کاکتوس

کاکتوس

روضه‌های قدیمی

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۵۶ ب.ظ

امروز اول ماه صفر است. و من همیشه حواسم به اول ماه صفر بوده. حواسم بوده چون روضۀ عزیز از اول این ماه شروع می‌شود تا ده روز بعدش. در محلۀ قبلی عزیز اولِ محرم که میشد همۀ خونه‌های کوچه بالای درشون پرچم مشکی می‌زدند و تا آخر ماه صفر این پرچم‌ها اون بالا بود. وقتی وارد کوچه میشدی سر در همۀ خونه‌ها مشکی شده بود و آدم‌های این کوچه و کوچه‌های بالاتر و پایین‌ترش چند روز از این ماه و ماه بعدش را تو خونه‌هاشون روضه می‌گرفتند. ماه صفر که میشد بعدازظهر‌ها روضه برای سه تا از خونه‌های کوچه بود؛ هر کدام ده روز. ده روز اول روضه خونۀ عزیز بود. ده روز دوم خونۀ فرخنده خانم و ده روز آخر خونۀ فاطمه خانم. عزیز و فرخنده خانم از اون محله رفتند، اما هنوز عزیز در محلۀ جدید روضه‌هایش پا برجاست. هنوز سر در خونش پرچم مشکی می‌زند و هنوز هم در این محله خونه‌های کوچه‌ بالایی و پایینی روضه می‌گیرند. فاطمه خانم هم هنوز تو همون محله است و هنوز ده روز آخر ماه صفر روضه می‌گیره.

ماه صفر که میشد، من و دختردایی‌ها کلی برای روضه‌های عزیز ذوق داشتیم و همیشه سر اینکه کی قندِ چایی روضه رو به مهمونا تعارف کنه دعوا داشتیم. همیشه هم من بودم که قند چایی‌ها رو تعارف می‌کردم چون عزیز می‌گفت فاطمه از همه بزرگ‌تره. همیشه هم دختر دایی میم غر می‌زد که خب هر سال فاطمه بزرگ‌تره و هیچوقت که نمیشه ما بزرگ‌تر بشیم، پس ما چی؟! اما خب نوۀ بزرگ بودن است دیگر...

نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه قبل از اومدن خانم جلسه‌ای عزیز در خانه‌اش را باز می‌کرد و یک سنگ میذاشت جلوش که بسته نشه و خانم‌ها هم یکی یکی می‎آمدند داخل. خانم‌ها یکی یکی می‌آمدند و زندایی بین خانم‌ها سینیِ چایی را می‌گردوند و چایی تعارف می‌کرد و منم با کاسۀ قند پشت سینی چایی قندها رو تعارف می‌کردم. تا خانم جلسه‌ای هم بیاد خانم‌ها قرآن و زیارت عاشورا می‌خوندن. منم که از همون بچگی شاید قبل از مدرسه رفتن قرآن خوندن یاد گرفته بودم و با عزیز می‌رفتم جلسه‌های قرآنیش ترتیل و با صوت خوندن برام راحت شده بود. می‌رفتم یواش تو گوش عزیز می‌گفتم منم می‌خوام قرآن بخونم و وقتی نوبت عزیز میشد صدام می‌کرد و بدو بدو کاسۀ قندها رو یک جا میذاشتم و شروع می‌کردم خوندن. بعدشم که ماشاالله ماشاالله گفتن‌ها و قربون صدقه رفتن‌های خانم‌ها بود که نثارم میشد. خب معلومه که خیلی بهم کیف میداد بین اون همه خانم بزرگ من حتی از بعضی‌هاشون بهتر قرآن بخونم و بهم حسرت بخورن.
 
بالاخره خانم جلسه‌ای می‌آمد و صحبت‌هایش شروع میشد و دیگه چایی دادن قطع میشد و خب منم دیگه قندی نداشتم بدم. قندی نداشتم بدم و میرفتم خودمو جلوی جلو، رو به روی میز خانم جلسه‌ای جا میدادم و گوش می‌کردم چی میگه. خانم جلسه‌ای‌های عزیز دو نفر بودن، پری خانم و اعظم سادات. دوتاشونو دوست داشتم اما اعظم سادات رو بیشتر. دندوناش خیلی خوشگل بود و همیشه هم لبخند داشت و مهربون بود. معمولا هم شال سبز سرش میکرد و موهاشم طلایی بود. بعد از اینکه حرف‌های پری خانم یا اعظم سادات تموم میشد نگام می‎کردند و بهم میخندیدند و پشت بلندگوشون می‌گفتن «برای سلامتی نوۀ توران خانم-عزیز- هم صلوات بفرستید». خیلی بچه‌ترم که بودم بعد از حرف‌هاشون می‌رفتم پشت بلندگو قرآن می‌خوندم و بهم جایزه می‌دادند. اینقدر خوب صحبت‌های پری خانم و اعظم سادات رو گوش می‌دادم که قبل از سن تکلیفم یک سری از احکام رو خوب بلد شده بودم. یادمم هست بعضی وقت‌ها که احکام گفتن‌ها شروع میشد مامانم صدام میکرد تو آشپزخونه و یک کاری بهم میداد و سرم رو گرم میکرد. بعدها فهمیدم وقت‌هایی که می‌خواستند احکام زنان بگن مامان من رو صدا می‌کرده که مثلا چشم و گوشم زود باز نشه. منم که کلا دختر خوبی بودم و خیلی جدی فکر می‌کردم الان به حضور من برای پیدا کردن نخود سیاه واقعا بیشتر نیازه تا بشینم اون جلو.

بزرگ و بزرگ‎تر شدیم و دیگه میتونستم چایی تعارف کنم. قند دادن هم میشد برای دختر دایی میم که سال‌های سال دوست داشت بده. بزرگ‎تر از بزرگ شدیم و دیگه اینطوری نبود که بتونیم ده روز روضۀ عزیز رو خونش باشیم و دعوایی هم بین دخترا برای چایی و قند دادن نبود چون کلی کار و مشغله اومده بود سراغمون. دیگه آدم برای چایی ریختن و یک رنگ کردن چایی‌ها و تعارف کردن‌شان و جمع کردن استکان‎ها و شستن‌شون حتی کم میومد چون مشغله‌ها زیاد شده بود و ما دخترها و زندایی‌ها نمی‌رسیدیم بریم روضه.

حالا دوباره از امروز روضۀ عزیز شروع میشه و من دلم برای پری خانم و اعظم سادات و چایی تعارف کردن‌ها و چاییِ روضه‌ خوردن‌ها و «خوشبخت بشی‌» های مهمونا تنگ شده... باید برم، باید برم دوباره چایی تعارف کنم و استکان‌ها رو جمع کنم. باید برم اعظم سادات و پری خانم رو بغل کنم و بشنوم که به عزیز میگن «ماشاالله توران خانم! نوه‌ات چه بزرگ شده. ایشالا خوشبخت بشه». باید برم و دوباره قرآن بخونم. شاید، شاید دیگه روضه‌ای تو خونۀ عزیز نباشه...

  • ۹۴/۰۸/۲۲
  • فاطمه نظریان

نظرات  (۴)

خیلی خوب بود. خیلی زیاد.
پاسخ:
ممنون:)

+دلم می‌خواست بگم چرا این پست رو نوشتم. اما فکر کردم شاید خرابش کنم.
خب بذارین یه چند روز دیگه بگین، که حال پست هم خراب نشه.
پاسخ:
درسته، اینم حرفیست. البته امیدوارم بتونم به عنوان یک پست مجزا بنویسم.
  • میثم علی زلفی
  • عالیه
    یاد روضه های مادرم افتادم. وقتی روضه هایش تمام می شد همه ی این چیزهایی که کفتید را با خوشحالی برای من تعریف می کرد. اما حالا من اینجا قم و مادرم شهرستان
    امیدوارم از فرصت نزدیک بودن استفاده کنید.
    خوشحال باشید
    پاسخ:
    ممنون.
    فکر میکنم چنین تصویرهایی-روضه ها- برای جامعه به خوبی نمایان نشده و این مراسم ها دارن به فراموشی سپرده میشن. و خب سبکشون هم به مرور زمان داره خیلی تغییر میکنه... مراسم‌هایی که در تغییرات اجتماعی بی‌تاثیر نبودن و اگر کم رنگ نشن همچنان هم میتونن تغییرساز باشن...
    متشکر.
    سلام 
    بی مقدمه بگویم که شما خیلی خوب می نویسید، حرفهای خودمانی در زیرلایه ای  مخفی از فلسفه.
    خیلی خوب است که با وجود اینستاگرام و فیس بوک توییتر و این شبکه های ضد اجتماعی (با اغراق!) خیلی درگیرشان نیستید و هنوز دست به قلم می شوید.
    البته متاسفانه من خیلی وقت نمی کنم مطالبتان را مرور کنم ولی هر از چند گاهی سرکی دزدکانه می کشم.
    برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم.
    پاسخ:
    سلام.
    ممنون، لطف دارید.
    راستش درگیر فیس بوک و پلاس کم نیستم اما خب فکر می‌کنم بعضی نوشته‌ها مناسب آن فضاها-با توجه به کارکردی که من برایشان تعریف کرده‌ام- نیستند. و خب اینستاگرام را هم اگر مساله‌ام وقت و نیازم به تمرکز نبود شاید درگیرش میشدم؛ حتی توییتر.
    بسیار ممنونم:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی