کاکتوس

کاکتوس

تاثیرات فیلسوفِ پایان‌نامه

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۰۲ ب.ظ

خب اگر یک روزی قرار باشه من فلسفه زبان(با احتمال نزدیک به صفر از حیث بی‌علاقگی) یا فلسفه ذهن(با احتمال نه چندان بدی از حیث علاقه‌مندی) تدریس کنم؛ یا اگر قرار باشه در کلاس‌های مدرسه‌ام با بچه‌ها یک سری بحث‌های معرفتی داشته باشم؛ آقای جرویس پندلتن و جان اسمیتِ بابا لنگ دراز را به مثال‌های لوس و نچسبی مثل ستاره صبح‌گاهی و ستاره شام‌گاهی یا مرد عنکبوتی و کلارک کنت ترجیح خواهم داد.

خب واقعا تا وقتی جرویس پندلتن و جان اسمیت هستند چرا کلارک کنت و مرد عنکبوتی؟!! یا چرا ستاره صبح‌گاهی و ستاره شام‌گاهی؟!! حالا فیلسوف‌ها یک چیزی گفتن، خلاقیت مدرس‌های ما کجا رفته؟!!

  • ۹۴/۰۶/۱۳
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۵)

  • میثم علی زلفی
  • ها؟
    پاسخ:
    بذارید با مثال آقای ابراهیم‌پور یک کوچولو و ساده قضیه رو توضیح بدم.
    در فلسفه‌ی تحلیلی یک مساله‌ای مطرح بوده و آن اینکه معنا چیست. نظریات مختلفی برای پاسخ به این سوال مطرح می‌شود که یک سری از این نظریات با مشکلاتی مواجه بودند که فلاسفه یا در صدد رفع آن مشکلات بر می‌آمدند یا نظریه دیگری را مطرح می‌کردند. یکی از این نظریات، نظریه‌ی ارجاعی بوده. این نظریه میگه معنا همان چیزی است که ما یک چیز را با آن بازنمایی می‌کنیم و کلمات مثل برچسب‌هایی، نشانه‌هایی هستند برای این بازنمایی یا ارجاع. خب نظریه ارجاعی مشکلات زیادی بهش وارد بود. یکی از این مشکلات را شخصی به اسم فرگه مطرح می‌کند، که به معمای فرگه معروف است.
    حرف فرگه اینه که، بر اساس نظریه‌ی ارجاعی یوسف و عزیز مصر برچسب‌هایی هستند که هر دو به یک شخص ارجاع می‌دهند. اما هرکدام از این نام‌ها آن فرد را به نحو متفاوتی برای برادرهای یوسف معرفی می‌کنند. مفهوم‌های این دو نام برای برادرهای یوسف متفاوت است در حالیکه بر اساس نظریه ارجاعی چون هردو نام به یک فرد ارجاع می‌دهند هر دو باید مفهوم واحدی برای برادرها داشته باشند، اما اینطور نشده. نظریه ارجاعی به این مشکل چجوری پاسخ میده?! این مساله است...
    از این مثال‌ها زیاد هست، مثلا زورو و دون دیه گو هم یکی از این مثال‌ها است، یا سه مثالی که من در متن زدم یا مثال آقای ابراهیم‌پور یا...
    این بحث در معرفت‌شناسی و حتی یک سری بحث‌های فلسفه ذهنی هم مسائلی را مطرح میکند.
    این بود قضیه...

    داشتم فکر می‌کردم در فرهنگ خودمان داستانی داریم که بگذاریم جای این مثال‌ها. ماجرای حضرت یوسف و عزیز مصر یادم افتاد (برای برادرهایش قبل از اینکه یوسف را بشناسند) و ابیات ابتدایی این حکایت از مثنوی. با این همه، فکر می‌کنم همان مثال ستاره‌ی صبح‌گاهی و شام‌گاهی از همه بهتر است!

    پاسخ:
    مثال یوسف و عزیز مصر را قبول می‌کنم و من خودم هم به مثالی که به فرهنگ‌مان بخوره فکر کرده بودم و خلیفه‌ی کوفه و کسی که شب‌ها به ایتام غذا می‌داد(برای ایتام تا قبل از اینکه این قضیه را بفهمند) در ذهنم بود.
    اما ابیات آن حکایت به نظرم با این قضیه فرق دارد. در مثال فرگه شخص نسبت به دو تا چیز فهم دارد. اما در ابیات این حکایت کسی که می‌گوید انگور، هیچ فهمی هم از عنب ندارد. هیچ مفهومی از عنب برای شخص وجود ندارد.

    بله، حق با شماست.
  • میثم علی زلفی
  • این بحثی که مطرح کردید را در فلسفه خوانده ام. منتهی کتاب هایی که معرفی کردید را نخوانده بودم و لذا ارتباط آن با موضوع را نمی توانستم تصور کنم.
    با توضیح شما مشخص شد.
    تقریبا شبیه همین بحث را در بخش الفاظ و وضع الفاظ شیخ انصاری و مرحوم آخوند مطرح می کنند.
    آنها می گویند ریشه ی اختلاف الفاظ در صورت وحدت مصداق اختلاف در حیثیت وضع است و لذا هر لفظ بنابر حیثیت خودش دال می شود به مدلول خودش و به عبارت دیگر هر لفظ به واسطه ی وضعش ذهن را به مدلول خودش منتقل می کند.
    به عبارت دیگر وضع عام است موضوع له خاص. یعنی وقتی یوسف در ذهن بود کل صفات را در نظر آوردیم ولی وقتی خواستیم لفظ را برای این معنا وضع کنیم یک صفت را در ذهن آوردیم و این لفظ شد دال برای آن مدلول. مثلا عزیز بودن ولی از آنجا که در خارج صفات جدای از مصداق نیست. عملا به یک مصداق واحد ختم می شود.
    پاسخ:
    بله!
    البته من یک کم توضحیتان را متوجه نشدم...
  • میثم علی زلفی
  • هر شیء اعم از یک مفهوم کلی یا جزئی وقتی به ذهن انسان وارد می شود. در ابتدا لفظی ندارد.
    مثلا شما برای اولین بار شخصی را در نانوایی می بینید از آن شخص یک تصویری در ذهن شما شکل می گیرد. شماره اش را می گیرید و به خانه می روید. بعد یادتان می آید که اسمش را نپرسیدید.می گویید اشکال ندارد خوب است برای او یک اسم بگذارم تا هر وقت دوباره او را دیدم اسمش را بپرسم.
    موقعی که می خواهید اسمش را بگذارید تصویر او را دوباره احضار می کنید. به این کار می گویند اوردن معنا به ذهن.(در واقع حاضر کردن علم به نحو علم حضوری)
    حال یک لفظی را برای این معنا لحاظ می کنید (به این کار می گویند وضع) اگر وقتی معنی را می آوری همه ی تصویر شخص را لحاظ کنی و به اصطلاح کل موضوع را در ذهن بیاوری و لفظ را بر آن منطبق کنی در واقع لفظ دالی است که به اعتبار کل معنا به کل معنا دلالت می کند و هر وقت این دال را بگویند تمام معنا حاضر می شود.
    اما اگر برای انتخاب لفظ فقط ویژگی مکانی معنا را لحاظ کنی (یعنی نانوایی) و بعد لفظ نانوایی را برای آن معنا در نظر بگیری . این دال (لفظ) به مدلول (تمام معنا) بواسطه ی صفت ما را منتقل میکند.
    بنابر این اختلاف الفاظ ناشی از اختلاف در وضع است. یعنی برای وضع کردن چند لفظ برای یک مدلول واحد (مصداق خارجی) هر بار به یک نحو لفظ را دال برای معنای ذهنی کرده ایم. یکبار به اعتبار جز معنا عزیز بودن را لفظ دال بر مصداق خارجی کردیم و یک بار به اعتبار تمام معنا یوسف بودن را دال بر مصداق خارجی کردیم.
    پاسخ:
    باید سر فرصت بخوانم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی