیشن می‌بینیم.  یک کار دیگر هم مانده! صبر کن این یکی را هم انجام بدهم، دوازده می‌آیم می‌خوابیم تا هشت و نه صبح. قول می‌دهم تا دیروقت نگهت ندارم و پنج صبحم بیدارباش بهت ندهم. صبر کن!
فاطمه دیگر پیغام و پسغام نفرستاد که «پس چه شد؟». غر هم دیگر نزد. حتما از صبر کردن خسته شده بود. خسته شده بود. پایش درد گرفته بود و همان عقب‌ها نشسته بود روی زمین؛ دلخور و قهر‌گونه. حق داشت. باید می‌رفتم سراغش. دستش را می‌گرفتم. با کلی معذرت‌خواهی همه چیز را از دلش درمی‌آوردم و به قول‌هایم عمل می‌کردم.

رفتم کنارش. زدم روی شانه‌اش. «تصرف عدوانی» را دادم دستش. Baby Boss را برایش دانلود کردم و لپ تاپ را گذاشتم کنارش. کاغذ‌ها و خودکارهایش را جلویش پخش کردم. شروع کردم باهاش زندگی را به نحو دیگری زندگی کردن. ملحفه را هم نشانش داده بودم که هر وقت دلت خواست برای خوابیدم همه چیز مهیا است. آشتی کرد. مهربان شد.


*عنوان از فریدون مشیری عزیز.

پی‌نوشت: هم کتاب «تصرف عدوانی» را دوست داشتم و هم انیمیشن Baby Boss را. درباره کتاب، فکر کنم همین که اینجا را از خانوم گلستان بخوانید مرا از گفتن درباره کتاب معاف کند. انیمیشن را هم که ببینید دیگر! قشنگ است.

  • فاطمه نظریان