کاکتوس

کاکتوس

|-:

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۰۷ ب.ظ

1-در اتاق غذاخوری کتابخانه-نزدیک خانه- وسایل ناهارم را جمع می‌کردم که مسئول غذاخوری آمد داخل.

مسئول عذاخوری: وقت ناهار تمام شده و باید زودتر برید بیرون بچه‌ها.

رو به من کرد و ادامه داد: راستی تو دکتر شدی یا نه؟

بچه های پیش دانشگاهی در اتاق بودند که یک هو سمت من برگشتند.

من: نه! من تازه پایان‌نامم مونده.

مسئول کتابخانه: یعنی پایان‌نامتو بدی دکتر میشی؟

بچه‌های پیش‌دانشگاهی: تخصص چی شرکت کردی؟

من: من پزشکی نمی‌خونم. فلسفه می‌خونم.

مسئول کتابخانه(رو به بچه ها): این دکتر فلسفی میشه. دکتر واقعی‌هامون بالا هستن.

و من: |-:


2-یکی از مدارس فرزانگان بهم یک پیشنهاد کاری در حوزه تاریخ علم داده بود. رفتم مدرسه و کمی صحبت کردیم. بعد ازم خواستن درباره‌ی فلسفه علم هم کمی برایشان توضیح بدهم. با کلی ذوق و هیجان شروع کردم از فلسفه علم گفتن. واقعا با ذوق و هیجان زیاد داشتم حرف می‌زدم‌ها که با یک صحنه‌ی وحشتناک رو به رو شدم. مخاطبم که دقیقا رو به روی من بود یک‌دفعه چشماش روی هم افتاد و به مدت چند ثانیه خوابش رفت.

و من: |-:


3-در BRT نشسته بودم که یک خانم مسن سوار شد.

من(رو به خانم مسن): میتونید جای من بشینید. بفرمایید.

خانم مسن: نه دخترم. راحت باش. ممنون. من زود پیاده میشم.

من: نه! بفرمایید. من همین ایستگاه بعد پیاده میشم. مشکلی ندارم.

خانم مسن: راحت باش. من راحتم. ممنون از لطفت.

منم دیگه چیزی بهش نگفتم و صورتم را برگرداندم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم. یک دفعه دیدم دست خانم مسن آمد روی دستم و دستم فشرده شد. فکر کردم این حرکت ادامه‌ی تشکرهای خانم مسن است، اما اینطور نبود. خانم مسن دستم را گرفت و بلندم کرد و گفت: فکر کردم حالا که اصرار کردی بشینم. ممنونم؛ پاشو.

و خنده‌ی خانم‎های داخل BRT

و من: |-:


فعلا که این بوده اول هفته‌ی من؛ تا آخر هفته چه پیش آید خدا داند...

  • ۹۴/۰۶/۰۲
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۷)

:))
پاسخ:
من یادم هست که باید یک چیزی برای شما بنویسم‌ها! فعلا ازتون عذرخواهی می‌کنم به خاطر دیر شدن...
کاملا درکتون میکنم!
عیب نداره :)
پاسخ:
باز هم عذر می‌خوام.
از کامنت خصوصی‌تان هم بسیار سپاس‌گزارم:)
  • کمی خلوت گزیده!
  • وای خیلی بد بود!!!
    خخخخخ
    بخصوص دومی!
    پاسخ:
    چیزهایی که میگفتم خیلی جذاب بود، یعنی قشنگ حواسم بود جذابیت رو برای عموم در نظر داشته باشم اما نمیدونم چرا خوابش گرفت:((
    اصلا میدونی دیگه امروز قشنگ برام ثابت شد من هیجانم رو در خصوص رشتمون نباید بروز بدم...
  • کمی خلوت گزیده!
  • میدونی داشتم میخوندم دومی رو داشتم به چی فکر می کردم؟
    اینکه الآن بعد دوسال اگر یکی به من بگه ف.علم رو تعریف کن، بیشتر از یکی دو جمله نمی تونم چیزی بگم... :((
    فاطمه من اصلا نتونستم توی این رشته عمیق بشم، حتی یه ذره!
    پاسخ:
    به قول دکتر تقوی بعضی وقت‌ها باید یک چیز‌های ته‌نشین بشه تو ذهن یا یک چیز دیگه میگه اینکه بعضی چیز‌ها باید مثل فرش پا بخوره تا اون چیزی که باید بشه. منم مطمئنم خیلی عمیق نشدم اما همون چیزهایی که بوده رو سعی کردم زیر پا بندازم تا پا بخوره یا گذاشتم خوب ته نشین بشه. نگران نباش! تو هم همین چیزهایی که میدونی رو خوب بنداز زیر پا، باز به قول دکتر تقوی ببین چه دریچه هایی رو به روت باز میشه;)

    +یک ترم فقط با دکتر تقوی درس داشتم و دیگه سمت اتاقشم نرفتم‌ها، اما چقدر به قولِ به قولِ ازش میگم:D
    می خواستم تو اون یکی پستت هم کامنت بذارم ولی یادم رفت...
    به یک یقیین وحشتناک رسیدم که با آدم های غیر فلسفی نباید حرف فلسفی زد! خیلی مأیوس کننده ست ولی مثل اینکه واقعیه.
    البته کلا هم دارم به این نتیجه می رسم که با خیلی ها اصلا نباید حرف زد...
    پاسخ:
    نیلوفر، اول باید دید تعریف‌مان از فلسفه چیست. خب راستش من فهمیدم واقعا نباید راجع به بعضی چیزها بیشتر از حد خاصی به آدم‎ها اطلاعات بدی یا باهاشون دربارش صحبت کنی. این رو یک متخصص قلب، یک مهندس برقِ گرایش مخابرات،... هم در خصوص حوزه کاریش قبول داره. خیلی مسخره هست که در یک مهمونی یک متخصص قلب از جزییات عمل دیروزش بگه یا یک مهندس برق گرایش مخابرات از دستگاه‌های جدید کاریش با جزییات دقیق حرف بزنه یا... اگر بخواییم فلسفه را هم به عنوان یک تخصص بهش نگاه کنیم)و نگاه تخصصی به فلسفه از جانب عده ای اتفاق بدی است چون رسالت فلسفه را با این تخصصی شدن سازگار نمیدانند و البته به نظر من میتوان نشان داد فلسفه تخصصی همان رسالت ها را به نحو دیگری به انجام میرساند ) حرفت را قبول دارم، نباید با افراد غیر فلسفی از مباحث فلسفی سخن گفت. اما اگر فلسفه را آنچه که سقراط به ما عرضه کرد در نظر بگیریم با حرفت مخالفم و فکر می‌کنم با این معنی از فلسفه اگر دچار مشکل در ارتباط می‌شویم، ریشه‌ی مشکل در خود ما هست.

  • فاطمه اشراقی
  • :)))))
    عالی بودن !!!
    پاسخ:
    :)))))
    خُـدآ قوت دآری شمـآآآآ .. ;)))))
    پاسخ:
    :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی