کاکتوس

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

علم یا ثروت

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۳۳ ب.ظ
امروز دقت کردم که دعای قنوت نمازم از «... وَ انشُر عَلَینا خَزائِنَ علومک» به « اَللَّهُمَّ ارْزُقنا رِزْقاً حَلاَلاً طَیِّباً مِنْ غَیْرِ کَدٍّ اِسْتَجِب ْ دَعْوَتَنَا مِنْ غَیْرِ رَدٍّ...» تغییر پیدا کرده... خیلی هم خوب!
  • فاطمه نظریان

با هم مهربان باشیم

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ ب.ظ
زن و شوهر طبقه بالا تازه ازدواج کرده بودند که آمدند خانۀ ما. سه سال پیش حدودا. صبح‌ها که می‌رفتم مدرسه آقای همسایۀ بالایی هم از خانه بیرون می‌آمد تا به محل کارش برود. صدای خنده و ریز ریز حرف زدن‌های خانوم و آقای همسایه را وقتی کفش‌هایم را پا می‌کردم، می‌شنیدم. بوی دوست داشتن و زندگی را در پله‌ها پخش می‌کردند. از در که می‌رفتم بیرون و سوار تاکسی می‌شدم آقای همسایه را می‌دیدم که با ظرف غذا از در می‌آمد بیرون. سوار ماشینش میشد و بوی دوست داشتن و زندگی تا سر بلواری که تاکسی‌های خطی ایستاده بودند هم پخش میشد.
کمی بیشتر از یک سال است که خدا دختری به‌شان هدیه کرده. هنوز هم صبح‌های زود که بیرون می‌روم خانوم همسایه برای بدرقه آقای همسایه از درِ واحدشان بیرون می‌آید. هنوز هم صدای خنده و ریز ریز حرف زدن‌هایشان پله‌ها را خوش‌بو می‌کند و همچنان آقای همسایه ظرفِ غذا به‌دست از خانه بیرون می‌آید.
دیشب صدای آقای همسایه را می‌شنیدم که قربان صدقه دخترش جلوی در واحدشان می‌رفت. حتما خانوم همسایه در را برای آقای همسایه باز کرده و هانا کوچولو-دخترشان- هم با همان دندان‌های نصفه و نیمه‌ و موهای خرگوشی‌اش خنده‌کنان دویده جلوی در و «بابا! بابا!» گفته و آقای همسایه هم دلش غنج رفته و تمام خستگی‌های کار از تنش تکانده شده و شروع کرده به قربان صدقه رفتن هانا کوچولو.
چند دقیقه بعد مامان و بابا هم که بیرون بودند، آمدند خانه. مامان تعریف کرد که آقای همسایه را پایین دیدیم. یک بسته پوشک دستش بوده. پوشک را بالا گرفته و خوشحال به بابا گفته: «گرفتم آقای نظریان». بابا از گرانی گفته و کمی سر به سرش گذاشته و آقای همسایه همچنان خوشحال گفته: «فدای سر هانا!». بعدتر تصور کردم، حتما وقتی هانا کوچولو آمده دم در، آقای همسایه پوشک را بالا گرفته و نشانش داده و قربان صدقه‌اش رفته. خانوم همسایه هم لبخندی زده و دلش آرام گرفته.
آقای همسایه خوشحال است. پوشک به سختی پیدا کرده اما باز خوشحال است. خانوم همسایه هر روز صبح آقای همسایه را بدرقه می‌کند و خوشحال است. می‌دانیم شرکت آقای همسایه نوسان مالی دارد، اما آقای همسایه هنوز خوشحال است و وقتی می‌آید خانه با هیجان قربان صدقه هانا کوچولو می‌رود. بابا امسال فقط صد هزار تومان کرایه را زیاد کرد اما ساختمان همچنان پر از زندگی ماند. صبح‌ها بوی زندگی در ساختمان می‌پیچد. شب‌ها بوی دوست داشتن در ساختمان می‌پیچد و ما خوشحالیم که یک خانواده خوشحال در ساختمان‌مان زندگی می‌کند. خوشحالیم که آقای همسایه به هانا کوچولو دلش شاد است و خانوم همسایه به آینده‌شان امیدوار. 
  • فاطمه نظریان